تبليغاتX
محرمعلی خان
 پرهایم را به من پس بده . دارم تمام می شوم

پرهایم را به من پس بده . دارم تمام می شوم

 

نمی خواستم بنویسم . اصلا نمی خواستم بنویسم . عادت به ناله کردن ندارم . عادت به ضجه زدن ندارم . هر چند ضجه هایم به گوش آسمانها هم برسد ولی لااقل در چشم همگان نه . حتی اگر آن همگان شما باشید که دوستانی هستید در دنیای مجازی که گاه حقیقی تر از حقیقت است . اگر به خواست حقیقت باشد .

 

ولی تقصیر از من نبود و نیست . تقصیر یک جمله است . جمله ای که از یک دوست خواندم . خوب در این حال و روز که باشی تنها یک اشاره لازم است تا تویی که داری می سوزی و به خاکستر خود آرام آرام در سکوت نگاه می کنی و در درون داد می زنی "خدایا کمکم کن فریادم را نشنوند"، ناگهان فوران کنی .

 

حالم خوش نبود . خوش نیست . خراب تر از آنکه بیایم به نیت وبگردی و یا سر زدن به محرمعلی خان . خراب تر از آنکه حتی سراغی از خود بگیرم . خودی که دیگر نمانده . خراب تر از آنکه حتی دلم برای نابود شدن و داغون شدن خودم جلوی چشم روحم بسوزد یا حتی بتوانم بگویم آه . فقط می توانم ضجه بزنم . البته من همان محرمعلی خان سابقم .

 

به روحم و به حقایقی که بر آن ها بودم خیانت نکرده ام . نمی کنم . همانم که می گفت در این دنیا تقسیم بندی غم و خوشی وجود ندارد . تنها یک چیز هست . یک چیز حقیقت دارد . اینکه می خواهی یا نه . زندگی را می گویم . اینکه سپاسگزاری یا نه . از چه ؟

از زنده بودن . از نعمت حیات .

 

من هستم . من از زنده بودن شادم . از اینکه هست شدم به خود می بالم . من زنده بودن را دوست دارم . پس زندگی را دوست دارم . دردها را دوست دارم . لبخند نزن . لبخند تمسخر !

خداوند خود می داند که حقیقت را می گویم . من برای زندگی ام احترام قائلم . دوستش دارم عاشقانه . و آنچه را شما خوشی و ناخوشی اش می دانید دوست دارم . آنچه را درد می نامید . دردها را دوست دارم . چرا که این دردها مال من است . تنها مال من . و هیچ کس دیگر این دردها را ندارد . دردهای دیگری دارد ولی اینها را نه . اینها مال من است . با هیچ چیز بدلش نمی کنم . به هیچ کس نمی دهمش . در آغوش خودم تمام این دردها را عاشقانه بغل می زنم .

عاشقانه در آغوشت می کشم درد زیبای من .

 

آری من همان محرمعلی خان سابقم . هنوز هم دوست دارم نور خورشید روی پوستم بازی کند و صورتم را بسوزاند . هنوز هم سبزی درختان را می شناسم . بیشتر از هر کسی . می توانم طیف رنگ های سبزشان را از هم جدا کنم . وای که بعضی جاها چه درختان خوش رنگی دارد . حتی اگر درختی باشد بر پای یک گور . نمی دانید چقدر زیبایند این درختان . کاش می دانستید . یا لحظه ای نشستن بر یک نیمکت آهنی در دل یک گورستان و خوردن یک صبحانه با چند نفر که دوستشان دارم را وقتی لابلای درختان گورستان صدای طوطی می آید عاشقانه دوست دارم و اگر بگویند آن لحظه را بدهم تا همه غم ها و دردها و ضجه ها را از من بگیرند نمی دهم . به هیچ کس نمی دهم . حتی اگر یکی از هم صبحانه ای هایم را با دست خود دفن کرده باشم و حتی اگر بگویید احمق گورستان هم شد جای پیک نیک .

حتی اگر بگویید می گویم شما نمی دانید چه می گویید . نمی فهمید . شما که درون من نیستید . هیچ کس درون من نیست . تنها او می داند 

 

نه ؟؟ تو که می دانی ؟ تو که می فهمی ؟ فهمیدی نه ؟ به من بگو که فهمیدی ؟ خدایا یک بار لب باز کن ؟ هر چند همیشه صدایت را می شنوم ؟ همیشه می بینمت . نگاه کن اینجا است . چطور نمی بینی . چرا برای دیدنش دنبال راه می گردی . این جاست و ببین لبخندش را . البته الان لبخند نمی زند . از بس اذیتش کردم ، ضجه زدم ، ناله کردم ببین ... چشم هایش خیس است . ولی فقط اوست که ضجه هایم را می فهمد . ضجه هایم عاصی اش نمی کند . حتی قهرش هم نمی آید . قهرت می آید ؟ چه خوب که تو هستی . چه خوب

 

 آمدم به این نیت که کار محرمعلی را بسازم . که نابودی اش را اعلام کنم . بگویم فعلا محرمعلی تمام است . مگر اینکه معجزه ای احیایش کند . بعد گفتم خوب چه دلیلی دارد . اعلامیه نمی خواهد . اگر کارت تمام شد که دیگر بی صدا ، اگر نه هم که بر میگردی اگر دوام آوردی .

 

آمدم و دیدم رضا مهدوی هزاوه عزیز کامنتی گذاشته . به رسم ادب رفتم پاسخ گویم . مطلب آخرش را خواندم و یک جمله اش فورانم را آغاز کرد . البته هیچ نمی گویم . می گویم ولی آنچه می گویم ذره ای است . ذره ای . ذره ای

 

چون اگر بخواهم فریاد بزنم ، وای اگر بخواهم فریاد بزنم باید دیوانی بنویسم . من هم دیوان نویس نیستم . جمله ای که خواندم این بود :

 ..... سماور ذغالی و آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را تجربه نخواهد کرد  .....

 

و پاسخ من این یا چیزی شبیه این که :

 آری باور می کنم . باور می کنم که ممکن است روزی آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را تجربه نکند . تا همین چند روز پیش باور نداشتم . نه این که باور نداشته باشم ولی جوری از او خواسته بودم که آن هنگام که قرار است طعمی فراموش شود و بویی بمیرد ، آن هنگام که می خواهد کسی را بگیرد که من تابش را ندارم ، آن هنگام نباشم که مطمئن بودم جواب گرفته ام . ولی حالا ... شک کرده ام . نه به او . به خودم . شاید آن طور که باید از او نخواستم .

 

خودت بگو چطور ازت بخواهم . دیگر نمی توانم . نمی خواهم . هر چند تسلیم .

 

آری دیگر باور دارم . نمی دانم شاید هم آنطور که باید صدایش نزدم . شاید هم جوابم را بدهد . یعنی جوابم را می دهد ؟

 

اگر قرار است این آغاز کار باشد . اگر قرار است باز هم بکشم... نه .  نگاهم کن . ببین . نمی توانم .من نمی توانم . تسلیمم ولی نگاهم کن . دلت می آید ؟ من هیچ نمی گویم . خفه می شوم باشد . ولی این آخری را بشنو . اگر قرار است .... بیا و با من راه بیا . مثل همیشه باز هم بیش از لیاقتم بده . تو که می دانی چه می خواهم . بگذار این آخرین دوره باشد . ولی در این حال نه . خود نگاهی کن و آن حال را بده و بعد اجابت کن . کمی فکر کن . کمی که فکر کنی می بینی خیلی وقت است از تو خواسته ام . حتی آن زمان که هیچ از این دنیا نمی دانستم . از سه سالگی شاید . پس انتظار اجابت دارم . اجابت کن زیبا ترین من

 

خیلی بی طاقت شدم . خیلی . سرگشته به در و دیوار می خورم . پرپر می زنم که پروازم دهی و تو بدتر بال هایم را می چینی . حکمتش چیست ؟ راستی خدا ! چرا هیچ کس حرف های مرا نمی فهمد؟ مگر به چه ربانی می گویم . مُردم از بس متهم شدم به رمز و رموز . به فلسفه بافی .

خدایا چرا از بچگی بلد نیودم حرفهایم را به آدمها به زبان خودشان بگویم . چرا فکر می کردم وقتی نگاهشان کنم حرف هایم را می فهمند . باید بفهمند . و آنها هم هیچ گاه اعتنا نکردند . آخ که چقدر خرد کننده است . بی رحم ها . وای که اگر لحظه ای به چشمم نگاه کنند می فهمند . نگاه نمی کنند . این پرده ها کی پاره می شود . کی ؟ دیدی این بار هم حرف نزدم . دیدی؟ دیدی یک کلمه هم نگفتم . دریغ از یک کلمه از حقیقتی که بود . یک کلمه هم نفهمیدند . به خودت قسم نفهمیدند . اگر می فهمیدند ... اگر می شنیدند ... اگر می شنید ...خدایا بی انصافی است . بی انصافی است . لااقل تو در گوششان می خواندی . تو در گوششان می خواندی و بعد می بردی شان . می گرفتی شان . دیدی ؟ دیدی چه کردند . دیدی ؟ داشتیم با هم نگاه می کردیم . با هم . من و تو . به درونش . به ذهنش . دیدی چه فکر هایی کرد . دیدی ؟ آخ . آخ که چه دردی دارد . چرا گذاشتی با آن فکرها و آن ذهنیت برود . چرا گذاشتی آن طوری خاکش کنم . مگر نگفته بودم طاقت مرگ عزیز ندارم . آن هم مرگ در تاریکی . یا شب تاریک روحی که خودش می گفت . خدایا دیدی ارواح هم نتوانستند زبان مرا بفهمند . نه اشکال از من است . دیگر مطمئن شدم .

 

ولی با این همه درد چه کنم . به کجا ببرم . به کجا ببرم . خرد می شوم . وای . خدا دیدی نشد بفهمد . دیدی .

رفته بودم که بگویم . که سعی کنم بهش بفهمانم . ولی دهنم را بست . افکارش . درونش . چشم هایش . انگشت هایش . باز هم انگشت ها به سمت من . به سمت من . تا کی ؟ تا کی به سمت من  ؟ تا وقتی که هر آنچه هست دفن کنم ؟ چند بار دیگر می خواهی گوری را بکنم با دست خود و خود را در آن بگذارم . دیگر نخواه . دیگر نخواه . دستت را می بوسم . نه . نگاهم کن . بگذار تمام شود . البته نه در این حال . ولی به قول آن عزیز دیگر این آخرین دوره باشد . نه برای او . برای من هم . طی شود . طی شدنی با رسیدن . تمام شود .

 

نمی دانم چطور توانستم . چطور توانستم واقعا ؟ وقتی که می گذاشتمش در گور ، تو که می دانی که را در گور گذاشتم ... می دانی که بهتر از خودش می شناختمش . می دانی که نفهمید . می دانی که از کجا نگاهم کرد . می دانی که با خود چه گفت . آخ که کاش این یک حرف را نمی زد . نمی گفت اگر می دانستم ... هر گز ... " بهش بگو . من که دیگر دستم بهش نمی رسد . تو بهش بگو که ندانست . بگو که این هرگز نباید هرگز می شد . باید این می شد . بگو که چقدر ، چقدر ، چقدر به من گران آمد افکارش درباره من که فکر کرد نفمیدم افکارش را . هر چند با صداقت تمام بود . هر چند چشم هایش چشم های من بود . فهمیدم  ولی دم نزدم . دم نزدم و نمی زنم چون با همه اینها ، با چشم باز رفتم . رفتم و فریاد زدم . فریادی که با زهم به زبان این دیار نبود . فریادی با چشم . و ....

و چقدر شادم . از این درد شادم . پس هنوز شایسته دردم می دانی . بده درد و مکن درمان .

 

و حالا می دانم چطور توانستم . تو هم می دانی . می دانی که اگر دستهایت را جلو نمی آوردی ، دستهایت را در آن گور نمی دیدم که آوردی و پیکرش را از من گرفتی و من بخشیدمش به دست های تو ...

اگر دستهایت نبود نمی توانستم . آخر خاک سرد است . سرد است . سرد است .

 

آخ خدایا تنهایم . تنها . می خواهم چیزی را در آغوش بگیرم . کتابم کجاست ؟ کجاست آن کتابی که به من آرامش می دهد . در گور او گذاشتمش شاید . خوب پس خیالم راحت شد .

 

وای . وای . وای . یادم ننداز .یادم ننداز . دیدی چطور گذاشتمش و آمدم . دیدی . هر چند اگر نمی گرفتی اش هم همین بود . برای من همین بود . هر دو طرف درد بود ولی ... ولی .... وای از این ولی ها .

 

خدایا تو می دانی چه حسی دارم . حس مادری که بچه اش را گم کرده . بچه اش ...

و این مادر دارد ضجه می زند : خدایا !! خدا خدا خدا . بچه ام کجا است . الان کجا است . خدایا الان چه می کنه ؟ بهم بگو . خدایا دستم را بگذار روی صورتش . خداااا . تنهاش نگذار . دستم را بگذار روی صورتش هر چند خاک سرد است . خدایا نگاهم را در چشم هایش گره بزن . آرامش کن . هر چند خاک سرد است . هر چند فکر کند نیاز به نوازش مادرش ندارد . هر چند فکر کند ای کاش اصلا مادری نداشت . هر چند دلش برای دلسوزی های احمقانه مادرش بسوزد . و بگوید کاش هرگز گیتی مادری نداشت . ولی مادرها بچه هاشان را از زیر خاک سرد هم رها نمی کنند . حس می کنند . نوازش می کنند . تر و خشک می کنند . خدایا بگذار روحم همراهش باشد هر چند فکر کند نه همراه می خواهد و نه نا آرام است که در جستجوی آرامش باشد . هر چند ....

 

خدا چرا دهنم رو نمی بندم . خودت می دونی هیچ نگفتم . ذره ای ذره ای ذره ای از حقیقت را هم نگفتم . خدا چقدر اسمت را صدا زدم . چقدر گفتم خدا خدا خدا .

 

خدا الان کجاست ؟ خدا یک لحظه امانم بده . یک لحظه . این همه خاطره ! این همه خاطره ! نگفتی این بیچاره پس چطور لحظه ای ضجه هایش را قطع کند . خدایا کاش لا اقل در آب خوردن برایم خاطره نگذاشته بود . خدایا تشنه ام . دلم یک لیوان آب می خواهد که بتوان راحت تا جرعه آخر بنوشم . تشنه ام . تمام لیوان هایمان طعم اشک گرفته . تمام آب ها مزه اشک می دهد . بگذار یک لیوان آب بخورم بی آنکه اشک هایم در آن بیفتد . یک لحظه آرامم کن . یک لحظه چشم هایش را از جلوی چشم هایم دور کن . چشم هایی که نیازمندش نبودم تا چشم های تو هست . ئلی م یخواستم که ...  خدایا پناهم بده . از این همه غم . وای که چقدر از این غم ها از تو سپاسگزارم . خدایا سپردمش به خودت . ولی این همه درد را به کجا ببرم . خدایا نگذار طاقتم تمام شود .نگذار شبانه از خانه بزنم بیرون . بروم به گورستان و با انگشت هایم با این انگشت های لعنتی که دیگر تحملشان را ندارم چون آنها هم جزئی از خاطره هایند ، آنها هم به خاطره ها پیوستند نبش قبر کنم . خدایا نگذار .

 

خدا خدا خدا . احساس می کنم تبدیل به یک خاطره شد ه ام . خدایا اگر می خواهی به حرف من باشی ، به دل من گوش کنی که بگذار بروم . پاکم کن و بعد بگذار پر بزنم نگذار این چنین سرگشته باشم و اگر هم حرف حرف من نیست (که التماست می کنم باشد ولی تسلیمم) بگذار این همه محبت ، عشق و دلسوزی را خاک نکنم . دفن نکنم . اگر چه یکی از آنها را از من گرفتی . قرارمان این نبود ولی گرفتی ولی بگذار این همه را نثار آنچه کنم که تو بگویی .

باز هم ضجه هایم تمام نشده . دیگر توان اشک ریختن و فریاد زدن ندارم . این اشک ها از کجا می آید ؟!

بگذار یک بار دیگر صدایت کنم و حرف آخر

خدا اگر می خواهی التماست می کنم خواسته ام را بخواه . و اگر نه این را بدان . سپاسگزارم و راضی . راضی به رضایت و تسلیم .

خدا خدا خدا لحظه ای آرامم کن

 

--------------------------------------------------

پ . ن : پاسخم به رضا مهدوی هزاوه عزیز عینا این بود : سلام
آری حالا باور دارم . باور دارم که ممکن است روزی آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را نچشد . تا همین چند روز پیش هم باور نداشتم . باور داشتم که آن روز می آید ولی این طور که من از او خواسته بودم فکر نمی کردم باشم و ببینم . ولی حالا ... شک کردم . نه به او . به اینکه شاید...
ولی باز هم همان طور از او می خواهم . با همان لحنی که مطمئن می شوی جواب می گیری . شاید این بار ......

 

پ . ن : نیستم فعلا . شاید تا فردا شاید تا چند مدت شاید تا همیشه .بار قبل گفتم در باغ نیستم . ولی راستش را بخواهید در این دنیا نیستم . صبرم زیاد است ولی الان تنها برایم دعایم کنید که رویم را زمین نیندازد و پرهایم را به من پس دهد . دارم تمام می شوم . شاید هم اگر ببینم زیاده بی محلی می کند به خواسته ام ، بروم کسی را به وصاتت بطلبم . مثلا شاید بروم مشهد برای دیدار یک وصی . نمی دانم ... شاید هم راهی دیگر رقم زند . نهایتش که می دانید تسلیم .

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 | موضوع: