تبليغاتX
محرمعلی خان
 نامه ای از عالم ارواح !!
باورم نمی شه . باورم نمی شه . باورم نمی شه .

خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود .....

باور می کنم ، باور می کنم ، باور می کنم .....

خوش آمدی . مارال عزیز از عالم ارواح خوش آمدی .

مارال هست ! مارال هست ! یک دوست دوباره به من داده شد .

دیگه دارم از این محرمعلی خودم حساب می برم . جدی می گم . داره خطرناک می شه . احساس می کنم واقعا وجود داره . انگار از من جدا شده . شده یکی دیگه . داره راه خودشو می ره . آره محرمعلی خان دیگه عنانش دست من نیست . انگار از اول هم نبوده .

شاید باورتون نشه . ولی این محرمعلی حسابی زندگی منو از این رو به اون رو کرده . تو این مدت شاید گاهی فکر می کردم این منم که دارم هدایتش می کنم ولی ....

کم کم داره بهم اثبات می شه ک نه ! کجای کاری ؟ سر نخ دست کس دیگه است .

محرمعلی اتفاقات و آدم های خاصی را وارد زندگی من کرده . اتفاقاتی که اگر چه بهایی دارند ولی تجربیات زیبایی به من دادند . تجربیاتی که در طول سال ها هم نمی توان به عمق آنها رسید ولی به من داده شد . آدم هایی که دوستشان دارم . چون جزئی از کسانی هستند که در مسیر زندگی همراهشان می شوی . به همراهشان می آموزی . رنج می کشی . خوش و خرمی . از دستشان می دهی یا همراهشان می مانی . آدم هایی که ثابتند و آدم هایی که عوض می شوند . آنها که می مانند و آنها که می روند . آنهایی که فراموششان نمی کنی و .....

 

محرمعلی هم جزئی از مسیر من بود و شاید هم هنوز باشد . وسیله ای که باعث خیلی از اتفاقات شد که البته مشیت بود و بس . یکی دو تا هم نیست . و همه برایم ارزشمند اما ....

این یکی حقیقتا گیجم کرده . همین الان اتفاق افتاد . همین الان و من هم این قدر مات و مبهوت و خوشحالم که نمی توانم درست بنویسم . فقط دارم واژه ها را پشت سر هم ردیف می کنم .

اول از شما یک چیز میخواهم : یک سری به این پست محرمعلی بزنید و قسمت خانم پوربیکش را بخوانید . خواهش می کنم :

                                                      منم بازی ؟

خوب حاشیه نمی روم . امروز در این باکسم میلی دیدم با عنوان عالم ارواح !! :

salam duste aziz,
omidvaram ke khub va salem bashi!
man az alame arvah (az un donya) barayat mineisam, inja hava barani ast, va hame fereshtha khaban manham hoseleam sar rafte bud dashtam bloge shomaro varagh mizadam ke be esme khanume Pourbayk residam..... chand khat paien tar esme khodamo khunadam!
vaghan man mikhastam mohandes besham? jalebe....
khob bale saratane dige.... chekaresh mishe kard....
man modate 10 sale ke dar alman zendegi mikonam....va az saratanm khabari nist..... grphic khundam va hala tu yek sherkate graphici kar mikonam. Khob tu alame arvah hame chiz ye meghdar fargh mikone... vali be man dobare sabet shod ke donya cheghadr kuchike.k
movazebe khodet bash
maral
 
یا علی . چی می تونم بگم . فقط یاعلی
 
مارال زنده است !! مارالی که این همه براش ناراحت بودم . نمی دونم تو این سال ها چرا اینقدر به یادش می افتادم . همیشه . تو هر موقعیتی . روز کنکور حتی . با خودم گفتم اگر مارال بود الان درچه رشته ای شرکت می کرد . مارال با اون چشم های سیاه (درست یادم مونده مارال؟) و چهره زیرک .
 
میل رو که خودنم تا چند دقیقه گیج بودم . بعد از شدت تپش قلب که انگار داشت از جا می زد بیرون به خودم اومدم و زدم زیر گریه . مارال زنده است . زنده است و باهام تماس گرفته . باور نمی کنم . خدا ! باور می کنم . ولی ... ولی توی دنیای هچل هفت ما از یک کشور دیگه !!! چطور میشه مارال یک روز خسته باشه و بره سراغ وبگردی و اون هم مطلبی که من چند ماه پیش نوشتم و بعد اسم خانم پوربیک و اسم خودش که کنارش نوشتم خدابیامرز !!!! امان از ماه خرداد سال ۸۶ که چه ها با من نکرد .
 
به این چی میشه گفت . اسمش رو چی میگذارید ؟! اتفاق ... حادثه .... سورپرایز ....
من اسمش را می گذارم : مشیت . تقدیر
خواست او
و خواست او زیبا ترین خواست هاست .
 
مارال عزیز . دوست گم شده من . خوشحالم که بار دیگه از پشت پرده های زمان . از پشت ۱۰ سال ندیدن و نبودن ، ۱۰ سال مارال (۱۰ ساله فکر میکرم نیستی و حالا... ) می توانم روزی را تصور کنم که شاید دوباره با چشمهای قهوه ای ام به چشمهای سیاهت نگاه کنم و بهت بگم : ......
این دیگه بمونه برای روزی که دیدمت . برای خودمون .
 
این هم میلی که من به مارال زدم با سانسور اسم برخی افراد! .... ما نیز محرمعلی خانی هستیم !! :
 
" مارال!!!!!!!!!!!!!! مارال سلام
 
مارال به خدا باور نمی کنم . باور نمی کنم. تو می دونی من چقدر واسه ات گریه کردم ؟ الان قبل از اینکه میل رو بخونم گفتم آخی این اسم چقدر شبیه مارال .... مارال الان گیجم . باورم نمی شه . دقیق یادم نمی یاد اون خبر رو کی بهم داد . فکر کنم * بود . * . یا شاید هم کسه دیگه . ولی چرا . می خواستن اذیت کنن یا خودشونم اینطوری فکر می کردن .
 
مارال میلتو خوندم زدم زیر گریه . آره می خواستی مهندس شی . یه بار بهم گفته بودی یادت نیست ؟ شاید هم الکی یه چیزی پرونده بودی . مارال من الان پاک گیجم . ببخشید هی مارال مارل می کنم . ذوق کردم . خوبی ؟ خوبی کلاغ سیاه . یادته . تئاتر ننه نقلی رو . راستی منو می شناسی ؟؟ من .... ام . الان سال آخر روزنامه نگاری ام و در تدارک برای فوق .
مارال خیلی خوشحالم . چرا باید این طوری بهم می گفتن و حالا از طریق محرمعلی دوباره پیدات کردم دوست عزیزم . خدا رو شکر . آره دوباره نشونمون داد که این همه بزرگی فقط از اونه و دنیایی که اینقدر براش از روحمون می گذریم چقدر کوچیکه
 
مامان و بابا خوبن ؟ مارال برام حرف بزن . از خودت بگو . نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه یه دوست دوباره بهم برگردونده شده . احتمالا باید دو سه نفر رو خفه کنم با این نحوه خبر رسانی
 
روزی که بهم گفتن ساعت 7 و 8 غروب یه زمستون بود . قشنگ یادمه . اول یا دوم راهنمایی بودم . تو خونه تنها بودم که یکی زنگ زد . خدایا کی بود... یا * بود یا * ... نمیدونم یادم نیست
 
وای چه حال بدی داشتم
چقدر گریه کردم . مامان اینام که اومدن شوکه شدن . بعد مامان بزرگم هم نشست و پا به پام گریه کرد . همه اش قیافه ات جلوی چشمم بود کلاغ . تو این سال ها خیلی یادت می افتادم . خیلی . همیشه می گفتم مارال اگه بود ... خدا رو شکر که هستی . باش و همیشه سلامت باش مارال عزیز
 
خوشحالم . خیلی خوشحالم مارال عزیز
دوست خنگ تو
......
محرمعلی خان "
 
---------------------------------------------------------------
 
پ . ن : راستی مارال به یکی دیگه هم شک کردم . همونی که بهش می گفتیم هاشیمیتو !! فهمیدی که ؟ دلم برای او هم تنگ شده
 
پ . ن : مارال اگر منو شناختی ، و دوباره گذرت به این طرف ها افتاد مواظب باش محرمعلی خان مطبوعات را لو ندهی .
 
پ . ن : من هنوز گیج گیجم
 
پ . ن : و به دلیل همین گیجی ببخشید توان قلم فرسایی نداشتم و گرنه می شد حسابی رنگ و لعابش داد و از نیمکت های خالی گفت که حالا ... ولی این حسم بود . پس همین را می نویسم .

پ . ن : خدایا قرار است به کجایم ببری و ..... راضیم و تسلیم . تنها همان یک خواسته همیشگی .
 
--------------------------------------------------------------------
تکمله بعد از ۱۲ ساعت

الان داشتم نزدیک دو ساعت با مارال حرف می زدم . با مارالی که تا دیروز ..... خدایا ! من لیاقتشو ندارم . این که اینقدر جلی و زیبا خودت رو بهم نشون بدی . و حالا که با مارال حرف زدم می تونم علت این مشیت رو بفهمم . به قول مارال : هدیه ای که از سوی خداوند به ما داده شد

دو آدم .....

دو زندگی .....

با تجربیاتی متفاوت .....

در دو کشور ......(حتی فارسی رو هم به راحتی حرف نمی زد)

ولی واژه هایی آشنا . حقیقتی واحد . حقیقتی که تنها یکی است و در هر جا و با هر زبانی جاری شود شباهتش آدم را مبهوت می کند . چون از خود ما نیست . از جایی دیگر جاری می شود . از مکانی فراتر از این خاک

و ما خاکیان نمی بینیم . نمی خواهیم ببینیم . اگر هم ببینیم فراموش کاریم

مارال هم مثل من یک آروز داشت

این که یک روز هم بی او نباشد . این که یک روزهم بی او نباشیم

خدایا .....

هر چند خطاکاریم . فراموش کار

هر چند گناهکار

ولی زیبای من

زیباترین من

خودت را از من و ما نگیر

 

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 | موضوع: