تخیل عجیب و غریبی دارم . عجیب !
منظورم اینه که تخیلم خیلی فعاله . بیش فعاله .
جوری که نمی تونم جلوشو بگیرم . می ره . می ره . می ره . پدر در میاره !
اما دلیلشو می دونم . ( اصلا نمی دونم چرا من همیشه دلیل همه چیزایی که مربوط به خودم می شه رو می دونم . دلیل همه ضعف هام . بدی هام . خوبی هام . خصوصیاتم . همش مثل روز برام روشنه .
من روانکاو خودمم . به راحتی می تونم خودمو تحلیل کنم . به راحتی و با بی رحمی . خودمو روانکاوی می کنم و دلایل روانی ، درونی ، بیرونی و ریشه ای هر کارمو می گم . فقط مشکل اینه که نمی تونم خودمو درمان کنم ! )
اما دلیل تخیل بیش فعال من :
از بچگی تنها بودم . تنهایی نه به معنی بی کسی و آه و ناله از روزگار و ... . نه . منظورم ساده تر از این حرفها است . تنها به این معنی که تک فرزندم . و از اون بدتر نوه اول . نوه اولی که تا هفت سال هم تنها نوه موند و تا نوه دوم و سوم ( پسر خاله ها ) خواستن تبدیل بشن به همبازی ، نوه اول دیگه نیاز به بازی نداشت .
اینطوری بود که محرمعلی خان همیشه بین بزرگترها بود . همیشه تو بازی تنها بود و همیشه حسرت یه بازی سیر به دلش موند . یه بازی واقعی .
اینطوری بود که محرمعلی خان نمی تونست خاله بازی کنه ، چون مهمونی نبود که بیاد خونه اش !
نمی تونست دزد و پلیس بازی کنه ، چون دزدی نبود که دستگیرش کنه !
نمی تونست معلم بازی کنه ، چون که شاگردی نداشت !
محرمعلی خان نه وسطی بازی کرد ، نه عمو زنجیر باف و بالا بلندی و استوپ هوایی !
اینطوری بود که محرمعلی خان تصمیم گرفت یه فکری به حال خودش بکنه ، که کرد .
فکر کرد بهتره تو فکرش بازی کنه . ( یادمه . دقیقا همین فکرو کردم . )
از اون به بعد محرمعلی خان هِی نشست کنار حوض ، هِی نشست زیر آلاچیق ، هِی نشت تو ایون خونه و ... هِی فکر کرد . هِی خیال کرد . هِی تو فکر و خیال بازی کرد .
تو خیالش چه بازی ها که نداشت . ولی این بازی ها هِی دلشو می زد . هِی کهنه می شد . عوض می شد . قشنگ می شد . هِی پیشرفت می کرد .
تا اینکه این بازی ها شد: بازی بزرگان
شد بازی زندگی .
حالا دیگه محرمعلی خان توی فکرش ، تو خیالش یه بازی تازه داشت . یه بازی تازه که هیچ وقت دلشون می زد . که کهنه نمی شد . چون خود زندگی بود .
چون محرمعلی خان داشت تو خیالش زندگی می کرد . و هنوز هم .
و محرمعلی خان ، بازی زندگی را از 5 – 4 سالگی شروع کرد .
می رفت بالشش رو می یاورد و می گذاشت کنار اتاق و دراز می کشید . دست راستشو می ذاشت رو چشماش و ...
و بازی شروع می شد .
ولی بقیه فکر می کردن خوابه . می کفتن : طفلک خوابید . حوصله اش سر رفت آخه بچه . چقدر تک و تنها خونه سازی بسازه ، تیله بازی کنه ، دکمه بازی کنه !!
غافل از اینکه محرمعلی هنوز مشغول بازی بود . محرمعلی حتی وقتی خونه سازی می ساخت و تیله و دکمه بازی می کرد هم تخیلش متوقف نمی شد و می تازید .
یه شیشه داشتم پر از دکمه . پر از دکمه !
رنگ و وارنگ ، کوچیک ، بزرگ ، سری ، تک .
یه چیزی می خوام بگم باورتون نمی شه . ولی باور کنین . همه اون دکمه ها اسم داشتن ! همه شون !!
وقتی می ریختمشون بیرون اول اونایی که شبیه هم بودن و سری بودن رو می گذاشتم پیش هم . آخه اونا یه خانواده بودن . دگمه سر دست های اون سری هم که می شدن بچه های خانواده . اونایی هم که تک بودن ، یا توی یتیم خونه شهر بودن ، یا جهانگرد بودن ، یا یه آدم مرموز ، یا زلزله زده ، یا جزو گروه دزدا و حرومی های شهر .
بگذریم . باید یه سلسله پست بزنم با عنوان : " دگمه بازی به سبک محرمعلی " ! ولی جدی دلم واسه دگمه بازی تنگ شد . دلم برای ادوارد تنگ شد . ادوارد دگمه محبوبم بود .
القصه . حالا بعد 22 سال ، یکی منو دعوت کرده به بازی . منو تو بازی راه داده . بازی داده . یه بازی دسته جمعی . یه بازی واقعی . اونم کی ؟!
کسی که هم دوست داشتنیه هم مورد احترام .
خوب عمو توکا!
من ، من . تو ، تو . کشیدم . کی رو ؟ ....
من یارگیری کردم . اینم بازی .
بازی تأثیر گذار ترین های زندگی محرمعلی خان :
1 – مامان احمد :
سابقه آشنایی : 22 سال پیش
وقتی شیرخوره بودم ، تا 3 – 2 سالگی به خاطر کار بابام ، تو دل جنگ رفتیم اهواز . محرمعلی خان قاطی بچه های جنوبی حرف زدنو یاد گرفت . این طوری بود که تا چند ماه بعد از برگشتن به تهران هم گه گاهی یکی ، دو تا تیکه اهوازی می پروندم و به هر کی رد می شد می گفتم : « سلام کاکا ! »
ما از بین اون همه تکه کلام جنوبی ، الان فقط یه واژه واسه ام مونده : " مامان احمد "
آره . اینطوری شد که مامان بزرگم رو به سبک جنوبی ها مامان احمد صدا زدم و می زنم . چون اسم پسرش ( دایی ام ) احمده . و حالا همه مامان احمد رو ، " مامان احمد " صدا می زنیم . هم من ، هم پسر خاله هام . هم سه تا بچه های خودش .
مامان احمد همه بچگی من ، نوجوانی من و همه امروز منه . مامان احمد همه خاطرات منه . همه لحظات من .
تو زندگیم حتی یه روز ، یه لحظه ام نبوده که خالی از مامان احمد باشه .
همه لالایی هامو از زبون مامان احمد شنیدم . همه دیکته های دبستانمو با صدای مامان احمد نوشتم . همه صبح هامو با تکونها و صدای مامان احمد بیدار شدم . ( هنوز هم تا وقتی مامان احمد صدام نکنه پا نمی شم . بیدار می شم ولی چشمهامو باز نمی کنم تا با صدای اون پا شم )
شاید باور نکنین ولی تو دبیرستان وقتی امتحان فیزیک و شیمی داشتم تا صبح ، تا خود صبح می نشست و با من فیزیک و شیمی می خوند ! حتی اگر چیزی از ترمو دینامیک و کربو هیدراتها سر در نمی آورد .
همیشه با من گریه کرد . با من خندید .
امروز هم که برای کار مهمی از خونه زدم بیرون ،از زیر قرآنی که در دستهای مامان احمد بود رد شدم .
مامان احمد همه خاطرات منه . همه تصور من از مهربونی . دوست داشتن . سختی کشیدن .
مامان احمد کسیه که به تنهایی برای من همه چیز و همه کسه . کسیه که اصلا خجالت نمی کشم که بگم مثل یه بچه بهش وابسته ام . فقط با اون این طوریم .
حرف آخر . مامان احمد کسیه که اگه بیام خونه و ببینم که مثلا واسه نون خریدن رفته بیرون ، اگه بیام خونه و وقتی برای اولین دفعه که صداش می زنم همون لحظه جواب نشنوم ، وحشت می کنم ، دلم می گیره . دلم به اندازه غروب های خون رنگ اهواز می گیره . و تا صداشو نشنوم ، احساس می کنم دنیا خالی خالیه .
2 – داییم و کتابهاش :
سابقه آشنایی : 22 سال پیش
تصور کنید ! تصورکنید ! یه دختر بچه 5 – 4 ساله که تو یه ظهر تابستونی کنار دایی اش لم داده و داییش داره براش تعریف می کنه و سرشو گرم می کنه .
همیشه تا داییم از دانشگاه می یومد می پریدم بغلشو می گفتم : « بتعریف ! » اینو از خودش یاد گرفته بودم .
حالا تصور کنید ! تصور کنید یه دختر 5 – 4 ساله که تو یه ظهر تابستونی کنار داییش لم داده و داییش داره واسش می تعریفه . از چی ؟
از ترور حسنعلی منصور . از بخارایی و رضا صفار هرندی . از سابقه مؤتلفه . از سابقه حجتیه !!
از عهدنامه گلستان و ترکمانچای . از کشتن بابی ها به دستور امیر کبیر . از برادران شرلی و فرار بنی صدر با قیافه زنانه !!
از موسیو نوز بلژیکی ، کتابهای احمد محمد ، شاملو و وارتان . از ناصرالدین شاه و سوتی هاش تو بلاد کفر و حرفهای میرزا رضا کرمانی در محاکمه . از دفاعیات گلسرخی !!
از هویدا ، نادر شاه ، چنگیز خان ، سهراب شهید ثالث ، هیچکاک ، درویش خان ، کر شدن ادیسون ، هیتلر ، استالین ، دولت آبادی . از ...
تصور کردین ؟ می دونم آش شله قلم کار بود ولی بعد از ظهر های کودکی من اینطور گذشت . کنار تعریف های دایی احمد از همه جا و از همه چیز . از تاریخ و هنر و فلسفه و ادبیات و سیاست و ...
و عجیب اینکه هیچ چیز بیشتر از این تعریف ها برایم خوشایند نبود و سرم را گرم نمی کرد . آن روزها این تعریف ها را فقط برای سرگرمی می خواستم و بس . ولی امروز می بینم که هر روز یکی از آن تعریفها به کمکم می آید . می بینم که آن تعریف ها چقدر روی محرمعلی خان اثر گذاشته .
اما کتابهای دایی احمد . شاید دوم یا سوم دبستان بودم که شروع به ناخنک زدن به کتابخانه چند هزار جلدی دایی کردم . همه می دانند که او چقدر به کتابهایش حساس است . یواشکی شروع کردم به خواندن چند کتاب جیبی که راحت تر می توانستم قایم کنم . اسم آنها را به جز یک یادم نیست : " پر "
یک روز دیدم داییم یک کتاب قطور گذاشت جلوم . رویش را خواندم : " مدار صفر درجه – جلد اول – احمد محمود "
گفت : کتاب خواستی به خودم بگو بهت بدم .
سه جلد مدار صفر درجه را 2 هفته ای تمام کردم !
داییم ذوق کرد . باورش نمی شد . دومین کتاب را هم یادم هست : " زمستان 62 – اسماعیل فصیح "
هنوز هم کتابهای کتابخانه داییم را می خوانم . خیلی مانده تا تمام شوند . خودم هم هِی به آنها اضافه می کنم . به نظر من تنها چیز ارزشمند خانه مان همین کتابخانه است .
3 – خانم پوربیک
سابقه آشنایی : 15 سال پیش
خانم پوربیک معلم کلاس اولم بود . او هم در زندگی من تأثیری گذاشت و رفت . ولی فکر نکنید این تأثیر آموختن علم و دانش و این حرفها بود ، نه .
فکر کنم از وقتی زبان باز کردم شروع کردم به گیر دادن به اطرافیان . هر کسی دم پرم می آمد می نشاندمش . با چشم های گرد زل می زدم تو چشمش که :
- خودا کِی به دنیا اومد ؟
- به دنیا نیومد که همیشه بود .
- مگه می شه . مامان نداشت !
- نه . خداست دیگه . همیشه بوده .
- همیشه یعنی از کِی ؟
- همیشه یعنی ... یعنی ... یعنی همیشه . ازل .
- خودا کِی می میره ؟
- استغفرالله . خدا که نمی میره .
- پس چی میشه ؟
- همیشه هست .
- همیشه یعنی کِی ؟
- همیشه ....همیشه یعنی گفتم دیگه ازل . یعنی ...
- ازل چیه ؟ خودا چرا نمی یاد پایین . اون بالا حوصله اش سر نمی ه ؟ کِی میاد ؟ چرا جواب آدمو نمی ده ؟ خودا اصلا چیه ؟ اصلا خودا....
- اگه زیاد به این چیزا فکر کنی دیونه می شی . ببینم خیلی دوست داری این چیزا رو بفهمی ؟
- آره . تو رو خودااااا بگو چی کار کنم .
- اگه می خوای اینا رو بفهمی باید فلسفه دان بشی .
و اینگونه بود که من تصمیم گرفتم فلسفه دان بشم . چند سال گذشت .
روز اول مدرسه بود و با اعتماد به نفس کامل ، بدون کوچک ترین لوس بازی و ترس به مدرسه رفتم .
ردیف اول نیمکت ها نشستم . خانم پوربیک آمد و معرفی شروع شد .
- اسم من نگینه . نگین زبرجد . من می خوام دکتر بشم . ( الان کانادا است . نمیدونم دکتر شد یا نه )
- به نام خدا . عاطفه کرمی هستم . دوست دارم در آینده پزشک شوم .
- من مارال میهن خواه هستم . می خوام مهندس بشم . ( خدا بیامرزدش . سرطان گرفت . مهندس نشد )
- نیکتا شادمهری . کلاس اول . می خوام پرستار بشم .
و حالا نوبت محرمعلی خان بود . خوب محرمعلی خان تو می خوای در آینده دکتر بشی ، یا مهندس ، یا پرستار ؟ شایدم می خوای معلم بشی ؟
- خانوم اجازه . من می خوام فلسفه دان بشم .
خانوم پوربیک زد زیر خنده و شروع کرد به مسخره کردن . اصلا هم نپرسید چرا می خوام فلسفه دان بشم !
و اینگونه بود که از فیلسوف شدن منصرف شدم . این بود تاثیر خانوم پوربیک . ( یادش به خیر هم معلم خوبی بود هم خانم خوبی )
4 – خانم فاضلی
سابقه آشنایی : 14 سال پیش
خانم فاضلی معلم کلاس دومم بود . دوست داشتنی ترین معلم دوران دبستان . اما تأثیری که بر زندگی من گذاشت چه بود . من خط خوش را از خانم فاضلی دارم و همیشه موقع نوشتن یادش می افتم .
5 – شمس
سابقه آشنایی : 8 سال پیش
اسمش شمس نیست . ولی شمس من است . او شمس و من ...
شاید به ظاهر 22 ساله باشم ولی خودم می دونم که 8 سالمه . می دونم که از وقتی اونو دیدم متولد شدم و شدم اینی که الان هستم . 8 سال پیش کسی که در کالبد من زندگی می کرد ، من نبود .
چند روز پیش بهش گفتم که تو مادر منی . تو منو به دنیا آوردی . گرچه در ظاهر هم سن و سال باشیم .
خیلی وقتها درباره تحول و عوض شدن آدما شنیدیم و باور نکردیم . باور کردنی هم نیست . بیشتر در حد حرف است . اگر هم کسی رو دیدیم که خودش یا اطرافیانش کوس تحولش رو می زنن ، بیشتر جو گیره تا متحول . چند روز بعد ، یا چند ما ه بعد خوب می شه . ولی من خوب نشدم . من واقعا مردم و دوباره زاده شدم .
و زیباییش اینجا بود که شمس هیچ اصراری در عوض کردن مولانا نداشت . شمس فقط خودش بود . فقط خودش بود . خودش و جلوه درونش . بدون پیرایه و نقاب . عریان . و همین عریانی مولانا را با خود برد . عریانی روح بی بدیل شمس .
من هم فقط دیدن او برایم بس بود تا جزئی ترین ذره های وجودم بمیره و در هوایی دیگر زنده بشه . بزرگترین و کوچکترین چیزهایی را که هستم و دارم از او دارم . بدون اینکه منو وامدار خودش بدونه .
نمی دونم تا حالا کسی رو داشتین که هر بلایی سرتون بیاد ، هر مشکلی داشته باشین ، هر سوالی داشته باشین ، مطمئن باشین که می تونین بهش رجوع کنین . مطمئن باشین که بهتون کمک می کنه و راه جلو پاتون می ذاره . مطمئن باشین .
کاش باور کنید که حقیقت رو می گم بی هیچ اغراق . کاش باور کنید که تحت تاثیر احساسات نیستم . اون واقعا همینه . حقیقتی که نمیدونم چرا ، ولی ، ولی به من تابید . با اینکه شایسته اش نبودم . خیلی ها دور اون جمع شدن . او شمس خیلی ها است . شاید در ظاهر یه دختر 22 ساله باشه ولی برای خیلی ها نجات بخش بوده . برای کسانی که شاید سه برابر او سن دارند ولی می دونم همشون دوست دارن روزی که ازش خداحافظی می کنن جلوش تعظیم کنن و برن . و بی شک اینها رو از خودش نداره . بهش داده شده .
اگرچه او شمس منه و من مریدش ولی نگذاشته این مساله حتی یک لحظه ظاهر بشه . کسی که از بیرون نگاه کنه رابطه ما رو فقط یه دوستی صادقانه می بینه . ولی من می دونم که آدمی مثل من نمی تونه تنهایی شمس رو پر کنه . تو این دوستی تنها کسی که بهره منده منم .
شاید به همین دلیل بود که شمس رفت . به این دلیل که همه اطرافیانش فقط از اون می کندن و می بردن ولی کسی چیزی بهش نمی داد . یعنی کسی چیزی نداشت که بهش بده . حتی عشق شورانگیز و خالص مولانا به شمسی که در وجود شمس می درخشید هم نتوانست اونو اسیر کنه . اسیر خاک . شمس کند و رفت .
شمس من . شمس من خودت می دونی که همه چیزم از توست و من هم میدانم که تو همه چیز را از او داری . شمس من تنها یک چیز می خواهم که می دانی .
درست که تا حالا داستان شمس و مولانا برایمان بی کم و کاست بوده . اما پایانش .
بگذار که آنگونه نباشه . هر چند می دانم ...
6 – سید خلیل
سابقه اشنایی : 6 سال
سید خلیل عالی نژاد .
اگر می شناسیدش که هیچ . حرفی ندارم دیگه . می دونم که به سبک خودتون می شناسینش . اگر هم نمی شناسن باز هم حرفی ندارم . من نمی تونم معرفی اش کنم . بلد نیستم تو این جور موقع ها واسه معرفی چی باید گفت .
اگر خواستین بشناسینش 3 – 2 ساعت جستجو تو اینترنت ، خرید سه کاست صدای سخن عشق ، آیین مستان و ثنای علی و 12 – 10 CD که توی انقلاب و بازارچه کتاب می تونین گیر بیارین و خوندن کتاب " تنبور از دیرباز تا کنون " می تونه کمک کنه . شاید .
آشنایی من با سید خلیل بعد از مرگش بود . بعداز سوختنش . بعد از سوزانده شدنش .
بعضی ها مرگش رو جزو قتل های زنجیره ای می دونن ، بعضی انتقام فرقه ای ، بعضی عروج ، بعضی ...
برای من مهم نیست . هیچ کدام برای من فرق ندارد . فقط می دانم که نیست و چه خوب که نیست . برای خودش می گویم .
برای من فقط یک چیز مهم است . این که او را بعد از مرگش شناختم .
این که او تنبور را به دستم داد . خوابش را دیدم . با همان ریش و موهای مشکیِ بلند ِ بلند .
تنبوری به دستم داد و رفت .

حالا تنبورم در گوشه اتاق است و من ِ کاهل کم تمرین می کنم .
ولی قول می دهم ، قول می دهم به خودم و به سید خلیلی که بعد از مرگش شناختمش که روزی شاگرد خوبی شوم . که روزی همه بهانه ها را رها کنم و درست پی اش را بگیرم . دلم برای نوایش تنگ است .
7 – توکای مقدس !
سابقه آشنایی : در دنیای مجازی از زمان تولد وبلاگ توکای مقدس و من (اسفند ۱۳۸۵ )
در دنیای خودمان 4 سال
این رو به این خاطر نمی گم که توسط آقای نیستانی به بازی دعوت شدم .
واقعا توکای مقدس برایم تاثیر گذار بود . اما ...
اما در این جا منظور من فقط همون دنیای مجازیه . در دنیای حقیقی اگرچه طرح ها و کاریکاتورهای آقای نیستانی روخیلی دوست دارم ولی تاثیری بر زندگی منی که هیچ دستی در طراحی و کاریکاتور و ... ندارم نداشت .
شاید اولش محرمعلی خانو همین طوری ساختم . فقط واسه اینکه دلم می خواست اسم یه وبلاگ محرمعلی خان باشه . به خاطر ارادت قبلی و قلبی به مرحوم محرمعلی خان مطبوعات .
اما... اما وقتی توکای مقدس رو دیدم جدا خوشم اومد . مطالب برام دوست داشتنی بود . دیدم آقای نیستانی چه راحت و صادقانه حرفهایش را می نویسد . و البته خوش به حالش که می تواند مختصر هم بنویسد نه مثل من طومار !
بعد حس کردم که اگر منم بتونم صادقانه حرفامو بزنم ، به ذهن مغشوش و همیشه درگیرم کمک می کنم.
دیدم منی که هیچ وقت نمی تونم در مقابل مسائلی که می بینم هرچند کوچیک بی تفاوت باشم ، منی که همیشه ذهنم درگیره ، که هنوز عادت نکردم ببینم و رد بشم ، عادت نکردم آدما رو تحمل کنم ، که مدام رفتارشونو ، حرفاشونو و چرایی رفتار و حرفشونو تحلیل می کنم چه خوبه یه راهی برای خودم ایجاد کنم . یه راهی که بتونم وقتی حرفی تو ذهنم می پیچه زندانیش نکنم . یه راهی مثل راه توکای مقدس .
حالا با اینکه زیاد نگذشته می بینم راه خوبیه . می بینم بهم کمک می کنه . حالا همه ذهن مغشوش و درگیرمو تو محرمعلی منفجر می کنم . وقتی می نویسم نمی نویسم ، فوران می کنم . فوران . یه لحظه مکث نمی کنم . تا آخرین واژه ای که تو ذهنم باقی می مونه پیاده می کنم . بدون هیچ دوباره خونی و ادیت . واسه همین خیلی موقع ها نوشته هام مغشوشه و از این شاخه به اون شاخه . که شاید خوندنش سخت باشه . انرژی بخواد . اگه اینطوره شرمنده .
توکای مقدس یه جای دیگه هم تاثیر گذاشت . و اون وقتی بود که کامنتشو دیدم .
مسخره می کنید بکنید ولی من می گم . خیلی ذوق کردم .
خجالت هم نمی کشم که ذوق کردم چون همین ذوق منو برای نوشتن مصمم تر کرد .
اینها تاثیر گذاراترین های زندگی من بودند . دلم خواست این آخر از چند نفر تشکر کنم . و چون دلم خواست این کار رو می کنم حتی اگر قاعده بازی نباشه . من هنوز تو قواعد بازی ناشی ام . با تشکر از :
لیلا ، خاله ، مرحوم احمد محمود ، و دو استاد : دکتر ص و دکتر گ که به من نشان دادند هنوز آدم های خوب و صادق هستند .
خوب بازی من تموم شد . می دونم گند زدم از بس توپ رو دست خودم نگه داشتم و آسمون رسیمون بافتم ولی چه کنم دیگه . عادت به بازی ندارم . تازه کارم .
حالا : من ، من . تو ، تو . کشیدم . کی رو ؟
مجید ادیبی رو ، مادربزرگ رو ، بهمن خشنودی رو ، امیر مهدی حکیمی رو ، امل رو .
------------------------------------------------------------------------------------------
پ .ن : آقای نیستانی باید ببخشید که من شما رو عمو توکا خطاب کردم ولی تو اون لحظه حسم این بود و من به احساسی که توی یه لحظه داشتم خیانت نمی کنم . برای همین هیچ وقت مطلبو ادیت نمی کنم .
پ . ن : شاید به نظرتون بی مزه بیاد ولی تا حالا هیچ وقت موقع نوشتن این طور گریه نکرده بودم . چه قدر خاطره ، چه قدر آدم جلوی چشمام زنده شدن .