| مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دیده دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا |
باز هم دست او آمد . چون همیشه . دستانش را گذاشت روی صورتم و ... در یک لحظه ، در یک لحظه پرده ها را کنار زد و حقیقت چه زیبا رخ نشان داد . زیبایی تنها چیزی است که در این دنیا هست و می ماند . باقی وهم است و ما آیینه داران وهم . و وقتی غبار از آیینه بزدایی یا بزداید زیبایی رخ می نمایاند . حتی از پشت درد ، از پشت دوری ، فراق و از پشت فقدان . چرا که خود را از پس اینان و آنان باز می یابی با جلالت بیشتر و تنها می گویی خدایا دوباره گمگشته ام نخواه که تو هرگز اینچنینم نخواسته بودی و این خود راه بود .
و این زیبایی است . و زیبایی اگر از درد خیزد زیبایی اش افزون تر است و ماندنی تر . مادنی تر . چرا که در روح حک می شود و حکاکش ...
خوش نقش زدی حکاک زیبای من . خوش نقش زدی نقشی خوش را . و من اکنون از پشت نگارین نقش های روح با تو سخن می گویم . با تو و تنها تو . و از تو می خواهم و تنها تو هر آنچه را که خواستنی است .
و هیچ چیز خواستنی نیست جز تو . پس تو را می خواهم . تو را از تو می خواهم و بس .
باز هم مسیری طی شد . مسیری و راهی . و اگر حقیقت راه را در درون خود حس کنی همان بس . و دیگر مهم نیست که راهت را بیراهه بخواهند و بخواندد یا نخوانند . تو خود با خود صادقی و با روح خود . و میدانی راهت را با کدامین میزان بسنجی . آن را هم در روحت به ودیعه گذاشتند .
وقتی که راه طی می شود ، وقتی که آزمونی را می گذرانی و وقتی مرحله ای می گذرد ، اگر بتوانی پا از ورطه بیرون نهی و از بیرون به درونت بنگری و به آنچه بود و گذشت و خواهد آمد ، آنگاه تو بزرگ می شوی . رشد می کنی و احساس پیری می کنی . احساسی که از عمق دردت برآمده و از عمق جانت . چیزی که به تو داده می شود . به تو . به ما . به همه ما . در همه راه هایی که در زندگی طی می کنیم . همه مشکلات . دردها . غم ها . فقدان ها . مصیبت ها .
در همه اینها نعمتی است و حکمتی . اگر گوشی باشد برای شنیدن و چشمی برای دیدن . هر چند او خود با یک نگاه می تواند همه گوشها را شنوا و همه چشم ها را بینا کند . می تواند همه دل ها را روشن کند .
آنگاه چیزی که برایت می ماند تجربه ایست زیبا که به بهایی اندک نخریده ای . نه ، نه . به بهای درد خریده ای . به بهای جنگ . جنگ با خود . به بهای شک . به بهای ... هر بار به بهانه ای تجربه ات را به بهایی متفاوت از قبل می خری اگر خریدار باشی .
و از این پس تو دیگر هرگز آدم قبلی نمی شوی . هرگز . نه اینکه خوب باشی یا بد ، نه . می توانی راه را بروی یا نه شاید هم چندی بعد زمین بخوری و یا حتی پشت کنی و کوره راهی انتخاب کنی که ... ولی هر چه باشی و شوی آدم قبل نمی شوی .
آن تجربیات را به تو داده . نمی توانی انکارش کنی . نمی توانی نبینی اش . نه ، جزئی از تو است . و ارجمندی را به تو می دهد اگر خواهان ارزش باشی . و تا به آن نرسی ، شاید حرفم را نفهمی و فلسفه بافی اش بخوانی .
به هر حال این هم مرحله ای بود و آزمونی و راهی . هر چند دردناک یا سخت یا مهلک ولی ...
ولی دستش را جلو آورد . روی شانه هایش نشستم و دیدم . پرده ها کنار رفت و دیدم . دیدم . در تمام طی مسیر با خود صادق بودم . و چشم هایم باز بود ولی وقتی از روی شانه های او به خودت و راهت نگاه کنی می بینی حکمت ها را ، می بینی اشتباهات را . و می بینی نتایج را . آنگاه بزرگ می شوی و می بینی در دو هفته انگار ۲۰ سال بر تو گذشته . و این بی بها بر تو داده نشده .
و اینها همه جزئی از مسیر است .
حال که دستم را گرفت و نجاتم داد از نابودی . حال که دولت عشقش را نشانم داد هر چند زین پیش هم می دیدم ولی در درونم زنده اش کرد و جلایش داد و پرده ها را در یک لحظه ، در یک آن ، بین دو کوه کنار زد ..... و هر چند من خطاکار هنوز هم غرق ندیدن ها و اشتباهات و خطایم ، حال از او تنها یک چیز می خواهم .
برای خودم ، برای تو ، برای ما
می خواهم آن دم که بخواهم ، بخواهی ، بخواهیم بر او پشت کنیم ، آن دم نباشیم .
و این چیزی نیست که به هر کسی داده شود .
خودم را هم لایقش نمی دانم ولی می خواهم . می گویم . می گویم . بارها می گویم .
چون در این مدت تاثیر گفتن را ، تاثیر زیاد گفتن را به چشم دیده ام که چطور این ذکر و این زیاد گفتن در دم آخر دست آدم را می گیرد و در یک لحظه راه چند ماهه و چند ساله را می روی .
دیدم تاثیر گفتن را و دیدم که هر حکم او حکمتی دارد .
زیباترین من ! می خوانمت به زیبایی و زیباترین ها را از تو می خواهم . تو را از تو می خواهم .
----------------------------------------------------------
پ . ن : نوشته قبلی را نه تحت تاثیر عواطف نوشتم نه با چشم بسته . حقیقتی بود . این هم حقیقت است . درد هرگز نمی میرد . تنها نگاه آدم ها به آن متفاوت است . و این نگاه هم با عنایت اوست . از همه تون ممنونم .
پ . ن : تازه از سفر برگشتم . سفری که در دو گانه بود . یعنی دو سفر را با هم آغاز کردم . یکی سفر بیرونی و دیگری سفر بیرونی . سفر هم دست من نبود . جزئی از راه بود که باید پیش می آمد ناخودآگاه و یک شبه . و مکمل و شروعی بود برای سفری که باید در درون آغاز شود . یک نقطه شروع . شاید چندان هم خوب شروع نکرده باشم ولی اقلش اینکه مرده بدم ، زنده شدم ....
پ . ن : در هر راهی همسفرانی هست . همسفرانی که چون در راهی که او رقم می زند همراه مایند عزیزشان باید داشت و عزیزند . برای آنها هم تنها یک چیز می خواهم . برایشان او را می خواهم . برایشان می خواهم که تا ابد با روح خود صادق باشند و بمانند و می خواهم که بتوانند حکمتی را که برای آنان در سفرشان قرار داده بود بفهمند . شاید این آخرین باری باشد که به سفرمان می کشاند و اگر سفر نکنیم در روحمان ، سفری که او می خواهد ، دیگر هرگز به سفر نخواندمان . برای همه تان ای همسفران سفر به سوی او را از او می خواهم . سفری به خود و حقیقت خود . خالی از هرگونه ندیدن و خالی از هر چه غیر اوست . همسفران به دست های مهربان او می سپارمتان و امیدم اینکه همیشه در آغوشش بمانید . همسفران دعایم کنید . به هر زبانی که می خواهید و هر زبانی که او برایتان می خواهد . تنها آن زبان را به حق بیابید . همسفران دعایم کنید .