تبليغاتX
محرمعلی خان
 
نوشته شده توسط سانسورچی در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 | موضوع:
 سلام!
 

                          

 

                                    

   

                              

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 | موضوع:
 کماندار عشق
کماندار عشق

هوا گرگ و میش بود . دماوند مغموم و خاموش ، چشم ، بر راه ِ شکفتن خورشید داشت . سکوتی موهوم و رعب انگیز قلب خاک را از تپش باز داشته بود .

سایه سنگین ننگی سیاه بر قامت استوار آزادگان خیمه زده بود .

دستهای در بندِ پهلوانان ، بندِ دل زنان و دختران را پاره کرده و مرزهای نجیب مُلک ، زیر نگاه های بی شرم و هرزه یاغیان پاره پاره شده بود .

باروهای دیرپای دیار ، زبر بار بدنامی و رسوایی و زبونی کمر خم کرده بود .

اشک ها در چشمان پیرزنان می شکست و مرگ غیرت ها را به سوگ می نشست .

 

آخرین مکر بدخواهان ، مرگ آخرینِ امید ها بود .

اندوهی جانکاه :

خواری و شکست ایران ، آن هم به دست ایرانی ! ...... افسونی زشت و پلید

مرز آزادگی و بندگی ، مرز غیرت و نامردمی ، مرز اهورا و اهریمن و مرز خانه های ایرانی و تورانی را ، پرواز یک تیر تعیین خواهد کرد .

و تیر ، تا کدامین نقطه امید خواهد پرید .

 

پیرمردی گوژپشت آرام در گوش اهالی برزن گفت : « اهورا به یاریمان بیاید . نکند تیر در میان خانه من لانه کند . من نمی توانم این خفت را تاب آورم . من نمی توانم خانه ام را با یک تورانی سهیم شوم . آن خانه و خاک که چشم نامحرم بر آن افتد خود به دست شعله های نفرین سوز آتش خواهم داد ، باشد که از خاکستر پاک آن بذر غیرت در دل های آینده کِشته شود . »

 

صدای پای لشگریان دژخیم در میان کوچه پیچید . صدایی هم جنس ناله . صدایی غریبه . صدایی نا محرم . هم آواز با شوم بانگ نیستی . هم آواز با نعره غم . پژواکی از دل سوگ . سوگ اندیشه و خرد . سوگ دلاوری و دانایی . سوگ غیرت و عشق .

دردآوایی که نوای درد را در گوش دیوارها زمزمه می کرد .

 

چشمان مضطرب از لای کلون درها و پنجره ها ، گوش بدین آهنگ شوم سپرده بودند که ناگاه طنین گام های استوار مردی به یکباره ، هیاهوی قدم های سپاه توران را زیر پا خفه کرد .

خروشی از پشت درهای بسته برخاست : « او ، آرش است »

 

و آرش ، ستبر و سرآمد ، دست در یال های پُر شِکن البرز انداخت و بر ستیغ سرافراز آن ، تا ابد ایستاد .

تمام شکوه و اقتدار ایران را در کمانش گذاشت و آن را به سوی افق عشق و پاکی و امید نشانه رفت .

آرش ایمان و مردانگی و غیرت و پاکی را در چله آن کمان نهاده بود . آرش ایران را نشانه می رفت و نشان می گذاشت .

فریاد برآورد : « به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند

                                                    که آرش جان خود در تیر خواهد کرد »

 

و تیر تا آخرین ذره عشق آرش پرواز کرد و به راستی که چه عشق بی کرانی .

عشقی به وسعت خاکم . وطنم . عشقی به وسعت خاکت . وطنت .

 

و اینک این ماییم که می گوییم :

« آری ، آری جان خود در تیر کرد آرش

                                        کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش »

 

ستیغ دماوند مزار بی نشان آرش شد .

هنوز هم اگر چشم بر پیچ و خم های دماوند بگیریم ، آرش را خواهیم دید که به سوی قله گام بر می دارد . و اگر دل به نوای سنگ های دماوند بسپریم ، نوای آرش را از میانشان خواهیم شنید . و اینک من ، با تو ، ای نوای جاودانه آرش ، سخن می گویم . می گویم از دردهای خاک و می گویم از .........

                      

                       

 

------------------------------------------------------

پ . ن :اشعار از سیاوش کسرایی

پ . ن : مارکوپولو در کار محرمعلی شدن است . اگر بشو د .........

پ و ن : از این که این مدت از دوستانم بی خبر بودم پوزش میخواهم . مطالبان را می خوانم ولی ... چندان نمی توانم حرف بزنم . مطالب همه دوستانی که لینکشان هست و نیست و دوستان مجازی و حقیقی ام هستند را می خوانم . اگر نشانی از من در کامن ها نمی بینید برای این است که فعلا بی نظر می خوانم !!!

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 | موضوع:
 محرمعلی مارکوپولو خان
محرمعلی خان مطبوعات چندی است شده محرمعلی خان مارکوپولو

این پست از محصولات این چند گاه است .

از احوالاتم اگر خواسته باشید جوابی ندارم !

   

                

 

نوشته شده توسط سانسورچی در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 | موضوع:
 نامه ای از عالم ارواح !!
باورم نمی شه . باورم نمی شه . باورم نمی شه .

خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود .....

باور می کنم ، باور می کنم ، باور می کنم .....

خوش آمدی . مارال عزیز از عالم ارواح خوش آمدی .

مارال هست ! مارال هست ! یک دوست دوباره به من داده شد .

دیگه دارم از این محرمعلی خودم حساب می برم . جدی می گم . داره خطرناک می شه . احساس می کنم واقعا وجود داره . انگار از من جدا شده . شده یکی دیگه . داره راه خودشو می ره . آره محرمعلی خان دیگه عنانش دست من نیست . انگار از اول هم نبوده .

شاید باورتون نشه . ولی این محرمعلی حسابی زندگی منو از این رو به اون رو کرده . تو این مدت شاید گاهی فکر می کردم این منم که دارم هدایتش می کنم ولی ....

کم کم داره بهم اثبات می شه ک نه ! کجای کاری ؟ سر نخ دست کس دیگه است .

محرمعلی اتفاقات و آدم های خاصی را وارد زندگی من کرده . اتفاقاتی که اگر چه بهایی دارند ولی تجربیات زیبایی به من دادند . تجربیاتی که در طول سال ها هم نمی توان به عمق آنها رسید ولی به من داده شد . آدم هایی که دوستشان دارم . چون جزئی از کسانی هستند که در مسیر زندگی همراهشان می شوی . به همراهشان می آموزی . رنج می کشی . خوش و خرمی . از دستشان می دهی یا همراهشان می مانی . آدم هایی که ثابتند و آدم هایی که عوض می شوند . آنها که می مانند و آنها که می روند . آنهایی که فراموششان نمی کنی و .....

 

محرمعلی هم جزئی از مسیر من بود و شاید هم هنوز باشد . وسیله ای که باعث خیلی از اتفاقات شد که البته مشیت بود و بس . یکی دو تا هم نیست . و همه برایم ارزشمند اما ....

این یکی حقیقتا گیجم کرده . همین الان اتفاق افتاد . همین الان و من هم این قدر مات و مبهوت و خوشحالم که نمی توانم درست بنویسم . فقط دارم واژه ها را پشت سر هم ردیف می کنم .

اول از شما یک چیز میخواهم : یک سری به این پست محرمعلی بزنید و قسمت خانم پوربیکش را بخوانید . خواهش می کنم :

                                                      منم بازی ؟

خوب حاشیه نمی روم . امروز در این باکسم میلی دیدم با عنوان عالم ارواح !! :

salam duste aziz,
omidvaram ke khub va salem bashi!
man az alame arvah (az un donya) barayat mineisam, inja hava barani ast, va hame fereshtha khaban manham hoseleam sar rafte bud dashtam bloge shomaro varagh mizadam ke be esme khanume Pourbayk residam..... chand khat paien tar esme khodamo khunadam!
vaghan man mikhastam mohandes besham? jalebe....
khob bale saratane dige.... chekaresh mishe kard....
man modate 10 sale ke dar alman zendegi mikonam....va az saratanm khabari nist..... grphic khundam va hala tu yek sherkate graphici kar mikonam. Khob tu alame arvah hame chiz ye meghdar fargh mikone... vali be man dobare sabet shod ke donya cheghadr kuchike.k
movazebe khodet bash
maral
 
یا علی . چی می تونم بگم . فقط یاعلی
 
مارال زنده است !! مارالی که این همه براش ناراحت بودم . نمی دونم تو این سال ها چرا اینقدر به یادش می افتادم . همیشه . تو هر موقعیتی . روز کنکور حتی . با خودم گفتم اگر مارال بود الان درچه رشته ای شرکت می کرد . مارال با اون چشم های سیاه (درست یادم مونده مارال؟) و چهره زیرک .
 
میل رو که خودنم تا چند دقیقه گیج بودم . بعد از شدت تپش قلب که انگار داشت از جا می زد بیرون به خودم اومدم و زدم زیر گریه . مارال زنده است . زنده است و باهام تماس گرفته . باور نمی کنم . خدا ! باور می کنم . ولی ... ولی توی دنیای هچل هفت ما از یک کشور دیگه !!! چطور میشه مارال یک روز خسته باشه و بره سراغ وبگردی و اون هم مطلبی که من چند ماه پیش نوشتم و بعد اسم خانم پوربیک و اسم خودش که کنارش نوشتم خدابیامرز !!!! امان از ماه خرداد سال ۸۶ که چه ها با من نکرد .
 
به این چی میشه گفت . اسمش رو چی میگذارید ؟! اتفاق ... حادثه .... سورپرایز ....
من اسمش را می گذارم : مشیت . تقدیر
خواست او
و خواست او زیبا ترین خواست هاست .
 
مارال عزیز . دوست گم شده من . خوشحالم که بار دیگه از پشت پرده های زمان . از پشت ۱۰ سال ندیدن و نبودن ، ۱۰ سال مارال (۱۰ ساله فکر میکرم نیستی و حالا... ) می توانم روزی را تصور کنم که شاید دوباره با چشمهای قهوه ای ام به چشمهای سیاهت نگاه کنم و بهت بگم : ......
این دیگه بمونه برای روزی که دیدمت . برای خودمون .
 
این هم میلی که من به مارال زدم با سانسور اسم برخی افراد! .... ما نیز محرمعلی خانی هستیم !! :
 
" مارال!!!!!!!!!!!!!! مارال سلام
 
مارال به خدا باور نمی کنم . باور نمی کنم. تو می دونی من چقدر واسه ات گریه کردم ؟ الان قبل از اینکه میل رو بخونم گفتم آخی این اسم چقدر شبیه مارال .... مارال الان گیجم . باورم نمی شه . دقیق یادم نمی یاد اون خبر رو کی بهم داد . فکر کنم * بود . * . یا شاید هم کسه دیگه . ولی چرا . می خواستن اذیت کنن یا خودشونم اینطوری فکر می کردن .
 
مارال میلتو خوندم زدم زیر گریه . آره می خواستی مهندس شی . یه بار بهم گفته بودی یادت نیست ؟ شاید هم الکی یه چیزی پرونده بودی . مارال من الان پاک گیجم . ببخشید هی مارال مارل می کنم . ذوق کردم . خوبی ؟ خوبی کلاغ سیاه . یادته . تئاتر ننه نقلی رو . راستی منو می شناسی ؟؟ من .... ام . الان سال آخر روزنامه نگاری ام و در تدارک برای فوق .
مارال خیلی خوشحالم . چرا باید این طوری بهم می گفتن و حالا از طریق محرمعلی دوباره پیدات کردم دوست عزیزم . خدا رو شکر . آره دوباره نشونمون داد که این همه بزرگی فقط از اونه و دنیایی که اینقدر براش از روحمون می گذریم چقدر کوچیکه
 
مامان و بابا خوبن ؟ مارال برام حرف بزن . از خودت بگو . نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه یه دوست دوباره بهم برگردونده شده . احتمالا باید دو سه نفر رو خفه کنم با این نحوه خبر رسانی
 
روزی که بهم گفتن ساعت 7 و 8 غروب یه زمستون بود . قشنگ یادمه . اول یا دوم راهنمایی بودم . تو خونه تنها بودم که یکی زنگ زد . خدایا کی بود... یا * بود یا * ... نمیدونم یادم نیست
 
وای چه حال بدی داشتم
چقدر گریه کردم . مامان اینام که اومدن شوکه شدن . بعد مامان بزرگم هم نشست و پا به پام گریه کرد . همه اش قیافه ات جلوی چشمم بود کلاغ . تو این سال ها خیلی یادت می افتادم . خیلی . همیشه می گفتم مارال اگه بود ... خدا رو شکر که هستی . باش و همیشه سلامت باش مارال عزیز
 
خوشحالم . خیلی خوشحالم مارال عزیز
دوست خنگ تو
......
محرمعلی خان "
 
---------------------------------------------------------------
 
پ . ن : راستی مارال به یکی دیگه هم شک کردم . همونی که بهش می گفتیم هاشیمیتو !! فهمیدی که ؟ دلم برای او هم تنگ شده
 
پ . ن : مارال اگر منو شناختی ، و دوباره گذرت به این طرف ها افتاد مواظب باش محرمعلی خان مطبوعات را لو ندهی .
 
پ . ن : من هنوز گیج گیجم
 
پ . ن : و به دلیل همین گیجی ببخشید توان قلم فرسایی نداشتم و گرنه می شد حسابی رنگ و لعابش داد و از نیمکت های خالی گفت که حالا ... ولی این حسم بود . پس همین را می نویسم .

پ . ن : خدایا قرار است به کجایم ببری و ..... راضیم و تسلیم . تنها همان یک خواسته همیشگی .
 
--------------------------------------------------------------------
تکمله بعد از ۱۲ ساعت

الان داشتم نزدیک دو ساعت با مارال حرف می زدم . با مارالی که تا دیروز ..... خدایا ! من لیاقتشو ندارم . این که اینقدر جلی و زیبا خودت رو بهم نشون بدی . و حالا که با مارال حرف زدم می تونم علت این مشیت رو بفهمم . به قول مارال : هدیه ای که از سوی خداوند به ما داده شد

دو آدم .....

دو زندگی .....

با تجربیاتی متفاوت .....

در دو کشور ......(حتی فارسی رو هم به راحتی حرف نمی زد)

ولی واژه هایی آشنا . حقیقتی واحد . حقیقتی که تنها یکی است و در هر جا و با هر زبانی جاری شود شباهتش آدم را مبهوت می کند . چون از خود ما نیست . از جایی دیگر جاری می شود . از مکانی فراتر از این خاک

و ما خاکیان نمی بینیم . نمی خواهیم ببینیم . اگر هم ببینیم فراموش کاریم

مارال هم مثل من یک آروز داشت

این که یک روز هم بی او نباشد . این که یک روزهم بی او نباشیم

خدایا .....

هر چند خطاکاریم . فراموش کار

هر چند گناهکار

ولی زیبای من

زیباترین من

خودت را از من و ما نگیر

 

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 | موضوع:
 دولت عشق
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دیده دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا  گفت که دیوانه نه​ای لایق این خانه نه​ایگفت که سرمست نه​ای رو که از این دست نه ای​ دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدمزَهره شیر است مرا زهره تابنده شدمرفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدمرفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

باز هم دست او آمد . چون همیشه . دستانش را گذاشت روی صورتم و ... در یک لحظه ، در یک لحظه پرده ها را کنار زد و حقیقت چه زیبا رخ نشان داد . زیبایی تنها چیزی است که در این دنیا هست و می ماند . باقی وهم است و ما آیینه داران وهم . و وقتی غبار از آیینه بزدایی یا بزداید زیبایی رخ می نمایاند . حتی از پشت درد ، از پشت دوری ، فراق و از پشت فقدان . چرا که خود را از پس اینان و آنان باز می یابی با جلالت بیشتر و تنها می گویی خدایا دوباره گمگشته ام نخواه که تو هرگز اینچنینم نخواسته بودی و این خود راه بود .

 و این زیبایی است . و زیبایی اگر از درد خیزد زیبایی اش افزون تر است و ماندنی تر . مادنی تر . چرا که در روح حک می شود و حکاکش ...

 خوش نقش زدی حکاک زیبای من . خوش نقش زدی نقشی خوش را . و من اکنون از پشت نگارین نقش های روح با تو سخن می گویم . با تو و تنها تو . و از تو می خواهم و تنها تو هر آنچه را که خواستنی است .

 و هیچ چیز خواستنی نیست جز تو . پس تو را می خواهم . تو را از تو می خواهم و بس .

 باز هم مسیری طی شد . مسیری و راهی . و اگر حقیقت راه را در درون خود حس کنی همان بس . و دیگر مهم نیست که راهت را بیراهه بخواهند و بخواندد یا نخوانند . تو خود با خود صادقی و با روح خود . و میدانی راهت را با کدامین میزان بسنجی . آن را هم در روحت به ودیعه گذاشتند .

 وقتی که راه طی می شود ، وقتی که آزمونی را می گذرانی و وقتی مرحله ای می گذرد ، اگر بتوانی پا از ورطه بیرون نهی و از بیرون به درونت بنگری و به آنچه بود و گذشت و خواهد آمد ، آنگاه تو بزرگ می شوی . رشد می کنی و احساس پیری می کنی . احساسی که از عمق دردت برآمده و از عمق جانت . چیزی که به تو داده می شود . به تو . به ما . به همه ما . در همه راه هایی که در زندگی طی می کنیم . همه مشکلات . دردها . غم ها . فقدان ها . مصیبت ها .

 در همه اینها نعمتی است و حکمتی . اگر گوشی باشد برای شنیدن و چشمی برای دیدن . هر چند او خود با یک نگاه می تواند همه گوشها را شنوا و همه چشم ها را بینا کند . می تواند همه دل ها را روشن کند .

 آنگاه چیزی که برایت می ماند تجربه ایست زیبا که به بهایی اندک نخریده ای . نه ، نه . به بهای درد خریده ای . به بهای جنگ . جنگ با خود . به بهای شک . به بهای ... هر بار به بهانه ای تجربه ات را به بهایی متفاوت از قبل می خری اگر خریدار باشی .

 و از این پس تو دیگر هرگز آدم قبلی نمی شوی . هرگز . نه اینکه خوب باشی یا بد ، نه . می توانی راه را بروی یا نه شاید هم چندی بعد زمین بخوری و یا حتی پشت کنی و کوره راهی انتخاب کنی که ... ولی هر چه باشی و شوی آدم قبل نمی شوی .

 آن تجربیات را به تو داده . نمی توانی انکارش کنی . نمی توانی نبینی اش . نه ، جزئی از تو است . و ارجمندی را به تو می دهد اگر خواهان ارزش باشی . و تا به آن نرسی ، شاید حرفم را نفهمی و فلسفه بافی اش بخوانی .

 به هر حال این هم مرحله ای بود و آزمونی و راهی . هر چند دردناک یا سخت یا مهلک ولی ...

ولی دستش را جلو آورد . روی شانه هایش نشستم و دیدم . پرده ها کنار رفت و دیدم . دیدم . در تمام طی مسیر با خود صادق بودم . و چشم هایم باز بود ولی وقتی از روی شانه های او به خودت و راهت نگاه کنی می بینی حکمت ها را ، می بینی اشتباهات را . و می بینی نتایج را . آنگاه بزرگ می شوی و می بینی در دو هفته انگار ۲۰ سال بر تو گذشته . و این بی بها بر تو داده نشده .

 و اینها همه جزئی از مسیر است .

حال که دستم را گرفت و نجاتم داد از نابودی . حال که دولت عشقش را نشانم داد هر چند زین پیش هم می دیدم ولی در درونم زنده اش کرد و جلایش داد و پرده ها را در یک لحظه ، در یک آن ، بین دو کوه کنار زد ..... و هر چند من خطاکار هنوز هم غرق ندیدن ها و اشتباهات و خطایم ، حال از او تنها یک چیز می خواهم .

برای خودم ، برای تو ، برای ما

 می خواهم آن دم که بخواهم ، بخواهی ، بخواهیم بر او پشت کنیم ، آن دم نباشیم .

و این چیزی نیست که به هر کسی داده شود .

خودم را هم لایقش نمی دانم ولی می خواهم . می گویم . می گویم . بارها می گویم .

چون در این مدت تاثیر گفتن را ، تاثیر زیاد گفتن را به چشم دیده ام که چطور این ذکر و این زیاد گفتن در دم آخر دست آدم را می گیرد و در یک لحظه راه چند ماهه و چند ساله را می روی .

 دیدم تاثیر گفتن را و دیدم که هر حکم او حکمتی دارد .   

 زیباترین من ! می خوانمت به زیبایی و زیباترین ها را از تو می خواهم . تو را از تو می خواهم .

 ----------------------------------------------------------

پ . ن : نوشته قبلی را نه تحت تاثیر عواطف نوشتم نه با چشم بسته . حقیقتی بود . این هم حقیقت است . درد هرگز نمی میرد . تنها نگاه آدم ها به آن متفاوت است . و این نگاه هم با عنایت اوست . از همه تون ممنونم .

پ . ن : تازه از سفر برگشتم . سفری که در دو گانه بود . یعنی دو سفر را با هم آغاز کردم . یکی سفر بیرونی و دیگری سفر بیرونی . سفر هم دست من نبود . جزئی از راه بود که باید پیش می آمد ناخودآگاه و یک شبه . و مکمل و شروعی بود برای سفری که باید در درون آغاز شود . یک نقطه شروع . شاید چندان هم خوب شروع نکرده باشم ولی اقلش اینکه مرده بدم ، زنده شدم ....

پ . ن : در هر راهی همسفرانی هست . همسفرانی که چون در راهی که او رقم می زند همراه مایند عزیزشان باید داشت و عزیزند . برای آنها هم تنها یک چیز می خواهم . برایشان او را می خواهم . برایشان می خواهم که تا ابد با روح خود صادق باشند و بمانند و می خواهم که بتوانند حکمتی را که برای آنان در سفرشان قرار داده بود بفهمند . شاید این آخرین باری باشد که به سفرمان می کشاند و اگر سفر نکنیم در روحمان ، سفری که او می خواهد ، دیگر هرگز به سفر نخواندمان . برای همه تان ای همسفران سفر به سوی او را از او می خواهم . سفری به خود و حقیقت خود . خالی از هرگونه  ندیدن و خالی از هر چه غیر اوست . همسفران به دست های مهربان او می سپارمتان و امیدم اینکه همیشه در آغوشش بمانید . همسفران دعایم کنید . به هر زبانی که می خواهید و هر زبانی که او برایتان می خواهد . تنها آن زبان را به حق بیابید . همسفران دعایم کنید .

نوشته شده توسط سانسورچی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 | موضوع:
 پرهایم را به من پس بده . دارم تمام می شوم

پرهایم را به من پس بده . دارم تمام می شوم

 

نمی خواستم بنویسم . اصلا نمی خواستم بنویسم . عادت به ناله کردن ندارم . عادت به ضجه زدن ندارم . هر چند ضجه هایم به گوش آسمانها هم برسد ولی لااقل در چشم همگان نه . حتی اگر آن همگان شما باشید که دوستانی هستید در دنیای مجازی که گاه حقیقی تر از حقیقت است . اگر به خواست حقیقت باشد .

 

ولی تقصیر از من نبود و نیست . تقصیر یک جمله است . جمله ای که از یک دوست خواندم . خوب در این حال و روز که باشی تنها یک اشاره لازم است تا تویی که داری می سوزی و به خاکستر خود آرام آرام در سکوت نگاه می کنی و در درون داد می زنی "خدایا کمکم کن فریادم را نشنوند"، ناگهان فوران کنی .

 

حالم خوش نبود . خوش نیست . خراب تر از آنکه بیایم به نیت وبگردی و یا سر زدن به محرمعلی خان . خراب تر از آنکه حتی سراغی از خود بگیرم . خودی که دیگر نمانده . خراب تر از آنکه حتی دلم برای نابود شدن و داغون شدن خودم جلوی چشم روحم بسوزد یا حتی بتوانم بگویم آه . فقط می توانم ضجه بزنم . البته من همان محرمعلی خان سابقم .

 

به روحم و به حقایقی که بر آن ها بودم خیانت نکرده ام . نمی کنم . همانم که می گفت در این دنیا تقسیم بندی غم و خوشی وجود ندارد . تنها یک چیز هست . یک چیز حقیقت دارد . اینکه می خواهی یا نه . زندگی را می گویم . اینکه سپاسگزاری یا نه . از چه ؟

از زنده بودن . از نعمت حیات .

 

من هستم . من از زنده بودن شادم . از اینکه هست شدم به خود می بالم . من زنده بودن را دوست دارم . پس زندگی را دوست دارم . دردها را دوست دارم . لبخند نزن . لبخند تمسخر !

خداوند خود می داند که حقیقت را می گویم . من برای زندگی ام احترام قائلم . دوستش دارم عاشقانه . و آنچه را شما خوشی و ناخوشی اش می دانید دوست دارم . آنچه را درد می نامید . دردها را دوست دارم . چرا که این دردها مال من است . تنها مال من . و هیچ کس دیگر این دردها را ندارد . دردهای دیگری دارد ولی اینها را نه . اینها مال من است . با هیچ چیز بدلش نمی کنم . به هیچ کس نمی دهمش . در آغوش خودم تمام این دردها را عاشقانه بغل می زنم .

عاشقانه در آغوشت می کشم درد زیبای من .

 

آری من همان محرمعلی خان سابقم . هنوز هم دوست دارم نور خورشید روی پوستم بازی کند و صورتم را بسوزاند . هنوز هم سبزی درختان را می شناسم . بیشتر از هر کسی . می توانم طیف رنگ های سبزشان را از هم جدا کنم . وای که بعضی جاها چه درختان خوش رنگی دارد . حتی اگر درختی باشد بر پای یک گور . نمی دانید چقدر زیبایند این درختان . کاش می دانستید . یا لحظه ای نشستن بر یک نیمکت آهنی در دل یک گورستان و خوردن یک صبحانه با چند نفر که دوستشان دارم را وقتی لابلای درختان گورستان صدای طوطی می آید عاشقانه دوست دارم و اگر بگویند آن لحظه را بدهم تا همه غم ها و دردها و ضجه ها را از من بگیرند نمی دهم . به هیچ کس نمی دهم . حتی اگر یکی از هم صبحانه ای هایم را با دست خود دفن کرده باشم و حتی اگر بگویید احمق گورستان هم شد جای پیک نیک .

حتی اگر بگویید می گویم شما نمی دانید چه می گویید . نمی فهمید . شما که درون من نیستید . هیچ کس درون من نیست . تنها او می داند 

 

نه ؟؟ تو که می دانی ؟ تو که می فهمی ؟ فهمیدی نه ؟ به من بگو که فهمیدی ؟ خدایا یک بار لب باز کن ؟ هر چند همیشه صدایت را می شنوم ؟ همیشه می بینمت . نگاه کن اینجا است . چطور نمی بینی . چرا برای دیدنش دنبال راه می گردی . این جاست و ببین لبخندش را . البته الان لبخند نمی زند . از بس اذیتش کردم ، ضجه زدم ، ناله کردم ببین ... چشم هایش خیس است . ولی فقط اوست که ضجه هایم را می فهمد . ضجه هایم عاصی اش نمی کند . حتی قهرش هم نمی آید . قهرت می آید ؟ چه خوب که تو هستی . چه خوب

 

 آمدم به این نیت که کار محرمعلی را بسازم . که نابودی اش را اعلام کنم . بگویم فعلا محرمعلی تمام است . مگر اینکه معجزه ای احیایش کند . بعد گفتم خوب چه دلیلی دارد . اعلامیه نمی خواهد . اگر کارت تمام شد که دیگر بی صدا ، اگر نه هم که بر میگردی اگر دوام آوردی .

 

آمدم و دیدم رضا مهدوی هزاوه عزیز کامنتی گذاشته . به رسم ادب رفتم پاسخ گویم . مطلب آخرش را خواندم و یک جمله اش فورانم را آغاز کرد . البته هیچ نمی گویم . می گویم ولی آنچه می گویم ذره ای است . ذره ای . ذره ای

 

چون اگر بخواهم فریاد بزنم ، وای اگر بخواهم فریاد بزنم باید دیوانی بنویسم . من هم دیوان نویس نیستم . جمله ای که خواندم این بود :

 ..... سماور ذغالی و آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را تجربه نخواهد کرد  .....

 

و پاسخ من این یا چیزی شبیه این که :

 آری باور می کنم . باور می کنم که ممکن است روزی آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را تجربه نکند . تا همین چند روز پیش باور نداشتم . نه این که باور نداشته باشم ولی جوری از او خواسته بودم که آن هنگام که قرار است طعمی فراموش شود و بویی بمیرد ، آن هنگام که می خواهد کسی را بگیرد که من تابش را ندارم ، آن هنگام نباشم که مطمئن بودم جواب گرفته ام . ولی حالا ... شک کرده ام . نه به او . به خودم . شاید آن طور که باید از او نخواستم .

 

خودت بگو چطور ازت بخواهم . دیگر نمی توانم . نمی خواهم . هر چند تسلیم .

 

آری دیگر باور دارم . نمی دانم شاید هم آنطور که باید صدایش نزدم . شاید هم جوابم را بدهد . یعنی جوابم را می دهد ؟

 

اگر قرار است این آغاز کار باشد . اگر قرار است باز هم بکشم... نه .  نگاهم کن . ببین . نمی توانم .من نمی توانم . تسلیمم ولی نگاهم کن . دلت می آید ؟ من هیچ نمی گویم . خفه می شوم باشد . ولی این آخری را بشنو . اگر قرار است .... بیا و با من راه بیا . مثل همیشه باز هم بیش از لیاقتم بده . تو که می دانی چه می خواهم . بگذار این آخرین دوره باشد . ولی در این حال نه . خود نگاهی کن و آن حال را بده و بعد اجابت کن . کمی فکر کن . کمی که فکر کنی می بینی خیلی وقت است از تو خواسته ام . حتی آن زمان که هیچ از این دنیا نمی دانستم . از سه سالگی شاید . پس انتظار اجابت دارم . اجابت کن زیبا ترین من

 

خیلی بی طاقت شدم . خیلی . سرگشته به در و دیوار می خورم . پرپر می زنم که پروازم دهی و تو بدتر بال هایم را می چینی . حکمتش چیست ؟ راستی خدا ! چرا هیچ کس حرف های مرا نمی فهمد؟ مگر به چه ربانی می گویم . مُردم از بس متهم شدم به رمز و رموز . به فلسفه بافی .

خدایا چرا از بچگی بلد نیودم حرفهایم را به آدمها به زبان خودشان بگویم . چرا فکر می کردم وقتی نگاهشان کنم حرف هایم را می فهمند . باید بفهمند . و آنها هم هیچ گاه اعتنا نکردند . آخ که چقدر خرد کننده است . بی رحم ها . وای که اگر لحظه ای به چشمم نگاه کنند می فهمند . نگاه نمی کنند . این پرده ها کی پاره می شود . کی ؟ دیدی این بار هم حرف نزدم . دیدی؟ دیدی یک کلمه هم نگفتم . دریغ از یک کلمه از حقیقتی که بود . یک کلمه هم نفهمیدند . به خودت قسم نفهمیدند . اگر می فهمیدند ... اگر می شنیدند ... اگر می شنید ...خدایا بی انصافی است . بی انصافی است . لااقل تو در گوششان می خواندی . تو در گوششان می خواندی و بعد می بردی شان . می گرفتی شان . دیدی ؟ دیدی چه کردند . دیدی ؟ داشتیم با هم نگاه می کردیم . با هم . من و تو . به درونش . به ذهنش . دیدی چه فکر هایی کرد . دیدی ؟ آخ . آخ که چه دردی دارد . چرا گذاشتی با آن فکرها و آن ذهنیت برود . چرا گذاشتی آن طوری خاکش کنم . مگر نگفته بودم طاقت مرگ عزیز ندارم . آن هم مرگ در تاریکی . یا شب تاریک روحی که خودش می گفت . خدایا دیدی ارواح هم نتوانستند زبان مرا بفهمند . نه اشکال از من است . دیگر مطمئن شدم .

 

ولی با این همه درد چه کنم . به کجا ببرم . به کجا ببرم . خرد می شوم . وای . خدا دیدی نشد بفهمد . دیدی .

رفته بودم که بگویم . که سعی کنم بهش بفهمانم . ولی دهنم را بست . افکارش . درونش . چشم هایش . انگشت هایش . باز هم انگشت ها به سمت من . به سمت من . تا کی ؟ تا کی به سمت من  ؟ تا وقتی که هر آنچه هست دفن کنم ؟ چند بار دیگر می خواهی گوری را بکنم با دست خود و خود را در آن بگذارم . دیگر نخواه . دیگر نخواه . دستت را می بوسم . نه . نگاهم کن . بگذار تمام شود . البته نه در این حال . ولی به قول آن عزیز دیگر این آخرین دوره باشد . نه برای او . برای من هم . طی شود . طی شدنی با رسیدن . تمام شود .

 

نمی دانم چطور توانستم . چطور توانستم واقعا ؟ وقتی که می گذاشتمش در گور ، تو که می دانی که را در گور گذاشتم ... می دانی که بهتر از خودش می شناختمش . می دانی که نفهمید . می دانی که از کجا نگاهم کرد . می دانی که با خود چه گفت . آخ که کاش این یک حرف را نمی زد . نمی گفت اگر می دانستم ... هر گز ... " بهش بگو . من که دیگر دستم بهش نمی رسد . تو بهش بگو که ندانست . بگو که این هرگز نباید هرگز می شد . باید این می شد . بگو که چقدر ، چقدر ، چقدر به من گران آمد افکارش درباره من که فکر کرد نفمیدم افکارش را . هر چند با صداقت تمام بود . هر چند چشم هایش چشم های من بود . فهمیدم  ولی دم نزدم . دم نزدم و نمی زنم چون با همه اینها ، با چشم باز رفتم . رفتم و فریاد زدم . فریادی که با زهم به زبان این دیار نبود . فریادی با چشم . و ....

و چقدر شادم . از این درد شادم . پس هنوز شایسته دردم می دانی . بده درد و مکن درمان .

 

و حالا می دانم چطور توانستم . تو هم می دانی . می دانی که اگر دستهایت را جلو نمی آوردی ، دستهایت را در آن گور نمی دیدم که آوردی و پیکرش را از من گرفتی و من بخشیدمش به دست های تو ...

اگر دستهایت نبود نمی توانستم . آخر خاک سرد است . سرد است . سرد است .

 

آخ خدایا تنهایم . تنها . می خواهم چیزی را در آغوش بگیرم . کتابم کجاست ؟ کجاست آن کتابی که به من آرامش می دهد . در گور او گذاشتمش شاید . خوب پس خیالم راحت شد .

 

وای . وای . وای . یادم ننداز .یادم ننداز . دیدی چطور گذاشتمش و آمدم . دیدی . هر چند اگر نمی گرفتی اش هم همین بود . برای من همین بود . هر دو طرف درد بود ولی ... ولی .... وای از این ولی ها .

 

خدایا تو می دانی چه حسی دارم . حس مادری که بچه اش را گم کرده . بچه اش ...

و این مادر دارد ضجه می زند : خدایا !! خدا خدا خدا . بچه ام کجا است . الان کجا است . خدایا الان چه می کنه ؟ بهم بگو . خدایا دستم را بگذار روی صورتش . خداااا . تنهاش نگذار . دستم را بگذار روی صورتش هر چند خاک سرد است . خدایا نگاهم را در چشم هایش گره بزن . آرامش کن . هر چند خاک سرد است . هر چند فکر کند نیاز به نوازش مادرش ندارد . هر چند فکر کند ای کاش اصلا مادری نداشت . هر چند دلش برای دلسوزی های احمقانه مادرش بسوزد . و بگوید کاش هرگز گیتی مادری نداشت . ولی مادرها بچه هاشان را از زیر خاک سرد هم رها نمی کنند . حس می کنند . نوازش می کنند . تر و خشک می کنند . خدایا بگذار روحم همراهش باشد هر چند فکر کند نه همراه می خواهد و نه نا آرام است که در جستجوی آرامش باشد . هر چند ....

 

خدا چرا دهنم رو نمی بندم . خودت می دونی هیچ نگفتم . ذره ای ذره ای ذره ای از حقیقت را هم نگفتم . خدا چقدر اسمت را صدا زدم . چقدر گفتم خدا خدا خدا .

 

خدا الان کجاست ؟ خدا یک لحظه امانم بده . یک لحظه . این همه خاطره ! این همه خاطره ! نگفتی این بیچاره پس چطور لحظه ای ضجه هایش را قطع کند . خدایا کاش لا اقل در آب خوردن برایم خاطره نگذاشته بود . خدایا تشنه ام . دلم یک لیوان آب می خواهد که بتوان راحت تا جرعه آخر بنوشم . تشنه ام . تمام لیوان هایمان طعم اشک گرفته . تمام آب ها مزه اشک می دهد . بگذار یک لیوان آب بخورم بی آنکه اشک هایم در آن بیفتد . یک لحظه آرامم کن . یک لحظه چشم هایش را از جلوی چشم هایم دور کن . چشم هایی که نیازمندش نبودم تا چشم های تو هست . ئلی م یخواستم که ...  خدایا پناهم بده . از این همه غم . وای که چقدر از این غم ها از تو سپاسگزارم . خدایا سپردمش به خودت . ولی این همه درد را به کجا ببرم . خدایا نگذار طاقتم تمام شود .نگذار شبانه از خانه بزنم بیرون . بروم به گورستان و با انگشت هایم با این انگشت های لعنتی که دیگر تحملشان را ندارم چون آنها هم جزئی از خاطره هایند ، آنها هم به خاطره ها پیوستند نبش قبر کنم . خدایا نگذار .

 

خدا خدا خدا . احساس می کنم تبدیل به یک خاطره شد ه ام . خدایا اگر می خواهی به حرف من باشی ، به دل من گوش کنی که بگذار بروم . پاکم کن و بعد بگذار پر بزنم نگذار این چنین سرگشته باشم و اگر هم حرف حرف من نیست (که التماست می کنم باشد ولی تسلیمم) بگذار این همه محبت ، عشق و دلسوزی را خاک نکنم . دفن نکنم . اگر چه یکی از آنها را از من گرفتی . قرارمان این نبود ولی گرفتی ولی بگذار این همه را نثار آنچه کنم که تو بگویی .

باز هم ضجه هایم تمام نشده . دیگر توان اشک ریختن و فریاد زدن ندارم . این اشک ها از کجا می آید ؟!

بگذار یک بار دیگر صدایت کنم و حرف آخر

خدا اگر می خواهی التماست می کنم خواسته ام را بخواه . و اگر نه این را بدان . سپاسگزارم و راضی . راضی به رضایت و تسلیم .

خدا خدا خدا لحظه ای آرامم کن

 

--------------------------------------------------

پ . ن : پاسخم به رضا مهدوی هزاوه عزیز عینا این بود : سلام
آری حالا باور دارم . باور دارم که ممکن است روزی آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را نچشد . تا همین چند روز پیش هم باور نداشتم . باور داشتم که آن روز می آید ولی این طور که من از او خواسته بودم فکر نمی کردم باشم و ببینم . ولی حالا ... شک کردم . نه به او . به اینکه شاید...
ولی باز هم همان طور از او می خواهم . با همان لحنی که مطمئن می شوی جواب می گیری . شاید این بار ......

 

پ . ن : نیستم فعلا . شاید تا فردا شاید تا چند مدت شاید تا همیشه .بار قبل گفتم در باغ نیستم . ولی راستش را بخواهید در این دنیا نیستم . صبرم زیاد است ولی الان تنها برایم دعایم کنید که رویم را زمین نیندازد و پرهایم را به من پس دهد . دارم تمام می شوم . شاید هم اگر ببینم زیاده بی محلی می کند به خواسته ام ، بروم کسی را به وصاتت بطلبم . مثلا شاید بروم مشهد برای دیدار یک وصی . نمی دانم ... شاید هم راهی دیگر رقم زند . نهایتش که می دانید تسلیم .

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 | موضوع:
 بوی قرمه سبزی

بوی قرمه سبزی

نشسته بودیم سر سفره شام و قرمه سبزی را نوازش می کردیم که جناب بابان ما را به شنیدن دوباره خلاصه خبرهای ساعت 21 دعوت نمود .

 

چند خبر خوانده شد و بعد خبری بر این مضمون که : از این پس مسئولان ایتالیایی پیش از تصدی امور باید تست اعتیاد بدهند .

 

--------------------------------------------------------------------

 

می دانم دارید لبخند می زنید . از آن لبخندها که دور از جان شما قیافه آدم را احمقانه جلوه می دهد .

آخر همه مایی هم که دور سفره بودیم و قرمه سبزی را نوازش می کردیم هم با قیافه هایی شبیه قرمه سبزی و با همین لبخند احمقانه و بلاهت بار سر بالا آوردیم در چشمهای هم نگاه کردیم و .... دوباره سر ها پایین . قاشق ها در بشقاب . قرمه سبزی را بچسب بابا .

                                           

                                   

 

--------------------------------------------------------------------

پ . ن : این پست پا نوشت ندارد . خودتان ماشالله هزار ماشالله عقل به رس هستید و یک پا چاقو

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 | موضوع:
 عیدانه
 

دمی وصل و دمی هجرانم ای دوست

دمادم، سر به سر، حیرانم ای دوست

 

غم حیرانی و درد جدایی

بنای خاکی ویرانم ای دوست

 

خوش آن سر ، سینه ام سودا سری داشت

ز سرداری ، اناالحق خوانم ای دوست

 

دل سودایی ام زنجیر وا کن

بگو، رستم از این زندانم ای دوست

 

سفالین کوزه ام را پر ز می کن

بریز از باده یارانم ای دوست

 

خوشا آن دم ، دم مولا بگیرم

نمایان رخ ، مه ِ ماهانم ای دوست

 

نزن حق هو ، فروکش رو که گویی

به راه مجلس خوبانم ای دوست

 

نسیم یاد می آید ز کویت

نوازش کن رخ سوزانم ای دوست

 

هوایی شد دلم حالی عطا کن

سفیر و خسته و جوشانم ای دوست

 

غمم امروز از جانم بر آمد

ببر جان را بر جانانم ای دوست

 

ز درد ِ زخم تو مرهم نخواهم

بده درد و مکن درمانم ای دوست

 

نهان شد طالعت یکدم ز بختم

نخواهم فال کف بینانم ای دوست

 

نگاهی کن که بند از جان بگیرد

بگیر این تن به خود پوشانم ای دوست

 

کویری تشنه ، تفتیده ، دمیده

بخوابان تب از آن بارانم ای دوست

 

ز شرق شمس و نور شرقی دوست

به اشراقت کنم تابانم ای دوست

 

دمی وصل و دمی هجرانم ای دوست

بگو دیو و یا انسانم ای دوست؟

 

چه دیو و دد ، چه انسان و چه حوری

بدان تسلیم مه رویانم ای دوست

 

ببخش و بار دیگر کن نگاهم

که بی تو بی سر و سامانم ای دوست

 

دمی وصل و دمی هجرانم ای دوست

اگر دیوم ، بکن انسانم ای دوست

                                                                             تابستان ۱۳۸۶

   

 

 در مملکت عشق میان همه عشاق

                                                     تو معنی عرفانی و شاه عاشقانی

                                 

                                                                                             پاییز ۱۳۷۸

 

مولا خودت می دانی که همیشه با تو راحت حرف می زنم . راحت و چشم در چشم . با همین چشمان گناهکار به زلال چشمهایت نگاه می کنم . ولی این بار نمی توانم . رویش نیست امروز . پس حرفی نمی زنم . با تو حرفی نمی زنم . تنها یک نیم نگاه . فقط می خواهم بگذاری یک تبریک خشک و خالی بگویم ......... همین .

                            

 

فردا را عید می دانم و به هر آن کس که حرمتی بر این روز قائل است از هر دین و مسلک تبریک می گویم .

روز پدر هم بر پدرانی که هستند و نیستند مبارک .

 

---------------------------------------------------------

پ .ن : می بخشید . مدتی نبودم . در باغ

پ . ن : یکبار گفته بودم . این نوشته های کج و معوج اسمش شعر نیست . انعکاس حس است و ناموزونی اش را ببخشید .

نوشته شده توسط سانسورچی در جمعه پنجم مرداد 1386 | موضوع:
 من می خوام . من قبر می خوام !

من می خوام . من قبر می خوام !

 

اگر فکر می کنید به مناسبت 18 تیر چیزی می نویسم نه . اصلا . اولا که 18 تیرم نمی آید . بعد هم این همه نوشتند . می نویسند . که چی . ول کن بابا بد بختی های از این بدتر داریم حالا شما هی گذشته را نبش قبر کنید .

 

وای قبر نه . قبر نه . اسمش را جلوی من نیارید ، عجب مصیبتی شد . میتم روی زمین موند که موند . اصلا اصل موضوع همین است و برای همین نمی توانم بنویسم . برای اینکه یک دردی دارم که هیچ کس نمی تواند چاره کند . درد بی درمان . درد بی قبری . حالا این وسط 18 تیرم کجا بود . بد بخت شدم .

 

آقا من می خوام . من قبر می خوام . من چه خاکی بر سرم بریزم  قبر می خوام . خوب من چه می دونستم کار به اینجا می رسه . خانومها ، آقایون لطفا نمی رید . بابا سر جدتون نمیرید . نه التماس به شما فایده نداره . بذار بریم سراغ اصل کاری .عزرائیل جون نوکرتم . الان نه . بابا وایسا . دست نگه دار. نیا . من اصلا تحمل ندارم بخوام در سطح زمین تجزیه شم . نه . آبرو برام نمی مونه . اینها رو بگذر حالا . عذاب قبر رو کجای دلم بگذارم . اون رو کی رفع و رجوع کنم . نکیر منکر قرار بود اون زیر بیان سراغم نه اینجا . یه مدت صبر کن عزیزم . قربونت برم. مگه نمی بینی احداث گورستان در کیلومتر 12 آزاد راه تهران - شمال منتفی شد . خوب . پس من به چی دل خوش کنم . مگه نفمیدی چی گفت . کی نداره . رییس یا چه می دونم مدیر عامل سازمان بهشت زهرا . گفت

 

" ظرفیت بهشت زهرا تکمیل شده و پیش فروش قبر ممنوع "

 

یا یه چیزی تو همین مایه ها . از من لینک و منبع و این ها نخواهید که اصلا اعصاب ندارم . جوینده یابنده است . مثلا این جا :

 

 http://www.mehrnews.ir/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=511946

 

بابا این قدر حرص نخورید بنزین سهمیه بندی شده . ول کنید می افتید سکته می کنید می میرید قبرم نیست ها . بابا قبر سهمیه بندی شد .

تا اطلاع ثانوی لطفا نمی رید .

 

آی سرم . اِ دستم چرا تیر میکشه . اوه اوه . نفسم گرفته . نه . نکنه .

از وقتی این خبر رو شنیدم همه جام درد می کنه . نکنه بیفتم بمیرم . میت رو زمین می مونه ها . من می خوام . من قبر می خوام . آخ ! آخ ! این دیگه خودشه . تموه . ایناها . انگشت سوم پای سمت چپ . بی حس شده . نه . کارم تمومه . می خرم . خریدارم . خریدار قبر . می دونم نمی فروشین . مگه عقل از سرتون پریده . قبر نگو طلا بگو . بلا بگو .

 

من دارم این جا از غم بی قبری دق می کنم . این بندگان خدا فلسفه می بافند . خدایا از سر لطف قبری عطا کن یا حداقل مرگی عطا نکن .

 

http://www.mehrnews.ir/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=511931

 

" هادی ساعی منشی شورای شهر تهران نیز با بیان اینکه روحیه افرادی که در آزادراه تهران - شمال تردد خواهند کرد با یکدیگر متفاوت است گفت : در این مسیر روحیات عده ای که راهی شمال کشور هستند با روحیه عده دیگر که راهی گورستان می شوند ، 180 درجه متفاوت است بنابراین به نظر می رسد با توجه به این مسئله اجتماعی نمی توان دراین نقطه گورستان احداث کرد ."

 

بابا هادی جان روحیه را رها کن من دارم قبض روح می شم . احداث کن بره .

 

       جورچین زندگی

                                                         ای جان . چه آب و رنگی هم دارن

 

     

البته در این شرایط به جایی شبیه چاله هم راضی ام .

احداث کن بره

نوشته شده توسط سانسورچی در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 | موضوع:
 افاضات محرمعلی خانی !

افاضات محرمعلی خانی

 

هنوز تمام نشده . امتحانات را می گویم . یک ته تغاری مانده برای 17 تیر تا نشانمان دهند بعد از 18 تیر امتحان بی امتحان . تمام شد ، شد . نشد ، خودشان تمامش می کنند . حال چشم مبارکمان بینا شود روزی سه تا امتحان دهیم .

 

از قبل تصمیم داشتم بعد از این عزلت نشینی درباره هر آنچه این مدت دیدم و شنیدم و گذشت حتی شده مجمل ، بنویسم . الان می خواهم پا روی تصمیم بگذارم .

 

حوصله نوشتن درباره بنزین و خودسوزی ملی را ندارم . این همه نوشتند . حالا افاضات محرمعلی خانی بماند .

 

حوصله نوشتن درباره واترگیت خاتمی را هم ندارم که هی داغ می شود و یخ می کند . حالا فرض کن محرمعلی هم نوشت که قراره خاتمی به جرم اینکه معلم کلاس اولش بیش از حد جوان بوده خلع لباس شود و یا ... . یا فرض کن نوشت که خاتمی هم اصرار پشت اصرار و انکار پشت انکار که من نبودم دستی از آستین بیرون آمد و دست داد . این همه نوشتند . حالا افاضات محرمعلی خانی بماند .

 

نه حوصله دارم تحلیل کنم ، نه سیاست ببافم و نه زبان بریزم .

یعنی نه که بی حوصله باشم . الان حرفی ندارم . احساس نمی کنم باید چیزی بگویم . این همه گفتند . حالا افاضات محرمعلی خانی بماند .

 

شاید به این دلیل باشد که الان شبیه کسی هستم که تازه از غار بیرون آمده . البته هنوز هم بیرون نیامدم . دم در ایستاده ام . ای کاش بیرون نیایم .

 

دوست دارم این دوران امتحانات را . دوره عجیبی است . نه اینکه سخت نباشد و فکر کنید این قدر اهل دود چراغ خوردنم . نه . من هم به اندازه همه آه و ناله کردم . هر چند بی صدا . مخصوصا این بار که به معنای واقعی بیچاره شدم . امتحانات سخت ، برنامه مزخرف ، و مریضی پشت مریضی . 4 واحد حذف کردم . آنفولانزا در چله تابستان به همراه مسمومیت و ... خلاصه اینکه مدام در صف تزریقات مثل ملخ زل زده بودم به تابلوی سکوت با آن انگشت جلوی دماغش !

 

ولی دوران عجیب و خوبی بود ، مثل همیشه . من همیشه در این موقع حال خوبی دارم . همه ذهنیت و دورنم یکهو تراوشش می گیرد . ماجرایی است . مگر می شود دیگر خواند . به زور زنجیر هم نمی توانم بر تخیل و درون و احساس افسار بزنم . پاک یاغی می شود و به قولی پاک دامنم از دست برفت ...

 

شاید به این دلیل باشد که در این دوره از این شهر و هیاهو و آدمها دورم . از آنها دورم و به خودم نزدیک . نزدیک .

 

و همین طور به خاطر شب . اگر چه همیشه شب بیدارم . ولی این فرق دارد . کاری نمی کنم . تنها فکر و فکر و فکر و مدام بیشتر به عمق فرو می روم و گاه هم به زور دگنک می گویم که بابا محرمعلی : بمیر .. بخون . ( این یک جمله قصار است که تنها و تنها خودم معنی اش را می فهمم و کسی که اختراعش کرد )

 

القصه که خیلی زیباست . احساس آرامش و دوباره یافتن خود . و دیدن ، دیدن ، دیدن و حتی ...

خلاصه در این دوره با خودمم و با خودم صادق . و برای مدتی انرژی می گیرم ، تا کی دوباره در این شهر و هیاهو و بین آدمها خود را غرق کنم و حیف شود همه چیز .

البته حیف نمی شود . می ماند .

 

بگذریم . خلاصه که داستانی بود و دورانی برای زندگی .

اما...

برای خالی نبودن عریضه افاضات محرمعلی خانی :

 

امروز داشتم اخبار عربی می دیدم . به سرم زده بود محکی بزنم سوات عربی را ببینم می توانم فرق فحش و تعارف یک عرب را بفهمم یا نه . شاید روزی گذرم به دیار اعراب افتد چه دانی . خلاصه که امیدی بر خود نیافتم ولی ناگاه چیزی توجه ام را جلب کرد که نه ربط به عرب دارد نه فحش و نه تعارف .

 

اخبار دو رئیس جمهور با یکتا پیراهن را نشان می داد که یکی که اینجا خانه دومش است قرمز پوشیده و ....

بگذریم . بیراهه نروم . حرفم سر دیدار چاوز و احمدی نژاد نیست . آن سوتر ( منظورم پس کله دو رئیس جمهور است ) حرکات و سکنات وزیر خارجه چشمم را نواخت . جناب متکی را می گویم . چند بار دیگر هم نواخته بود از این پیش . این آدم میمیک عجیبی دارد . کوچکترین احساسی با شکلی اغراق شده در صورتش و سکناتش پخش می شود . اگر الان فکر کند که بابا عجب رنگ لباس این بابا نافرمه طرف بعد از ضیافت ناهار آن لباس را سوزانده .

 

می دانید یاد چه افتادم ؟

نگویید ربطی ندارد که ربطش می دهم . بچه که بودم حدودا 8 ساله ، یکی از کتابهایی که کش رفتم و خواندم " پَر "  بود . خواندید ؟

مفهوم و حسی که کتاب بهم داد را به خوبی به یاد دارم ولی اگر بخواهم برایتان تعریف کنم نمی توانم چون با همان ادبیات کودکانه آن روزم به یاد می آورم . 

 

یک چیزی در این مایه که یک آقای جا افتاده و با شخصیت و اهل کار و زندگی ( و البته افتاده در چرخ تکرار ) دلباخته یک خانم جوان بیوه می شود . دلباخته صدایش اول . صدایی رویایی . جناب ، زندگی را رها و به همه اوضاع و احوال خود به عبارتی آتش (بخوانید گند ) می زند برای خانم و خانم با کمک و حمایت آقا قرار می شود از صدای جادویی اش استفاده کند و خواننده شود که می شود و به اوج می رسد ولی ....

 

حالا ربطش . یک جایی این خانم که آدمی عادی و نا بلد بود زیر نظر استادی آموزش طرز رفتار می بیند . یعنی اینکه حالا که قرار است خواننده شود باید یاد بگیرد چطور راه برود ، بنشیند ، دست بدهد ، آب بخورد ، برقصد ، حرف بزند ، عشوه بریزد و دل ببرد و چطور یک آدم دیگر جلوه کند ....

 

ای کاش استادی بود برای آموزش رسم دلبری ... ببخشید آموزش سیاست ورزی و منش سیاسی  به سیاسیون و رجال کهن بوم وبر .

                         

  

 

 حضور منوچهر متکی وزیر امور خارجه در مراسم استقبال از چاوز. محمود احمدی نژاد رييس جمهوری اسلامی ايران روز يكشنبه بطور رسمی از هوگو چاوز  رييس جمهوری ونزوئلا در محل نهاد رياست جمهوری استقبال شد. اين سفر، ششمين سفر چاوز به ايران و دومين سفر وی در زمان رياست جمهوری محمود احمدی نژاد است.        

 

 

 

                                               

 منوچهر متکی وزیر امور خارجه در هفدهمین همایش بین المللی خلیج فارس درباره جدی بودن ايران برای همكاری با شورای همكاری خليج فارس در زمينه فناوری هسته ای گفت: ما در اين زمينه آنقدر جدی هستيم كه آماده‌ايم اين همكاری‌ها را شروع كنی. هفدهمين همايش بين‌المللی خليج فارس با موضوع امنيت خليج فارس از منظر حقوق بين‌المللی روز دوشنبه 7خرداد در دفتر مطالعات سياسی و بين‌المللی وزارت امورخارجه آغاز شد.

 

 

                         

                                           

نوشته شده توسط سانسورچی در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 | موضوع:
 اینچنین باد !
 

خدایا !

 تو چگونه زیستن را به من بیاموز

                                چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

 

                         

 

نوشته شده توسط سانسورچی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 | موضوع:
 خاک و ...

دارد می رود . آنجاست . می بینید ؟ پشت به من دارد . پشت به ما دارد و دارد می رود . هر لحظه دورتر می شود . هر لحظه در سیاهی شب فرو می رود .

 

دارد می رود نگاه کنید آنجاست . دور می شود . دور می شود . در دل شب . در دل شب پنهان می شود . نه بهتر بگویم خود را پنهان می کند . یا نه به دل شب پناه می برد . پناه می برد از ما . او که خود...

 

دارد می رود . دارد می رود به پناه شب از ما . از ما و رنگ هایمان . از ما ننگ هایمان . از ما و شهرمان .

 

دارد می رود . آنجاست . آنجاست . دارد می رود . دارد در دل شب فرو می رود . نگاه کن . رد اشاره انگشتم را که بگیری در این تاریکی هم می توانی پیداش کنی . آها آنجا است . نخلستان را می بینی . آن دو نخل بلند را ببین . آری زیر همان نخل هاست . دارد دور می شود . دیدی . خوب حالا نگاهش کن . دارد دور می شود . دارد می رود تا نبیندمان و نبینیمش . می رود تا نشوند و نشنویم . با گوش های نامحرممان ناله هایش را نشنویم . هر چند اگر نرود هم نه می بینیمش و نه می شنویم .

 

دارد می رود . آری می بینم . درست است . تو هم فهمیدی نه ؟ آری قامتش خم شده . چه سنگین گام بر می دارد . سنی ندارد !

 

دارد می رود . قامتش خم شده و گام هایش سنگین . بار همه تاریخ را به دوش می کشد . غم همه مردمان را بر شانه دارد . و غم فاطمه را

 

دارد می رود . آنجاست . می بینیدش . مولا را می گویم . می بینیدش . فاطمه را به بقیع سپرده و می رود . کجا می رود . بی او کجا می رود . چه می کند . آه که چقدر این وظیفه سخت است . وظیفه ای که بر دوش دارد . وظیفه ی ... زنده ماندن و باقی بودن هنوز . فاطمه را به خاک بخشید ، او که خود پدر خاک است .

 

دارد می رود . آنجاست . از امشب سنگ صبور های جدیدی یافته . از امشب که دیگر سر بر شانه فاطمه ندارد تا از درد هایش ، از باری که بر شانه دارد و از ضجری که می کشد بگوید ، از امشب با نخل و چاه سخن ها دارد . از آنچه می بیند و نمی بینند . نمی بینیم . آه که هیچ کس نمی بیند . هیچ کس نمی فهمد . پس او با که بگوید .

 

آخر اگر علی ناله نکند که تاب نمی آورد . 6۳ سال را تاب نمی آورد . 6۳ سال در بین ما !! باید خودش را نگه دارد . باید لا اقل به اندازه 6۳ سال تاب بیاورد . آه که این سال ها کی به پایان می رسد . بی تاب است .

 

دارد می رود . آنجاست . می بینی . هنوز هم می شود پر عبایش را دید . دیدی ؟ آنجا بین نخل ها . دور می شود . آه که چه تحملی دارد و چه دردی این مرد . افلاکی باشی ، و بخواهی با زمینیان حرف بزنی . دیده باشی و بخواهی با کوردلان هم وطن باشی . آه که چه دردی دارد این مرد . خدایا کِی رستگار می شود . او رستگار همه تاریخ است .

 

نگاهش کنید . مولای تنها دارد می رود . مولایی که خاک تاب قدم های او را نداشت .

 

دارد می رود . دارد می رود آنجاست . شاید به جستجوی فاطمه . می رود تا نشانه ای بیابد . آه فاطمه اش کجاست . کجاست . وای که چه سخت است پدر خاک باشی و خاک تاب قدمهایت را نداشته باشد . 

چه بوی یاسی می آید . ببین . بو کن . از سمت نخل ها است . شاید پیدایش کرده . وای بوی یاس همه جا را پر کرده . نکند علی همیشه با یاس سخن داشته . آری شاید . و ما گمان برده بودیم با چاه سخن دارد . عجب بوی یاسی می آید .

 

دارد می رود آنجاست . کمکم از نگاه محو می شود . دیدی . دیدی ؟ صدایش کن . فریاد بزن . شاید برگردد و نگاهی کند .

 

" مولا "

 

رفت .

نگاهم نکرد . شاید نشنید . شاید هم صدایی نبود برای شنیدن ...

 

منتظر می نشینم مولا . منتظر می نشینم تا برگردی . همین جا پشت نخلستان می نشینم . می دانم در آنجا جایی برای من نیست . همین جا می نشینم تا برگردی و ببینمت . شاید هم این بار صدایم را شنیدی . بهتر بگویم . تو که می شنوی . شاید این بار بتوانم صدایت بزنم تا صدایم را بشنوی . شاید .

 

و تو ای بانو . فاطمه . فاطمه محمد . فاطمه علی . فاطمه ...

بانو از تو چه بگویم . حرفی ندارم . نمی توانم از تو بنویسم . من ! نه من نمی توانم . نباید چیزی بگویم . چیزی نمی دانم . فقط می دانم که تو فاطمه ای . و همین بس .

                                                                                                                  خرداد ۱۳۸۶

 

                        Madineh.jpg  

 

آخرین تصویر

 

اشک امشب راه دریا می رود                  آه سوی عرش بالا می رود

خاک از غم خاک بر سر می زند                 نخل هم با من چه شیون می زند

چاه می جوشد ز اشک دیده ام                گشته خم آن قامت ورزیده ام

کوچه در تنهای شب ماتم زده                  خانه بی او گشته تار و غم زده

رفت امشب یاور دیرینه ام                       رفت غمخوار و چراغ سینه ام

ای مدینه ، شهر پیغمبر تو هم                  کرده ای قلب و دلم را غرق غم

ای زمین ،ای آسمان،ای بوم و بر              ای همه افلاک و تو ، ای میخ در

این منم حیدر ، علی مرتضی                    همسر زهرای دخت مصطفی

شرم بادا بر مرام و دینتان                        بر مسلمانی و این آیینتان

آه یا رب در نگاه زینبم                             لانه کرده کوله بار درد و غم

چهره زینب شبیه مادر است                    آه او هم بهر بابا یاور است

گشته چشمان حسینم اشک و خون        کام فرزندک حسن ، شد زهرگون

تاب این هجران ندارم فاطمه                    بعد تو من داغدارم فاطمه

بی تو دنیا پیش چشمم تیره است           چشم من در انتظارات خیره است

با که گویم راز قلب خسته ام                  فاطمه ، از زندگی دل خسته ام

ذوالفقار امشب کمر بشکسته است        یاس حیدر در بقیع بنشسته است

ای بقیع ، ای که علی سرمست تو          همسرم را می سپارم دست تو

می روم در این شب ماتمزده                  تا دل تاریک شهر غمزده

           

                                                                                           ۱۳۷۹

 

و این آخرین تصویری است که از مولا در چنین شبی در ذهنم نقش می گیرد . هم آن سال و هم همیشه . مثل امشب .  آخرین تصویر . تصویر مردی که پشت به من و ما دارد و در دل تاریک شهر غمزده دور می شود از نظرهامان !

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------

مدتی نیستم . حدوداً تا نیمه تیر . دعا کنید به خیر بگذرد . امتحانات را می گویم . اگر شد می آیم و چیزی می نویسم و اگر نه تا نیمه تیر خداوند حافظ همه شما دوستان خوبم . ممنون از همه حرف هایی که می گویید و نمی گویید .

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 | موضوع:
 دلم برایت تنگ است

دلم برایت تنگ است

دلم برایت تنگ است . نمی بینمت . نمی بینمت و می دانم هنوز داری مرا نگاه می کنی . می دانم چشم هایت را ، جشم هایت را هنوز هم به من می دوزی . وای تو خسته نمی شوی . نا امید نمی شوی . نه . نه . یادم نرفته . هنوز یادم مانده . خستگی و نا امیدی در ذات تو راهی ندارد و سرشتت منزه از نقصان است .

 

راستی چرا ؟ چرا ؟ چرا هنوز رهایم نکردی . بگو . بگو . دوباره لب باز کن . هر وقت از خودت با این حال خواستم لب باز کردی . لب باز کردی و صدایت را شنیدم . به خودت قسم شنیدم . بگو . من که کاری نکردم . کاری نکردم که لایق آن باشم که رهایم نکنی . این را می دانم . ولی هنوز نگاهم می کنی . این را نمی دانم . این را نمی فهمم .

این را نمی فهمم . مگر تو چقدر صبر داری . چقدر !

 

دلم برایت تنگ است . نمی بینمت . خیلی وقت است . شاید همیشه نمی دیدمت . ولی چرا گاهی حس کردم دیدمت ؟ چرا ؟ شاید تو نبودی . شاید تو را در آینه چشم های کسانی دیدم که تو را دیده بودند . آری شاید . شاید هم نه . شاید گاهی دیده باشمت .

 

دلم برایت تنگ است . نمی بینمت . نمی بنمت ؟!! باز هم دروغ . باز هم .

نه این نیست . چیزی دیگر است . این نیست که نبینمت . نمی خواهم ببینمت . وقتی هم می آیی و برای لحظه ای کنار اتاق ، همان گوشه می نشینی ، لبخندت را با چشم های همیشه خیس به من می دوزی با این که همه وجودم می لرزد و صدای دندان هایم را می شنوم باز هم نمی بینمت . نمی خواهم ببینمت . چشم هایم را می بیندم . جای دیگری را نگاه می کنم . جایی جز گوشه ای که تو نشسته ای و جز درون خودم . آخر در درونم لبریز تو است . در آنجا راه فراری نیست . جای دیگری را نگاه می کنم . چشم می گردانم تا تو را نبینم و چه چشم چرانی بیهوده ای . تو از آن گوشه بلند می شوی و همه جا در قاب چشمم جا می گیری . حضورت پر است و تجلی همه جا هست . چشم هایم پر از تو است .

 

دلم برایت تنگ است . نمی بینمت . یا نمی خواهم ببینمت . یا ...

یا صرف نمی کند . اگر تو را ببینم ....

چه می گویم ؟!!... من که گفتم تو را می بینم . هر چه بیشتر چشم می چرخانم بیشتر می بینمت . می بینمت . به روی روحم نمی آورم . شاید فکر می کنم صرف نمی کند . آخر الان که مشکلی نیست .

 همه خوبند . تو را شکر.

درگیری ای ندارم .  تو را شکر .

دردی ندارم . تو را شکر .

خوب پس در این شرایط بهتر است تو را ندید . نه ؟ آره صرف ندارد . دست آدم را می بندد . پای نفس آدم را پا گیر می کند . آری بهتر است به روی روحم نیاورم که آن گوشه نشسته ای و داری لبخند می زنی با آن نگاه خیس و آن لبخند ... آن لبخند ... واژه ای نیست .

 

آری قشنگ ترینم . به روی خودم نمی آورم . آری . این طوری نگاهم نکن . نه . نکن . من می خواهم راحت باشم . نمی خواهم سختی بکشم . فکر کنم . بفهمم . درد بکشم . سرشار شوم . نگاهم نکن .

....

نگاهم کن ! نگاهم کن . نگاهم کن . نه . نگاهم کن . یا نگاهم کن یا ... یا هیچ . فقط نگاهم کن . اگر نگاهم نکنی نه مرگ را می خواهم نه زندگی را .

 

دلم برایت تنگ است . نگاهم کن . آری نگاهم کن . نگاهم کن . می خواهم در نگاهت ذوب شوم . وای که نگاهت .... نگاه که نه انعکاس نگاهت در چشم آنان که شایسته نگاهت و دیدنت هستند چه آتشی به جان نا آگاهم می زند . آگاهانت چطور می سوزند وقتی من به این حالم . اگر من این چنینم آدم ها با نگاهت چطور شوریده می شوند !

 

دلم برایت تنگ است . می بینمت . می خواهم ببینمت . هر چه گفتم نشنیده بگیر . می خواهم ببینمت . من ؟ من کی گفتم ؟ من غلط کردم گفتم نمی بینمت . گفتم صرف نمی کند . نه . رو بر نگردانی . رها نکنی . نه . من تسلیمم . من تسلیمم . نگاه کن . حاضرم در ازای یک نگاهت جان بسپارم . نگاه کن . دروغ گفتم . نمی توانم بدون نگاهت ، بدون دیدنت زندگی کنم . من نمی توانم . همه ذرات وجودم تو را می خواهد . نه من نمی توانم . نمی خواهم . می دانم هر چند گاه چشم هایم را به روی نگاه زیبایت می بندم . ولی خودت که داری میبینی . هیچ وقت به اندازه همین گاه و بیگاه ها نکشیده ام . می بنیی که چه سرگشته ام . چه شرمنده ام و چقدر می ترسم . می بینی وقتی نمی بینمت (می بینمت) ، یا تظاهر می کنم نمی بینمت چطور دست و پا می زنم ، بی قرارم ، گم شده ام ، هراسانم . می جوشم .

 

و هر بار باز نگاهم می کنی . و وقتی دلت خیلی برایم سوخت دوباره دستت را جلو می آوری . و من دستت را می بینم . به خودت قسم که دستت را می بینم . آره این جا است . نگاه کنید دستش اینجا است . دارد می گذارد روی سرم . وای . داشتم می سوختم . دستت را بیشتر روی چشم هایم بکش .

 

دلم برایت تنگ است . می بینمت . می بینمت  دلم برایت تنگ است . چرا ؟ چرا دوباره دستت را جلو آوردی . دوباره تجلی ات را نشانم دادی . اسمش را چه می گذاری . چه می گذارند . نشانه ؟ آیت ؟ معجزه ؟

 

چقدر نشانه ، آیت ، معجزه ! چقدر . تا کی نشانم می دهی . تا کی ؟ تا کی تحملم میکنی . می بینی که چشم هایم را به رویت می بندم . باز نگاهم می کنی و وقتی دارم تمام می شوم و خودم هم گیجم که چرا ، دوباره دستت ...

تا کی ؟ تا همیشه ؟ بگو . بگو . با صدای خودت بگو . من که صدایت را بارها از زبان خودت شنیدم . به خودت قسم شنیدم . همه مان شنیدیم . می خواهم خودت بیایی و بگویی . بگویی که همیشه نشانم می دهی . همیشه . بگویی که قول می دهی . قول می دهی همیشه نگاهم کنی . من یکی را همیشه نگاه کن . با همه ندیدن ها ، کوری ها ، تجاهل ها ، تظاهر ها ، دروغ ها و گناه هایی که با دست خودم به روحم گره می زنم و چه محکم ! قول بده همیشه همان گوشه اتاق با چشم های خیس و لبخند سوزان و مهربانت ، مهربانت ، مهربانت ، بنشینی و نگاهم کنی . که همیشه مرا ببینی . ببینی که چطور نمی بینمت و دوباره دست هایت ...

 

قول می دهی ؟ قول می دهی ؟ دیگر نترسم . نترسم از اینکه از بس خودم را به ندیدن بزنم رهایم کنی تا در فراغت و ندیدن و خوشی غوطه بخورم . وای که نمی دانی (می دانی ) چه قدر از بی دردی و خوشی می ترسم و بیزارم . من تو را می خواهم . با همه ندین ها و بدی ها و گناه هایم این را بدان که تو را می خواهم . بگذر . از من یکی بگذر . بگذر و قول بده . قول می دهی ؟

و من هرگز از لطف تو نا امید نخواهم شد .

 

---------------------------------------------------------------------------------

 

هیچ گاه شاعر نبوده ام . این که معلوم است . ولی . هیچ گاه شعر هم نگفته ام .

چیزهایی نوشته ام که اسمش هرگز شعر نیست . پدربزرگم شاعر بود . شعرهایش خوب بود و محکم و دلنشین . پدرم اصرار دارد که شاعر باشد . اصرار دارد که شعر بگوید . شعرهایش هم نه خوب است و نه محکم . و در بیشتر مواقع نه دلنشین . و من چیزهایی نوشته ام که هرگز شعر نیست . اصرار دارم که شعر نیست . انعکاس احساسم بوده که گاهی ، گهگاهی شاید به تعداد انگشتان دست روی کاغذ آمد . دیگر نگذاشتم روی کاغذ بیابد . چون از اینکه کاری را که بلد نیستم ، انجام دهم بیزارم . برای همین خیلی زمان ها هم که می خواستم این انعکاس احساس را بنویسم این کار را نکردم . یک جور سرکوب . یا بهتر بگویم پر و بال ندادن به یک احساس . امشب ...

 ساعت 3 صیح است ! فکر کردم هنوز شب است ! به هر حال این بامداد ، داشتم کار تحقیقی را تکمیل می کردم که خواستم کمی به خودم استراحت بدهم . رفتم سراغ موسیقی . یکی از  Trackهای آیین مستان را بدون اینکه نگاه کنم باز کردم . یا رب بود .

نمی دانم چند بار آهنگ به آخر رسید و دوباره از نوع آغاز شد . من نفهمیدم . اصلا حالم را نفهمیدم . فقط می دانم وقتی دستم را بردم تا پنجره آهنگ را ببندم نوشته بالا را تایپ کرده بودم و ... از جزئیات بگذریم .

نمی دانستم چه نوشته ام . گفتم بخوانم شاید به درد محرمعلی خورد ! یک بار خواندمش و مطمئن شدم توی وبلاگ نمی گذارمش . مطمئن شدم .

خواستم بروم سراغ تحقیق ، دیگر نشد . فهمیدم خوب امشب درس و ... تمام . اصولا من موقع امتحانات یاد چیزهایی می افتم که دوست دارم . موسیقی ، کتاب ، شعر .

فال حافظ گرفتم . سراغ دیوان شمس رفتم و ... یکهو دستم خورد به یکی از دفترهایی که نوشته هایی را در آن نوشته بودم . چیزی شبیه دفتر خاطرات یا هر چیز ...

دفتری قدیمی بود . بین سال های 77 تا 80 . ورق زدم . یکهو به یکی از آن نوشته های حسی که اصرار دارم یک وقت اسم شعر یا چیزی که قرار بوده یک روزی تبدیل به شعر شود را روی آن نگذارم ، رسیدم . خواندم تا به نوشته زیر رسیدم . فکر کردم شاید کمی از حسی که آن روز در 14 سالگی ! داشتم را با حس امشب یا بهتر بگویم این بامداد و حسی که گاهی سراغم می آید مشترک بوده .

حالا نمی دانم چرا دارم مطلبی که هرگز نمی خواستم در وبلاگ بگذارم و هنوز هم مطمئن نیستم پشیمان نشوم  و این نوشته ی قدیمی را که شاید جز یکی دو دوست برای کس دیگری نخوانده ام را اینجا می گذارم .

امیدوارم پشیمان نشوم .

 

کعبه عشق

ساقیا ده قدحی از میِ مستانۀ عشق        روی بنما به من عاشق میخانۀ عشق

راه بگشا،ناز کم کن،که ز سوزهجران          سینه ام سوخت در این هجر غریبانۀ عشق

تشنه و تفته و خمّار و عطش آلودم             جرعه ای عشق ، رواق دل دیوانۀ عشق

نیست در محفل جانان و در این بزم چرا       جای این بی دلِ دل خسته کاشانۀ عشق

زآتش فرقت جانسوزۀ رویت جانا                 شده ام شعلۀ این مجمر جانانۀ عشق

یک شب آرام ندارد دل آوارۀ من                  شده سرگشته افسون پر افسانۀ عشق

کاش سودای غزل های دلم پر می زد         سوی آن قصر اهورایی شاهانۀ عشق

ملکا کن نظری ، گوشه چشمی جانا           به کدامین گنهم رانده ای از خانۀ عشق

 

پاییز 1378

 

نوشته شده توسط سانسورچی در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 | موضوع:
 می خواستم بنویسم .... ننوشتم !

امروز می خواستم درباره کورش بنویسم . درباره بی حرمتی به فرهنگ و تاریخ و هنر و تمدن . درباره تخریب . بهانه اش نوشته ای بود که در وبلاگ دوستی خواندم . ولی ...

 

امروز می خواستم از کورش بنویسم . از اشک هایش ! مادربزرگ خوابش را دیده ! دیده که کورش بالا بلند و افراشته با قامت آریایی ، همچون تصاویر کتاب های تاریخ در برابرش ایستاده ، ولی در چشمان پر فروغش که نور ایزدی آن منادی پاکی اهورایی و فر ایزدی کورش شاهِ پیام آور است (1) ، غمی به دل چنگ می زند که پادشاه فاتح و عادل و پیامبر عدالت گستر آزادی خواه را غارت خورده می نمایاند .

کورش با همان قامت افراشته و چشمان پر فروغ ر.بروی مادربزرگ ایستاده و های های گریه کرده ! های های !

دیشب که با مادربزرگ حرف می زدم خودش گفت : « دردناک بود . روبروی من کورش ایستاده بود . و با صدای بلند گریه می کرد . »

تصورش را بکنید .... کورش روبروی آدم باسیتد و بی هیچ حرف فقط بلند بلند ضجه بزند .

                        

                            

 

امروز می خواستم از کورش بنویسم . از تاریخی که فقط در کتاب پیدایش می کنیم . تاریخی که در کاغذ ها می نویسیم و در دیده ها نابود می کنیم . تاریخی که به تاراجش می دهیم . به چه بهایی ؟ ....

از فرهنگ بنویسم . از فرهنگی که با دست خود و قصد خود دفنش می کنیم . فرهنگی که به تاراجش می دهیم . به چه بهایی ؟ ...

از تمدن بنویسم . از تمدن باستانی ! تمدنی که تنها وقتی می خواهیم هم نوعی را در گوشه دیگری از جهان تحقیر کنیم و به القاب پست ملقب کنیم برایمان معنا می یابد . تمدنی که آثارش را باید در موزه های همان هایی که از روی ناتوانی تحقیرشان میکنیم ، بیابیم ! وای که چقدر حقیر ! تمدنی که به تاراجش می دهیم . به چه بهایی ؟ ...

 

بها نمی خواهد . مفت چنگشان .

 

امروز می خواستم از کورش بنویسم . از غم نامه کورش . نمی دانم اگر می نوشتم از کجایش شروع می کردم ... از پاسارگادش که همین روزها نم می کشد و بعد هزاران سال تلی از خاک می شود . ( تمدن نم کشیده ! فرهنگ نم دار ) خوب فدای سرتان و سرشا ن !

از الواح گلی ؟ آه الواح گلی نگویید .

از منشورش . منشور کورش هخامنشی . نخستین بیانیه حقوق بشر در جهان .

اصلا منشورش را خوانده اید . می دانید نخستین بیانیه حقوق بشر جهان را یک پادشاه – پیامبر ایرانی نوشت . در 538 سال پیش از میلاد مسیح (ع) و در زمان ورود کورش به شهر بابل . نگاشته شد به فرمان او برای شرح فتحش و برای بیان حرف هایش و عقایدش . و چه ورود و چه فتح زیبایی . عدالت و آزاد اندیشی این فتح چه دلنشین است . در آن هنگام که فرمانروایان هم عصر کورش این چنین می گفتند :

آشور نصیر پال پادشاه آشور ، در کتیبه خود چنین نوشته است :

 

" ... به فرمان آشور و ایشتار ، خدایان بزرگ و حامیان من ، ششصد نفر از لشگر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم . حاکم شهر را به دست خود زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم . بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم ، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم ...   "

در کتیبه آشور بانیپال در 645 پیش از میلاد ، پس از تصرف شهر شوش آمده است :

 

" ... من شوش ، شهر بزرگ مقدس را به خواست آشور و ایشتار ، فتح کردم . من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود ، شکستم . معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و  خدایان و الهه هایشان را به باد یغما دادم . سپاهیان من وارد بیشه های مقدسش شدند که هیچ بیگانه ای از کنارش نگذشته بود ، آن را دیدند و به آتش کشیدند . من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه ، سرزمین شوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم . ندای انسانی و فریادهای شادی به دست من از آنجا رخت بربست ، خاک آنجا را به توبره کشیدم و به ماران و عقرب ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند ... "

در آن هنگام کورش این چنین گفت در منشورش . می دانستی ؟

 

« ... منم کورش ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانمند ، شاه بابِل ، شاه سومر و اَکَد ، شاه چهار گوشه جهان .

پسر کمبوجیه ، شاه بزرگ ؛ نوه کورش ، شاه بزرگ ؛ نبیره چیش پیش ، شاه بزرگ .

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابِل شدم ، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند . در بارگاه پادشاهان بابِل بر تخت شهریاری نشستم . مَردوک خدای بزرگ ، دل های پاک مردم بابِل را متوجه من کرد ؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم .

ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابِل شد . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید . وضع داخلی بابِل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد . من برای صلح کوشیدم .

من برده داری را برانداختم ، به بدبختی آنان پایان بخشیدم . فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند . فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند .

مَردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد . او برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت . ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم .

من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند . همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم .

بشود که دل ها شاد گردد. 

بشود ، خدایانی که آنان را به جایگاه های مقدس نخستین شان بازگرداندم ، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند . بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند . بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند : " به کورش شاه ، پادشاهی که ترا گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه ، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.

من برای همه مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم ... »

 

می دانید امروز منشور کورش کبیر کجا است ؟ می دانید ؟

 

                        

 

امروز می خواستم از کورش بنویسم . از غارت خجسته ای که دیروز نصیبش شد . نه نصیب کورش . نصیب همه ایران . همه تاریخ ایران . همه فرهنگ ایران . همه خاک ایران . همه خون های روی این خاک . این غارت تقدیم شد به همه مادرانی که فرزندان خود را برای پاسداشت ذره ذره این خاک راه آوردگاه کردند با دست خود و تا پایان عمر با قد خمیده لباس های مشکی خود را شستند و پوشیدند !

 

این غارت تقدیم به همه مادران تاریخ ایران . چه مادری که هزاران پیشتر با عشق به اشو زرتشت و اهورا مزدا راهی نبرد با یونان می کرد و تن پاره پاره اش را هم نمی دید و چه مادری که از آن گاه که فرزندش را از زیر قرآن راهی کرد تا به امروز روی سکوی آجری جلوی خانه نشسته و خیره به پیچ کوچه نگاه می کند .

 

غارتی که تقدیم می شود به همه دستان هنرور ایرانی . دستانی که خاکی را که هنوز خون فرزند آن مادران گرمش نگه داشته بود به هنر کیمیا کردند . دستانی که منشور کورش ، سفالیه ، سر ستون پرسپولسی ، عالی قاپو و الواح گلی را ساختند . راستی جریان الواح گلی را می دانید ؟ الواحی که برای مطالعه به دانشگاه لندن دادیم و ... و نوششان باد !! رفت که رفت .

 

راستی سر ستون پرسپولیس کجا است . چطور می شود شب بخوابی و صبح که به تخت جمشید می روی ببینی ستون به آن عظمت نیست شده ! راستی که این هلی کوپترها چه می کنند !

 

و حالا مژده غارت ....

نه من دیگر مژده نمی دهم . خواستید مژده و بشارت بگیرید بروید پیش مادربزرگ تا قصه مژده را برایتان بگوید . مادربزرگها قصه غصه را هم شیرین می گویند .

 

امروز می خواستم درباره کورش بنویسم . درباره بی حرمتی به فرهنگ و تاریخ و هنر و تمدن . درباره تخریب . ولی ...

ولی نمی نویسم !

 

آخر امروز دیدم . دوباره دیدم . که این بی حرمتی فقط به فرهنگ و تاریخ و هنر و تمدن نیست . بی حرمتی به هر آن چیزی است که برای بشر مقدس است . هر آن چیزی که می تواند برای گروهی مقدس باشد .

 

بی حرمتی به تقدس است . به انسان و انسانیت است . به انسان و ارزش هایش . روحش . هویتش .

بی حرمتی به فرهنگ و تاریخ و هنر و تمدن . بی حرمتی به دین .

 

امروز می خواستم درباره کورش بنویسم و حرمت تاریخ و فرهنگ و هنر و تمدن . حرمت آزادی و کرامت انسان ها و آیین انسانها .  حرمت دین . اما نمی نویسم .

نه . نمی نویسم . از کورش نمی نویسم .

 

 امروز می خواستم از کورش بنویسم . از منشور کورش و الواح گلی بنویسم . اما ... به جای آن از گنبد و گلدسته می نویسم .

                         

 

درباره حرمی که برای گروهی انسان حرمت داشت و دارد . برای حرمی که حریمش شکسته شد . برای تقدسی که تهدید شد . برای حرمی که برای گروهی انسان زیبا است و روحانی و مقدس . و برای من .

 

هر اعتقادی که داریم و نداریم بی حرمتی به درگذشتگان را که نمی توانیم خوش بداریم . نمی توانیم تایید کنیم . می توانیم ؟

 

و شمایی که خود به تاریخ و فرهنگ و هنر تمدن حرمت نمی گذارید . پاسش نمی دارید . شمایی که به تاریخ و فرهنگ و هنر و تمدن رحم نمی کنید . که به دین رحم نمی کنید . به دین و مذهب و عقیده دیگران رحم نمی کنید . که انسانها را آزاد نمی خواهید . نه در دین . نه مسلک . نه اندیشه . که اگر ببینید فرزند یکی از امامان ما به جای اینکه امامزاده باشد امام گروه و فرقه دیگری از اهل تشیع (مثلا اسماعیلیه) است ، یا فرزند امام را نا خلف می خوانید ، یا حرمش را حرمت نمی نهید .

شمایی که نمی گذارید جشن سده را به پاسداشت نور و روشنایی و تقدیس یلدای خورشید با خاطر آسوده به سور بنشینند ، شمایی که نمی شنوید و نمی خواهید بشنوید : " لا اکراه فی الدین " را ، چه چیز را تسلیت می گویید . مگر شما هم فهمیدید چه شد ؟!

درد این بی حرمتی را ، درد این تخریب را بگذارید برای آنانی که دردآشنا هستند و آزاده صفت . حال با هر دین و مسلک . برای آنان که حرمت می گذارند ، تاریخ و فرهنگ و هنر و تمدن و دین انسانها را . و آنان انتظار حرمت دارند .

یا درد را واگذارید و آلوده اش نکنید . یا دردمند شوید .

دردمان را زیاد تر نکنید .

اگر ذره ای ایمان دارید ؟ دارید ؟  

 

-----------------------------------------------------------------------

پ . ن : خبر بمب گذاری دوباره سامرا را که شنیدم تنها نبودم . جایی بودم . دردناک بود و وا مصیبتا و خزعبلات و نگرش فرقه ای و متعصب و کوته بینی تعدادی از افراد معلوم الحالی که آنجا بودند درد را بیشتر می کرد. دلم می خواست فریاد بزنم : همه تون خفه شید . نزدم !

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱ . کورش به اعتبار اسناد تاریخی از پیامبران ایران باستان بوده و بنابر تفاسیر مقصود از ذوالقرنین در قرآن کورش هخامنشی است .

 

نوشته شده توسط سانسورچی در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386 | موضوع:
 این چند نفر = تو یک نفر
   

+  

    +        +      +     

                                                                                                                                                                            =     

= ...و  Go to fullsize image

 

عبدالرضا شيخ الاسلامي ، رئيس شوراي سياست گذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشه‌هاي رئيس جمهور ، با صدور احکامی غلامحسين الهام، محمد حسين صفار هرندي، مجتبي ثمره هاشمي، روح الله حسينيان، حاج علي اكبري، صادق محصولي، رحيم پور ازغدي، علي مطهري، علي اكبر اشعري، علي اكبر جوانفكر، محمد علي فتح‌اللهي، محمد شفيعي‌فر، محمد جعفر بهداد و مجتبي زارعي را به عضويت شوراي سياست گذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشه‌هاي رئيس جمهور منصوب کرد .

 

----------------------------------------------------------------------

پ . ن : اولاً که واقعاً به خودم خسته نباشید می گم چون بیچاره شدم تا این پست را تهیه نمودم . خیلی گشتم تا متفکرانه ترین عکس های اعضای شورا را اورکا کردم . اورکا ! اورکا !

پ . ن : قابل توجه محمدرضا و محمد عزیز ! از همین اولش بگم که عزیزان برادر باور کنید محرمعلی خان اهل سیاسی بازی نیست . حداقل نه به مفهمومی که در نظر شما است . فقط چیزهایی که می بینم و می فهمم می نویسم . یا چیزهایی که برایم جالب است . گاهی اوقات هم فقط اطلاع رسانی می کنم ! مثل حالا .

چه کنم از بس تو گوشمان خواندند وظیفه خبرنگار و روزنومه چی اطلاع رسانی است باور کردیم ! گاهی مرتکب می شویم .

 

نوشته شده توسط سانسورچی در شنبه نوزدهم خرداد 1386 | موضوع:
  مرثیه ای برای نگاه های سیر !

" مرثیه ای برای نگاه های سیر ! "

 

بیلچه کوچکی دستم بود . خاک باغچه را می کندم . خاک که نه ، تازه آب خورده بود . گل شده بود . بوی خوشی داشت . می کندم و کمی آن طرف تر نزدیک بوته نسترن تپه کوچکی درست می کردم . کندم . کندم . چاله کوچکی که حفر کرده بودم ! به چشمم چاهی عمیق می آمد . این را درد دست های کوچکم می گفت .

آها . پیدا شد !

آره اینجا است . پیدا شد . خودش است . سرش را از روی خاک بلند کرد . به بدنش پیچ داد و نیمی از آن را که هنوز لای خاک مانده بود بیرون کشید .

ذوق کردم . پیدا شده بود ! خودم پیدایش کردم . خودم .

خودش را دوباره تکان داد . سرش را کج کرد و فکر کردم چشم هایش را که اندازه یک دانه خاکشیر بود و سیاه ، به من دوخت .

عقب کشیدم . می ترسیدم ولی می خواستم ببینمش . قبلا اسمش را شنیده بودم . می گفتند در روز بارونی بیشتر پیداش می شود ولی من نمی خواستم تا بارون صبر کنم .

چقدر زشت بود ! دوستش نداشتم . ولی می خواستم پیداش کنم که پیدا شد .

کرم خاکی !

 

خودم کشفش کردم . پس کرم خاکی این است . سیر که نگاهش کردم دوباره خاکش کردم ! آرام آرام تپه خاک را روی سرش ریختم و خیالم راحت شد که بیرون نمی آید .

 

آفتاب خوش رنگی از لابه لای برگ های در هم و انبوه درختان حیاط سنگفرش خاکستری را سایه روشن می زد . حیاط خیلی بزرگی است !

 

رفتم طرف حوض . آن موقع هنوز حوضمان را دفن نکرده بودیم . حالا کردیم ! تویش را با خاک پر کردیم . یادم نیست چرا . فکر کنم ترک برداشته بود یا یک چیزی شبیه این .

رفتم طرف حوض . آن موقع هنوز حوضمان را دفن نکرده بودیم ! آب فواره وسط حوض روی لباس سفیدم پاشید . یواشکی که کسی نبیند و دعوا نکند سرم را گرفتم نزدیکتر تا آب فواره موهای پسرانه ام را خیس کند . از آرایشگر های آرایشگاه های مردانه خوشم می آمد . موهایم را شق و رق از آب در می آوردند . تا 7 – 6 سالگی آرایشگاه مردانه می رفتم .

 

خواستم بیلچه را بگیرم زیر آب که دیدمش . اینجا چه می کرد ؟ نوک بیلچه بود .

خودش را گرد کرده بود . چند باری دیده بودمش ولی نه از این نزدیکی . حتما وقتی کرم خاکی پیدا می کردم چسبیده نوک بیلچه !

خر خاکی بود .

 

ترسو بودم . از همه حشرات بدم می آمد . با این همه کنجکاوی بر ترس می چربید . یواش گذاشتم اش روی سنگ های لب حوض . یک تکه چوب از توی باغچه پیدا کردم و یواش قلقلکش دادم و چشم های گردم را زل زل به خرخاکی دوختم .

قلقلک دادم . قلقلک دادم تا خودش را باز کند . تا آن موقع دقیقا از نزدیک ندیده بودم چه جوری خودش را باز می کند . اول خودش را سفت کرد . ولی بعد تسلیم شد . نوارهای جدای بدنش که در حالت گرد شده از هم فاصله داشت به هم نزدیک و نزدیک تر می شد تا اینکه از آن شکاف های عمیق تنها خطی باقی ماند . پاهاش ! از نازکی مثل نخی بود که صد لایه کردن . خیلی برای هیکل توپول اش باریک بود . از لبه حوض با چوب قلش دادم پایین . دوباره خودش را گرد کرد و و شکاف خورد و شد گلوله ای خاکستری .

 

رهایش کردم . امروز هنوز به مورچه ها سر نزده بودم . تازه خانه گلی را کی بسازم ؟ یک استنبولی را از زیر زمین به غارت برده بودم . دو سه تا بیلچه خاک ریختم توش و با آب قاطی کردم . دمپایی ها را کندم . امروز زده ام به سیم آخر ! مثل صوفی کارگر افغان ساختمان نیمه ساز بغلی که گاهی خبرش می کنیم برای کارهای خانه جفت پا وارد استنبولی شدم .

 گِل خانه ام درست شد .

 

یک عالمه قوطی کبریت خالی را کنار هم چیده ام ، با نوک بیلچه محبوبم ، گِل را در قوطی کبریت ها می ریزم . زیادی اش را با دست و یک کارد از خدمت خارج شده ، بر می دارم و صافش می کنم . بعد کناره های قوطی کبریت را باز می کنم و خِشتم را بیرون می آورم و در آفتاب می چینم کنار دیگر خشت هایم .

 

مصالح را که ساختم خانه سازی شروع می شود ( تولید ملی ، افتخار ملی! ) طاقت ندارم که به توصیه دیگران بگذارم خشت ها خشک شود . کنار دیوار سمت چپ حیاط زیر درخت انجیر  روی هاون سنگی مان می نشینم ، شروع می کنم خشت ها را روی هم و کنار هم چیدن . چیزی هم ندارم که بین خشت ها بمالم تا سفت شوند و هم را بگیرند . چه می گویند بهش . ملات ؟

 

سه طرف دیوارهای خانه تمام شده . دیوار پشتی و دو دیوار کناری . اما برای دیوار جلوی خانه ام خشت ندارم . دیگر هم از قوطی کبریت خبری نیست . اشکال ندارد . به خودم می گویم خوب خانه من اینطوری است . باید فرقی داشته باشد ، که دارد . یک دیوار کم دارد .

چهار پنج تا برگ از گلدان های قیکوسمان می کنم . سقف خانه ام پوشانده شد .

راضی نیستم . می روم سراغ برگ های خرزهره  . باریک تر است . برگ های خرزهره را آرام آرام طوری که سقف خانه ام نریزد و خانه خراب نشوم روی برگ های فیکوس می چینم .

خوشکل شد .

راضی ام .

یاد فیلم محمد (ص) افتادم که چند هفته پیشش توی تلویزیون دیده بودم . نمی دانم آن موقع در 4 یا 5 سالگی چیزی ازش فهمیده بودم یا نه . فقط یک صحنه را خوب به خاطرم سپرده بودم . ساختن مسجد پیامبر .

از فرداش تصمیم گرفته بودم قوطی کبریت جمع کنم تا مثل حمزه خشت های قهوه ای چهار گوش خوشکل را با زحمت ! در بغل بگیرم و این ور و آن ور ببرم . بردم !

فقط خشت های من کمی کوچکتر بود !

 

دویدم . " شو شو "  عروسکم را آورم . (بلد نبودم بگم شیرین . اسم عروسکم هم شیرین بود که چون در دهنم نمی چرخید می گفتم شوشو . حالا چه اصراری بود اسمی که حتی نمی توانم تلفظ کنم را روی عروسک فلک زده بگذارم نمی دانم !)

آوردم که بگذارمش در خانه . دیدم جا نمی شود . از سر تا کمرش را می توانستم زیر سقف خانه بچپانم . پاهاش بیرون می ماند .

رفتم کاکلی را آوردم . کاکلی سگ پلاستیکی سبز رنگی و کوچکی بود که نخ به گلویش می بستم و دنبال خودم می کشیدم . کاکلی را گذاشتم توی خانه و بهش گفتم مواظب خانه باش تا برگردم سگ خوبم !

جور غمگینی نگاهم کرد . مظلوم بود و بی صدا ولی من از چشم های کاکلی حرفهایش را می خواندم . صدایش را می شنیدم . این بار حرفش این بود که تنهایی حوصله اش سر می رود . دلم سوخت . رفتم اسب پلاستیکی خوش هیکلم ، پیشانی سفید را آوردم . جمعشان جمع شد و کیفشان کوک . کاکلی راضی بود . خیالم راحت شد . رفتم دنبال مورچه ها . شاید امروز چیزی را که می خواستم پیدا شود !

 

چند ماهی بود که به توصیه بچه یکی از آشنایان دنبالش می گشتم . دنبال عصای ملکه مورچه ها .

گفته بود که مورچه ها ملکه دارند . خوب راست گفته بود .

گفته بود که ملکه عصا دارد . که عصای ملکه جادویی است . که اگر آن را در دست بگیری هر آرزویی کنی برآورده می شود .

و من فکر می کردم راست می گوید .

هر روز همراه مورچه ها شدم به دنبال عصای ملکه . می خواستمش . آرزو های زیادی داشتم . از همه مهمتر اینکه می خواستم بگویم یک کاری کند کسی نمیرد . به خصوص آنها که ن دوستشان دارم . نقشه کشیده بودم کدام را اول بگویم . ببینم مگر شما بچگی دنبال سنگ جادو و چراغ جادو و مداد جادو نبودید که مشق هایتان را بنویسد ، برایتان دوچرخه بخرد ، خواهر و برادر کوچکتان را نزد مامان بابا خوار و ذلیل کند انشاء الله و  

 

چند روز اول فقط به تعقیب گذشت . تعقیب برای یافتن لانه هاشان . در این تعقیب خیلی چیز ها کشف کردم . دیگر جیک و پیک مورچه ها را می دانستم . چه چیزی را دوست دارند . به چه دانه هایی محل سگ هم نمی گذارند . دانه های چقدری را می توانند تنها بلند کنند .

تا اتفاقی می افتاد ، مثلا تا یک تکه بزرگ از کیک مینو یا چیپس اکباتان یا تی تاپم را برایشان روی زمین می گذاشتم و می دیدند نخیر تنهایی نمی شود ، هم را خبر می کردند . اولی می رفت طرف دومی . شاخک هاشان را به هم می زدند . آمار را می دادند . بعد یکهو دومی پا می شد می رفت سراغ سومی و …

یک بار هم یکی شان را اذیت کردم . ( شرمنده ! اذیت که چه بگویم . فکر کنم پایش را شکستم . لج کردم انگار با خودم که یک مورچه شهید کنم ) همه با هم آمدند و مورچه مجروح را با خودشان بردند . به خدا خودم دیدم . بگذریم .

 

چند تا از لانه هاشان را پیدا کردم . حالا گفتم ای خدا چه طور عصا را پیدا کنم . یک نِی ساندیس گلدیس آوردم و آن را توی لانه کردم . هی چرخاندم و سعی کردم هر چه در آنجا است بیرون بکشم .

قیامتی شد . هی خاک بیرون آمد و چیزهای دیگر . مورچه بود که بیرون می ریخت . فکر کنم پدر لانه یا شهر یا هر چی شان که بود در آوردم .

چند تکه چوب خیلی نازک هم لا به لای آوارهای شهر مورچه ها بیرون آمد . گفتم شاید یکی شان عصا باشد . هی دست گرفتم . هی آرزو کردم . آرزوهای تابلویی که برایم مهم نبودند .  فقط می خواستم ببینم درست کار می کند یا نه . ولی افاقه نکرد . نه هفت کوتوله سراغم آمدند . نه مخمل خونه ی مادربزگه . حتی کفش های سیندرلا را هم پایم ندیدم .

 

یک بار هم آب در خوابگه مورچگان ریختم .

 نه . خبری از عصا نبود . ولی من دیگر دنبال عصا نبودم . به مورچه ها عادت کرده بودم . تعقیب مورچه ها و بازی با آنها شد جزئی از برنامه هفتگی ام . با مورچه ها کجا ها که نرفتم . از چشم مورچه ها چه چیزها که ندیدم . چیزهایی که شاید فقط بشود از چشم یک مورچه دید .

 

چه حالی بود . چقدر غرق لذت بودم . کشف و شهودی بود . بدون هیچ پیر و مرشدی ! کنجکاو بودم . همه چیز برایم جالب بود . من بزرگ شدن درخت توت حیاط را دیدم . لحظه لحظه دیدم . و از اینکه او قد می کشد تعجب کردم . برایم عادی نشد . خشک شدن درخت خرمالو را هم دیدم . دیدم گل های رز چطور حیاط را پر از عطر می کنند و چطور یک هفته بعد جز گلبرگ ها پلاسیده و خشک شده صورتی و قرمزشان پای بوته رز ، هیچ چیز از آن همه عطر نمی ماند . من گلهای انار را دیدم . دیدم چطور جوانه می زند . شکوفه می کند . باد می کند و گرد می شود . دیدم چه طور سعی می کند شبیه انار شود . و پاییز در جای شکوفه ، اناری را دیدم که ترک خورده بود و دانه هایش دل می برد . من اینها را دیدم . در کتاب نخواندم . دیدم . شگفت زده شدم . برایم بی تفاوت و معمولی نبود . چون خودم دیدم . جایی نخواندم . جایی نشنیدم .

با کوچکترین بهانه سرگرم می شدم . با کوچکترین بهانه سرگرم می شدیم . یادتان هست ؟ چه چیزها که در حیاط خانه هامان کشف نکردیم . چه چیزها که ندیدیم . چقدر ساعت ها زود می گذشت . تا می رفتیم سر بچرخانیم صدایمان می زدند برای ناهار .

 

یادتان هست . چه شکل هایی که در طرح های سنگفرش حیاط ، رنگ ریخته سقف و موزاییک های خانه کشف نمی کردیم . می نشستیم زل می زدیم به در و دیوار و درخت و ابر و … و چیزهای عجیب و غریب پیدا می کردیم . ابری که شکل درخت بود . درختی که شکل گرگ بود .

 

عجب نگاه گرسنه ای داشتیم .

 

امروز عصر دری را که رو به ایوان و حیاط است باز کردم تا مگر نسیم را روی صورتم حس کنم .

 

دیدم آفتاب خوش رنگی از لا به لای برگ های در هم و انبوه درختان حیاط سنگفرش خاکستری را سایه روشن می زد .

 

یکهو دلم خواست به کشف حیاط بروم . دلم خواست دنبال بیلچه ام بگردم . یکبار دیگر کرم خاکی پیدا کنم . دلم خواست با مورچه سرگرم شوم و دوباره هر روز چیزهای تازه ای در آن بیابم . 

 

دلم تنگ شد . دلم خواست .

دلم خواست همین الان این کارها را بکنم . بروم و چیزهایی در حیاط کشف کنم .

 

با همان نگاه بکر گرسنه . نگاهی که سیری نا پذیر بود . که همه چیز را به شیوه خودش می شناخت . که همه چیز را خودش می شناخت .

با همان نگاه بکر و گرسنه .

 

ولی دیدم راحت نیست . به خودم گفتم چرا ؟ چرا برایم راحت نیست . چرا نمی توانم دوباره بی قید و آزاد بدون هیچ آداب و روشی تنها به حکم درون به کشف شهود دنیای اطرافم بروم . حالا این دنیا چه جامعه پیچ در پیچ خودمان باشد چه حیاط خانه .

 

اول گفتم اگر قد و بالام کوتاهتر بود می شد . می شد راحت و بی دردسر رفت و در میان حیات به جستجو و کشف رسید . ولی الان با این وجنات نمی شه . حیاط برام کوچک شده .

دوباره نگاه کردم . دیدم حیاط هنوز همان حیاطی است که برایم بزرگ بود و ناشناخته . که برایم یکنواخت نمی شد . نه حیاط بزرگ است .

گفتم شاید خجالت می کشم . شاید به این دلیل است که آن موقع اطراف خانه قدیمی یک طبقه ما این همه آپارتمان بلند نبود که احساس کنی چشم هایی از پشت پنجره های آینه ای آن به تو و قد کوتاه خانه ات زل زده اند . این دلیل بهتری است .

شاید . شاید . شاید .

 

همه شاید ها را گفتم به جز یکی. نخواستم این یکی را بگویم . هنوز نمی خواهم بگویم .

نخواستم بگویم شاید حوصله ندارم . شاید نمی توانم . شاید بزرگ شده ام . شاید دیگر نمی توانم چیز تازه ای در اطراف پیدا کنم . شاید چیز تازه ای نمی بینم . چشم هایم را سیر کرده ام و کرده اند . شاید دیگر نمی توانم با آن نگاه بکر و گرسنه به سنگ فرش حیاط ، به باغچه ، به بوته گل مروارید ، به درخت کاج خیره شوم و همه وجودم پر شود از نشاط ، حیرت ، لذت

 

شاید دیگر نمی توانم ولی شاید هم نه . امروز سعی می کنم دوباره این کار را بکنم . اگر چه مثل قدیم ها هم نشود . ولی حداقل یک ربع هم که شده خودم را مجبور می کنم با چشمان گرسنه به اطرافم نگاه کنم . با چشمان بکر و بی تجربه .

اگر لذت نبردم قبول می کنم که بزرگ شده ام . حداقل در این زمینه . و یا قبول می کنم که شکست خورده ام و آنگاه با خودم به مبارزه سختی بر می خیزم !

 

اِ . اینجایی ؟ !خودت آمدی سراغم ؟ داشتم می آمدم پیشت دوست قدیمی !

نکنه فکر می کنی برای اینکه به سراغت بیام پیر شده ام ؟ اِ . داری کجا می یای ؟ پایت را ار روی کلمه حیاط بردار . داری کلمه درخت کاج را لگد می کنی ها ! حواست هست .

سلام . سلام مورچه . باورت می شه داشتم درباره تو می گفتم . می گفتم دلم برایت تنگه . می گفتم خیلی وقت است تعقیبت نکردم . حالا مثل قدیم برات تله می گذارم . آها دیدی خودتم نفهمیدی کِی و چه جوری اومدی رو دستم ! ( چند وقته بیشتر تایپ می کنم تا اینکه روی کاغذ بنویسم . ولی این مطلبو یهو شروع کردم روی کاغذ نوشتن . داشتم آخرین کلمات رو می نوشتم که دیدم سر و کله این دوست قدیمی پیدا شد و شروع کرد به لگد کردن جوهر قرمز کلمات من ! )

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن : بچه های 5 – 4 ساله امروزی را که می بینم احساس می کنم مثل ما نیستند . انگار کرم خاکی و خر خاکی و مورچه و خانه گلی برایشان تازگی ندارد . نسل ما نسل قدیمی ای نیست . اینطور نیست که بگوییم بچه های خنگ و ساده ای بودیم . اما بچه های امروز که همه از با هوشی و زیرکی و حاضر جوابی شان خوشحالند و زود بزرگ شدنشان را به رخ هم می کشند انگار مصنوعی فهمیده شده اند . انگار خودشان تجربه نمی کنند . انگار تجربه هایی را که نسل ما و نسل های پیش از ما خودشان می چشیدند ، رسانه ها به بچه های امروز می چشانند . از این گریزی نیست و نباید باشد ولی کاش لذت سیر کردن چشم های گرسنه را با دست خودشان هم به آنها بچشانیم . به این تجربه ها نیاز دارند . باید راه شناختن آدمها و اطرافشان را در آینده از امروز یاد بگیرند . حتی اگر با شناخت یک کرم خاکی شروع کنند .

           

 

                                            

 

 

 

 

اگر بچه ای داشته باشم در آینده ، اگر بچه ای داشته باشم که می دانم بی نهایت دوستش خواهم داشت ، تا جایی که بتوانم تلاش می کنم که تجربه کند ، بچشد ، حس کند ، لذت ببرد ، غرق شود ، برسد ، محظوظ شود !

کودک نداشته دوست داشتنی من ! برایت نقشه ها در سر دارم .

 

نوشته شده توسط سانسورچی در جمعه هجدهم خرداد 1386 | موضوع:
 عکس را به خاطر بسپار ! لحظه مردنی است !
این عکس را یادتان هست ؟ سال 1384

              1234.JPG

 

این عکس را هم به یاد بسپارید . سال 1386

                           

                  مسئولان نظام در سالگرد ارتحال امام خميني

 

هر چیز که خوار آید

یک روز به کار آید

( یا یه چیزایی بر همین وزن )

                  
نوشته شده توسط سانسورچی در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 | موضوع:
 رقص مرگ

سلام مردم غرب . سلام .

مردم غرب حالتان خوب است ؟ آب و هوا چطور است ؟ وضعیت رفاه اجتماعی از چه قرار است ؟ تورم چطور ؟ قیمتا ها ثبات دارد ؟ مرزهایتان در چه حال است ؟ تهدیدی که نیست ان شاءالله ؟ بچه هاکجایند ؟ خوبند ، خوشند ؟ پسرها و دخترهای غربی تان خوبند ؟دارند بازی می کنند ، دارند می رقصند . خوب خدا را شکر مردم غرب ، خدا را شکر .

 

من دختری از شرقم .

من دختری از شرقم مردم غرب .

دختری از ایران .

از ایران باستانی . ایران کهن . ایران آریایی . ایران سرفراز . مهد دلیران . ایران چهار فصل . ایران کورش و آرش . ایران ابن سینا و فارابی . ایران ابوریحان و رازی . ایران حسابی و بهایی .ایران مولانا و حافظ !

 

نشناختید ؟

حق دارید . حق دارید نشناسید .

 

من دختری از شرقم . دختری از ایران . همان خاکی و سرزمینی که به آن می گویید : نقطه شرارت

خوب حالا شناختید . خوشحالم !

 

من دختری از شرقم . دختری از ایران . همان جایی که شما نقطه شرارت جهانش می خوانید ، ولی ، من ، شرور نیستم .

من دختری از شرقم . دختری از ایران . همان جایی که شما بدوی اش می دانید . ولی ، من ، وحشی نیستم .

من دختری از شرقم . دختری از ایران . همان جایی که شما مردمش را دشمن صلح و آسایش می دانید . ولی ، من ، آسایش می خواهم .

من آرامش می خواهم .

من هیچ گاه آرامش نداشته ام مردم غرب .

هیچ گاه با خیال راحت نخوابیده ام .

هیچ گاه بی پروا نخندیده ام . 

من همشه یا همراه ترس بوده ام ، یا غم .

 

من دختری از شرقم .

دختری که از دل غم آمده .

 

من زیر سوت موشک به دنیا آمده ام . خرداد 1364 . همان وقتی که همه مردمم از شهر فرار کرده بودند من پا به شهرم گذاشتم .

 

سه ساله بودم . باور کنید دختر شرق سه سالگی اش را هم به خاطر دارد . صدای آهنگ ضبط باتری ایه توی تاقچه ، دیوارهای خانه را می لرزاند . ولی این بار هیچ کس نمی گفت صدا را کم کنم ! 6 – 5 نفر دورم نشسته بودند . خانواده ام .

با صدای بلند دست می زدند و با فریاد می گفتند : برقص ! برقص !

و من با صدای وحشی آهنگ خودم را تکان می دادم . ولی دستها ، نگاهها به دلم نمی نشست . نگاهها بند دل را پاره می کرد . هیجان زده ، ترس خورده . نمی دانستم چرا خاله ام با چشم های خیس به رقص من نگاه می کند !

ولی حالا می دانم .

می دانید قصه چه بود مردم غرب ؟

من ، می رقصیدم که صدای بمباران را نشنوم . من می رقصیدم که بمب را از یاد ببرم . که غم را از یاد ببرم . که مرگ را از یاد ببرم .

 

آری مردم غرب . آری . دختر شرق می رقصد که مرگ را در خانه خود و یا چند خانه آن سو تر از یاد ببرد .

که مرگ را در خانه های مرز کناری از یاد ببرد .

که مرگ کودک افغان ، ضجه کودک عراقی و درد کودکان قانا را از یاد ببرد .

ذهن دختر شرق پر است از این خاطره ها . پر از خون . ضجه ، ضجر ، آوار و آواره ، پر از ترس ، پر از خفقان، پر از تحریم و محدودیت . پر از دروغ و وعده .

دختر شرق میرقصد که خاطره ها را فراموش کند .

 

دختر شرق رقاص خوبی است . به همه سازها می رقصد .

چه ساز بومی، چه ساز بیگانه !

چه ساز داخلی ، چه ساز خارجی .

دختر شرق می رقصد به همه سازها . کوک و ناکوک .

 

به ساز خانواده اش . به ساز عرف شهرش . به ساز دولتش .

یکبار لباس ملی می پوشد . بار دیگر چادر به سر می کند . و نزدیکی های انتخابات هر چه بخواهد می پوشد ! هر چه بخواهد می پوشد و در تلویزیون دم از اتحاد ملی و عدالت و آزادی می زند ، تا پایان انتخابات . دختر شرق لباس های خودش را در ته صدوقخانه قرنها نسیان ، جا گذاشته است .

 

دختر شرق می رقصد . به ساز شما هم می رقصد . به ساز تهدید هایتان می رقصد مردم غرب .

به ساز تحقیر هایتان .

به ساز توهین هایتان .

به ساز ریاکاریتان .

به ساز هر چه بر او تحمیل کنند و کنید می رقصد .

 

من دختری از شرقم مردم غرب . کودکی ام به ترس گذشت . ترس و غم .

گاهی برای مردم خرمشهر گریه کردم ، گاهی برای حلبچه .

یک روز برای کودک عراقی که از درد پای قطع شده اش فریاد یا علی می زد ناله کردم . روزی هم برای دانشجویی که این بار وقتی از کوی دانشگاه بیرون آمد دیگر نتوانست با دو چشم به دنیا نگاه کند . یا دانشجویی که هرگز به خانه برنگشت تا برای امتحان فردایش تقلب بنویسد . کاش لااقل مادرش می توانست سیر گریه کند . نتوانست .

من برای کودکان سر بریده بوسنی گریه کردم . من برای پدری که در برجهای دو قلو خاکستر شد و دیگر بچه اش را نبوسید هم گریه کردم .

 

من به اندازه همه تاریخ ، و همه کشتگانش گریه کردم .

 

                                 

 

                                                      

 

من خیلی گریه کردم مردم غرب . من خیلی گریه می کنم مردم غرب . می دانم هیچ کدام از چیزهایی که برایش گریه کردم ندیدی . میدانم .

می دانم اینها را به شما نشان نمی دهند . می دانم جز برای برجهای دو قلو اشک دیگری نریختی . می دانم به اشک عادت نداری .

 

خیالتان راحت . من هستم . من جای همه شما اشک می ریزم . دختر شرق هست . هست که به جای شما اشک بریزد . تحقیر شود . تهدید شود . بترسد .

 

دختر شرق هست که برقصد . برقصد به هر ساز بد آهنگ . برقصد به ساز مرگ .

رقص مرگ . 

 

---------------------------------------------------------------------------

 

توضیحات : امروز که از خواب بیدار شدم ، تصمیم گرفتم برای خودم جشن بگیرم .

 چطوری ؟

گفتم محرمعلی خان امروز می خواهم بهت لطف کنم . برات جشن بگیرم . امروز از کار خبری نیست . تعطیل . برو خوش باش . اصلا هم به فکر اون 6 – 5 تا تحقیق ، سه تا خلاصه کتاب ، دو تا کنفرانس و شش تا گزارش که باید تا آخر هفته تحویل بدی نباش . نه . امروز روز تواِ . بسه . جشن بگیر . جشن .

خیلی خسته بودم ، خسته .

تنها بودم . پا شدم رفتم تو حیاط . لا به لای گلهای نسترن و درخت انجیر و انگور و گردو گشتم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم . بعد ، بساط صبحانه رو راه انداختم و نشستم پشتش که بنا به عادت دستم رفت روی دکمه کنترل و تلویزیون روشن شد . دستم رو بردم طرف سفره و چشمم رو طرف صفحه که ...

که اولین تصویر این بود

 

                            

                                   

 

جشن تمام شد .

مستندی بود درباره قانا ولی نمی دانم چرا امروز پخش می شد . پس کشیدم و نگاه کردم . تکلیف خودم را می دانستم . غریبه نبود که ندانم . دستم را گرفتم جلوی دهنم که بلند گریه نکنم و آهسته اشک ریختم و بغضم فرو ریخت . مستند دردناکی بود . درد در عمق جانت می نشست ولی عادت داشتم . تلخ است ولی از این صحنه ها زیاد دیده ام ( دلم نیامد بگویم این صحنه ها عادی شده )

مستند تمام شد . تلویزیون را بستم ولی اشکهایم را نه . در یک لحظه به این فکر افتادم که چند سال است دارم اشک می ریزم . دیدم همیشه . همیشه یا چشم هایم خیس بود و یا چشم های خیس دیده ام . همیشه این صحنه ها جزوی از زندگی ما بود . از وقتی که بلد شدیم دکمه تلویزیون را فشار دهیم . پیچ رادیو را بچرخانیم . عکس روزنامه را نگاه کنیم . از آن موقع یاد گرفتیم چطور گریه کنیم . غمگین باشیم . بترسیم . پسر و دختر .

دیدم این کار را خوب بلدم . خوب بلدیم . خوب یادمان داده اند .

نه از این اشک ها ناراحتم نه از درد . هیچ وقت کورکورانه اشک نریخته ام . در مورد خودم این را می دانم . همیشه فهمیدم و اشک ریختم . دیدم و ناله زدم ولی ...

ولی به این فکر می کنم که همه مثل ما هستند ؟ همه جا همین طور است ؟ نه می دانم که نیست . در گوشه دیگری از دنیا نمی توانی هر روز تلویزیون را روشن کنی و بهانه ای برای گریه کردن بیابی .  گاهی شاید ولی هر روز نه .

نوشته بالا را همان موقع نوشتم . نمی خواستم اما یک تکه کاغذ کاهی نصفه و یک مداد دقیقا کنار دستم بود و اینها همیشه کار دستم می دهد .

این را بدون هیچ قصد و نیت و اراده ای نوشتم . شک داشتم بگذارم یا نه که گذاشتم . چون حس آن لحظه بود بدون فکر قبلی . پس بعد هم روی آن زوم نکردم .

در ضمن این را هم بگویم که منظورم از دختر شرق فراتر از این واژه است . این یک حس بود که در قالب این واژه آمد . گفتم که پسرانی از شرق ، از ایران ، گمان نکنند تنها از دید خودم نگاه کردم ، نه . خوب می دانم که آنها هم رقاصان خوبی هستند .

نوشته شده توسط سانسورچی در جمعه یازدهم خرداد 1386 | موضوع:
 منم بازی ؟

 

تخیل عجیب و غریبی دارم . عجیب !

منظورم اینه که تخیلم خیلی فعاله . بیش فعاله .

جوری که نمی تونم جلوشو بگیرم . می ره . می ره . می ره . پدر در میاره !

 

اما دلیلشو می دونم . ( اصلا نمی دونم چرا من همیشه دلیل همه چیزایی که مربوط به خودم می شه رو می دونم . دلیل همه ضعف هام . بدی هام . خوبی هام . خصوصیاتم . همش مثل روز برام روشنه .

من روانکاو خودمم . به راحتی می تونم خودمو تحلیل کنم . به راحتی و با بی رحمی . خودمو روانکاوی می کنم و دلایل روانی ، درونی ، بیرونی و ریشه ای هر کارمو می گم . فقط مشکل اینه که نمی تونم خودمو درمان کنم ! )

 

اما دلیل تخیل بیش فعال من :

از بچگی تنها بودم . تنهایی نه به معنی بی کسی و آه و ناله از روزگار و ... . نه . منظورم ساده تر از این حرفها است  . تنها به این معنی که تک فرزندم . و از اون بدتر نوه اول . نوه اولی که تا هفت سال هم تنها نوه موند و تا نوه دوم و سوم ( پسر خاله ها ) خواستن تبدیل بشن به همبازی ، نوه اول دیگه نیاز به بازی نداشت .

 اینطوری بود که محرمعلی خان همیشه بین بزرگترها بود . همیشه تو بازی تنها بود و همیشه حسرت یه بازی سیر به دلش موند . یه بازی واقعی .

 

اینطوری بود که محرمعلی خان نمی تونست خاله بازی کنه ، چون مهمونی نبود که بیاد خونه اش !

نمی تونست دزد و پلیس بازی کنه ، چون دزدی نبود که دستگیرش کنه !

نمی تونست معلم بازی کنه ، چون که شاگردی نداشت !

محرمعلی خان نه وسطی بازی کرد ، نه عمو زنجیر باف و بالا بلندی و استوپ هوایی !

 

اینطوری بود که محرمعلی خان تصمیم گرفت یه فکری به حال خودش بکنه ، که کرد .

فکر کرد بهتره تو فکرش بازی کنه . ( یادمه . دقیقا همین فکرو کردم . )

 

از اون به بعد محرمعلی خان هِی نشست کنار حوض ، هِی نشست زیر آلاچیق ، هِی نشت تو ایون خونه و ... هِی فکر کرد . هِی خیال کرد . هِی تو فکر و خیال بازی کرد .

تو خیالش چه بازی ها که نداشت . ولی این بازی ها هِی دلشو می زد . هِی کهنه می شد . عوض می شد . قشنگ می شد . هِی پیشرفت می کرد .

تا اینکه این بازی ها شد: بازی بزرگان

شد بازی زندگی .

 

حالا دیگه محرمعلی خان توی فکرش ، تو خیالش یه بازی تازه داشت . یه بازی تازه که هیچ وقت دلشون می زد . که کهنه نمی شد . چون خود زندگی بود .

چون محرمعلی خان داشت تو خیالش زندگی می کرد . و هنوز هم .

و محرمعلی خان ، بازی زندگی را از 5 – 4 سالگی شروع کرد .

می رفت بالشش رو می یاورد و می گذاشت کنار اتاق و دراز می کشید . دست راستشو می ذاشت رو چشماش و ...

و بازی شروع می شد .

ولی بقیه فکر می کردن خوابه . می کفتن : طفلک خوابید . حوصله اش سر رفت آخه بچه . چقدر تک و تنها خونه سازی بسازه ، تیله بازی کنه ، دکمه بازی کنه !!

غافل از اینکه محرمعلی هنوز مشغول بازی بود . محرمعلی حتی وقتی خونه سازی می ساخت و تیله و دکمه بازی می کرد هم تخیلش متوقف نمی شد و می تازید .

 

یه شیشه داشتم پر از دکمه . پر از دکمه !

رنگ و وارنگ ، کوچیک ، بزرگ ، سری ، تک .

یه چیزی می خوام بگم باورتون نمی شه . ولی باور کنین . همه اون دکمه ها اسم داشتن ! همه شون !!

وقتی می ریختمشون بیرون اول اونایی که شبیه هم بودن و سری بودن رو می گذاشتم پیش هم . آخه اونا یه خانواده بودن . دگمه سر دست های اون سری هم که می شدن بچه های خانواده . اونایی هم که تک بودن ، یا توی یتیم خونه شهر بودن ، یا جهانگرد بودن ، یا یه آدم مرموز ، یا زلزله زده ، یا جزو گروه دزدا و حرومی های شهر .

بگذریم . باید یه سلسله پست بزنم با عنوان : " دگمه بازی به سبک محرمعلی " ! ولی جدی دلم واسه دگمه بازی تنگ شد . دلم برای ادوارد تنگ شد . ادوارد دگمه محبوبم بود .

 

القصه . حالا بعد 22 سال ، یکی منو دعوت کرده به بازی . منو تو بازی راه داده . بازی داده . یه بازی دسته جمعی . یه بازی واقعی . اونم کی ؟!

کسی که هم دوست داشتنیه هم مورد احترام .

خوب عمو توکا!

من ، من . تو ، تو . کشیدم . کی رو ؟ ....

من یارگیری کردم . اینم بازی .

بازی تأثیر گذار ترین های زندگی محرمعلی خان :

 

1 – مامان احمد :

 

سابقه آشنایی : 22 سال پیش

 

 وقتی شیرخوره بودم ، تا 3 – 2 سالگی به خاطر کار بابام ، تو دل جنگ رفتیم اهواز . محرمعلی خان قاطی بچه های جنوبی حرف زدنو یاد گرفت . این طوری بود که تا چند ماه بعد از برگشتن به تهران هم گه گاهی یکی ، دو تا تیکه اهوازی می پروندم و به هر کی رد می شد می گفتم : « سلام کاکا ! »

ما از بین اون همه تکه کلام جنوبی ، الان فقط یه واژه واسه ام مونده : " مامان احمد "

 

آره . اینطوری شد که مامان بزرگم رو به سبک جنوبی ها مامان احمد صدا زدم و می زنم . چون اسم پسرش ( دایی ام ) احمده . و حالا همه مامان احمد رو ، " مامان احمد " صدا می زنیم . هم من ، هم پسر خاله هام . هم سه تا بچه های خودش .

 

مامان احمد همه بچگی من ، نوجوانی من و همه امروز منه . مامان احمد همه خاطرات منه . همه لحظات من .

تو زندگیم حتی یه روز ، یه لحظه ام نبوده که خالی از مامان احمد باشه .

همه لالایی هامو از زبون مامان احمد شنیدم . همه دیکته های دبستانمو با صدای مامان احمد نوشتم . همه صبح هامو با تکونها و صدای مامان احمد بیدار شدم . ( هنوز هم تا وقتی مامان احمد صدام نکنه پا نمی شم . بیدار می شم ولی چشمهامو باز نمی کنم تا با صدای اون پا شم )

شاید باور نکنین ولی تو دبیرستان وقتی امتحان فیزیک و شیمی داشتم تا صبح ، تا خود صبح می نشست و با من فیزیک و شیمی می خوند ! حتی اگر چیزی از ترمو دینامیک و کربو هیدراتها سر در نمی آورد .

همیشه با من گریه کرد . با من خندید .

امروز هم که برای کار مهمی از خونه زدم بیرون ،از زیر قرآنی که در دستهای مامان احمد بود رد شدم .

مامان احمد همه خاطرات منه . همه تصور من از مهربونی . دوست داشتن . سختی کشیدن .

مامان احمد کسیه که به تنهایی برای من همه چیز و همه کسه . کسیه که اصلا خجالت نمی کشم که بگم مثل یه بچه بهش وابسته ام . فقط با اون این طوریم .

 

حرف آخر . مامان احمد کسیه که اگه بیام خونه و ببینم که مثلا واسه نون خریدن رفته بیرون ، اگه بیام خونه و وقتی برای اولین دفعه که صداش می زنم همون لحظه جواب نشنوم ، وحشت می کنم ، دلم می گیره . دلم به اندازه غروب های خون رنگ اهواز می گیره . و تا صداشو نشنوم ، احساس می کنم دنیا خالی خالیه .

 

2 – داییم و کتابهاش :

 

سابقه آشنایی : 22 سال پیش

 

تصور کنید ! تصورکنید ! یه دختر بچه 5 – 4 ساله که تو یه ظهر تابستونی کنار دایی اش لم داده و داییش داره براش تعریف می کنه و سرشو گرم می کنه .

همیشه تا داییم از دانشگاه می یومد می پریدم بغلشو می گفتم : « بتعریف ! » اینو از خودش یاد گرفته بودم .

حالا تصور کنید ! تصور کنید یه دختر 5 – 4 ساله که تو یه ظهر تابستونی کنار داییش لم داده و داییش داره واسش می تعریفه . از چی ؟

از ترور حسنعلی منصور . از بخارایی و رضا صفار هرندی . از سابقه مؤتلفه . از سابقه حجتیه !!

از عهدنامه گلستان و ترکمانچای . از کشتن بابی ها به دستور امیر کبیر . از برادران شرلی و فرار بنی صدر با قیافه زنانه !!

از موسیو نوز بلژیکی ، کتابهای احمد محمد ، شاملو و وارتان . از ناصرالدین شاه و سوتی هاش تو بلاد کفر و حرفهای میرزا رضا کرمانی در محاکمه . از دفاعیات گلسرخی !!

از هویدا ، نادر شاه ، چنگیز خان ، سهراب شهید ثالث ، هیچکاک ، درویش خان ، کر شدن ادیسون ، هیتلر ، استالین ، دولت آبادی . از ...

 

تصور کردین ؟ می دونم آش شله قلم کار بود ولی بعد از ظهر های کودکی من اینطور گذشت . کنار تعریف های دایی احمد از همه جا و از همه چیز . از تاریخ و هنر و فلسفه و ادبیات و سیاست و ...

و عجیب اینکه هیچ چیز بیشتر از این تعریف ها برایم خوشایند نبود و سرم را گرم نمی کرد . آن روزها این تعریف ها را فقط برای سرگرمی می خواستم و بس . ولی امروز می بینم که هر روز یکی از آن تعریفها به کمکم می آید . می بینم که آن تعریف ها چقدر روی محرمعلی خان اثر گذاشته .

 

اما کتابهای دایی احمد . شاید دوم یا سوم دبستان بودم که شروع به ناخنک زدن به کتابخانه چند هزار جلدی دایی کردم . همه می دانند که او چقدر به کتابهایش حساس است . یواشکی شروع کردم به خواندن چند کتاب جیبی که راحت تر می توانستم قایم کنم . اسم آنها را به جز یک یادم نیست : " پر "

یک روز دیدم داییم یک کتاب قطور گذاشت جلوم . رویش را خواندم : " مدار صفر درجه – جلد اول – احمد محمود "

گفت : کتاب خواستی به خودم بگو بهت بدم .

سه جلد مدار صفر درجه را 2 هفته ای تمام کردم !

داییم ذوق کرد . باورش نمی شد . دومین کتاب را هم یادم هست : " زمستان 62 – اسماعیل فصیح "

 

هنوز هم کتابهای کتابخانه داییم را می خوانم . خیلی مانده تا تمام شوند . خودم هم هِی به آنها اضافه می کنم . به نظر من تنها چیز ارزشمند خانه مان همین کتابخانه است . 

 

3 – خانم پوربیک

 

سابقه آشنایی : 15 سال پیش

 

خانم پوربیک معلم کلاس اولم بود . او هم در زندگی من تأثیری گذاشت و رفت . ولی فکر نکنید این تأثیر آموختن علم و دانش و این حرفها بود ، نه .

 

فکر کنم از وقتی زبان باز کردم شروع کردم به گیر دادن به اطرافیان . هر کسی دم پرم می آمد می نشاندمش . با چشم های گرد زل می زدم تو چشمش که :

-         خودا کِی به دنیا اومد ؟

-         به دنیا نیومد که همیشه بود .

-         مگه می شه . مامان نداشت !

-         نه . خداست دیگه . همیشه بوده .

-         همیشه یعنی از کِی ؟

-         همیشه یعنی ... یعنی ... یعنی همیشه . ازل .

-         خودا کِی می میره ؟

-         استغفرالله . خدا که نمی میره .

-         پس چی میشه ؟

-         همیشه هست .

-         همیشه یعنی کِی ؟

-         همیشه ....همیشه یعنی گفتم دیگه ازل . یعنی ...

-         ازل چیه ؟ خودا چرا نمی یاد پایین . اون بالا حوصله اش سر نمی ه ؟ کِی میاد ؟ چرا جواب آدمو نمی ده ؟ خودا اصلا چیه ؟ اصلا خودا....

-         اگه زیاد به این چیزا فکر کنی دیونه می شی . ببینم خیلی دوست داری این چیزا رو بفهمی ؟

-         آره . تو رو خودااااا بگو چی کار کنم .

-         اگه می خوای اینا رو بفهمی باید فلسفه دان بشی .

 

و اینگونه بود که من تصمیم گرفتم فلسفه دان بشم . چند سال گذشت .

روز اول مدرسه بود و با اعتماد به نفس کامل ، بدون کوچک ترین لوس بازی و ترس به مدرسه رفتم .

ردیف اول نیمکت ها نشستم . خانم پوربیک آمد و معرفی شروع شد .

-         اسم من نگینه . نگین زبرجد . من می خوام دکتر بشم . ( الان کانادا است . نمیدونم دکتر شد یا نه )

-         به نام خدا . عاطفه کرمی هستم . دوست دارم در آینده پزشک شوم .

-         من مارال میهن خواه هستم . می خوام مهندس بشم . ( خدا بیامرزدش . سرطان گرفت . مهندس نشد )

-         نیکتا شادمهری . کلاس اول . می خوام پرستار بشم .

و حالا نوبت محرمعلی خان بود . خوب محرمعلی خان تو می خوای در آینده دکتر بشی ، یا مهندس ، یا پرستار ؟ شایدم می خوای معلم بشی ؟

    - خانوم اجازه . من می خوام فلسفه دان بشم .

خانوم پوربیک زد زیر خنده و شروع کرد به مسخره کردن . اصلا هم نپرسید چرا می خوام فلسفه دان بشم !

 

و اینگونه بود که از فیلسوف شدن منصرف شدم . این بود تاثیر خانوم پوربیک . ( یادش به خیر هم معلم خوبی بود هم خانم خوبی )

 

4 – خانم فاضلی

 

سابقه آشنایی : 14 سال پیش

 

خانم فاضلی معلم کلاس دومم بود . دوست داشتنی ترین معلم دوران دبستان . اما تأثیری که بر زندگی من گذاشت چه بود . من خط خوش را از خانم فاضلی دارم و همیشه موقع نوشتن یادش می افتم .

 

5 – شمس

 

سابقه آشنایی : 8 سال پیش

 

اسمش شمس نیست . ولی شمس من است . او شمس و من ...

 

شاید به ظاهر 22 ساله باشم ولی خودم می دونم که 8 سالمه . می دونم که از وقتی اونو دیدم متولد شدم و شدم اینی که الان هستم . 8 سال پیش کسی که در کالبد من زندگی می کرد ، من نبود . 

چند روز پیش بهش گفتم که تو مادر منی . تو منو به دنیا آوردی . گرچه در ظاهر هم سن و سال باشیم .

خیلی وقتها درباره تحول و عوض شدن آدما شنیدیم و باور نکردیم . باور کردنی هم نیست . بیشتر در حد حرف است . اگر هم کسی رو دیدیم که خودش یا اطرافیانش کوس تحولش رو می زنن ، بیشتر جو گیره تا متحول . چند روز بعد ، یا چند ما ه بعد خوب می شه . ولی من خوب نشدم . من واقعا مردم و دوباره زاده شدم .

 

و زیباییش اینجا بود که شمس هیچ اصراری در عوض کردن مولانا نداشت . شمس فقط خودش بود . فقط خودش بود . خودش و جلوه درونش . بدون پیرایه و نقاب . عریان . و همین عریانی مولانا را با خود برد . عریانی روح بی بدیل شمس .

 

من هم فقط دیدن او برایم بس بود تا جزئی ترین ذره های وجودم بمیره و در هوایی دیگر زنده بشه . بزرگترین و کوچکترین چیزهایی را که هستم و دارم از او دارم . بدون اینکه منو وامدار خودش بدونه .

 

 

نمی دونم تا حالا کسی رو داشتین که هر بلایی سرتون بیاد ، هر مشکلی داشته باشین ، هر سوالی داشته باشین ، مطمئن باشین که می تونین بهش رجوع کنین . مطمئن باشین که بهتون کمک می کنه و راه جلو پاتون می ذاره . مطمئن باشین .

 

کاش باور کنید که حقیقت رو می گم بی هیچ اغراق . کاش باور کنید که تحت تاثیر احساسات نیستم . اون واقعا همینه . حقیقتی که نمیدونم چرا ، ولی ، ولی به من تابید . با اینکه شایسته اش نبودم . خیلی ها دور اون جمع شدن . او شمس خیلی ها است . شاید در ظاهر یه دختر 22 ساله باشه ولی برای خیلی ها نجات بخش بوده . برای کسانی که شاید سه برابر او سن دارند ولی می دونم همشون دوست دارن روزی که ازش خداحافظی می کنن جلوش تعظیم کنن و برن . و بی شک اینها رو از خودش نداره . بهش داده شده .

 

اگرچه او شمس منه و من مریدش ولی نگذاشته این مساله حتی یک لحظه ظاهر بشه . کسی که از بیرون نگاه کنه رابطه ما رو فقط یه دوستی صادقانه می بینه . ولی من می دونم که آدمی مثل من نمی تونه تنهایی شمس رو پر کنه . تو این دوستی تنها کسی که بهره منده منم .

 

شاید به همین دلیل بود که شمس رفت . به این دلیل که همه اطرافیانش فقط از اون می کندن و می بردن ولی کسی چیزی بهش نمی داد . یعنی کسی چیزی نداشت که بهش بده . حتی عشق شورانگیز و خالص مولانا به شمسی که در وجود شمس می درخشید هم نتوانست اونو اسیر کنه . اسیر خاک . شمس کند و رفت .

 

شمس من . شمس من خودت می دونی که همه چیزم از توست و من هم میدانم که تو همه چیز را از او داری . شمس من تنها یک چیز می خواهم که می دانی .

 درست که تا حالا داستان شمس و مولانا برایمان بی کم و کاست بوده . اما پایانش .

بگذار که آنگونه نباشه . هر چند می دانم ...

 

6 – سید خلیل

 

سابقه اشنایی : 6 سال

 

سید خلیل عالی نژاد .

اگر می شناسیدش که هیچ . حرفی ندارم دیگه . می دونم که به سبک خودتون می شناسینش . اگر هم نمی شناسن باز هم حرفی ندارم . من نمی تونم معرفی اش کنم . بلد نیستم تو این جور موقع ها واسه معرفی چی باید گفت .

 

اگر خواستین بشناسینش 3 – 2 ساعت جستجو تو اینترنت ، خرید سه کاست صدای سخن عشق ، آیین مستان و ثنای علی و 12 – 10 CD که توی انقلاب و بازارچه کتاب می تونین گیر بیارین و خوندن کتاب " تنبور از دیرباز تا کنون " می تونه کمک کنه . شاید .

 

آشنایی من با سید خلیل بعد از مرگش بود . بعداز سوختنش . بعد از سوزانده شدنش .

بعضی ها مرگش رو جزو قتل های زنجیره ای می دونن ، بعضی انتقام فرقه ای ، بعضی عروج ، بعضی ...

 

برای من مهم نیست . هیچ کدام برای من فرق ندارد . فقط می دانم که نیست و چه خوب که نیست . برای خودش می گویم .

برای من فقط یک چیز مهم است . این که او را بعد از مرگش شناختم .

این که او تنبور را به دستم داد . خوابش را دیدم . با همان ریش و موهای مشکیِ بلند ِ بلند .

تنبوری به دستم داد و رفت .

 

                     سيد خليل عالي نژاد

 

حالا تنبورم در گوشه اتاق است و من ِ کاهل کم تمرین می کنم .

ولی قول می دهم ، قول می دهم به خودم و به سید خلیلی که بعد از مرگش شناختمش که روزی شاگرد خوبی شوم . که روزی همه بهانه ها را رها کنم و درست پی اش را بگیرم . دلم برای نوایش تنگ است .

 

7 – توکای مقدس !

 

سابقه آشنایی : در دنیای مجازی از زمان تولد وبلاگ توکای مقدس و من (اسفند ۱۳۸۵ )

                         در دنیای خودمان 4 سال

 

این رو به این خاطر نمی گم که توسط آقای نیستانی به بازی دعوت شدم .

واقعا توکای مقدس برایم تاثیر گذار بود . اما ...

 

اما در این جا منظور من فقط همون دنیای مجازیه . در دنیای حقیقی اگرچه طرح ها و کاریکاتورهای آقای نیستانی روخیلی دوست دارم ولی تاثیری بر زندگی منی که هیچ دستی در طراحی و کاریکاتور و ... ندارم نداشت .

 

شاید اولش محرمعلی خانو همین طوری ساختم . فقط واسه اینکه دلم می خواست اسم یه وبلاگ محرمعلی خان باشه . به خاطر ارادت قبلی و قلبی به مرحوم محرمعلی خان مطبوعات .

اما... اما وقتی توکای مقدس رو دیدم جدا خوشم اومد . مطالب برام دوست داشتنی بود . دیدم آقای نیستانی چه راحت و صادقانه حرفهایش را می نویسد . و البته خوش به حالش که می تواند مختصر هم بنویسد نه مثل من طومار !

 

بعد حس کردم که اگر منم بتونم صادقانه حرفامو بزنم ، به ذهن مغشوش و همیشه درگیرم کمک می کنم.

دیدم منی که هیچ وقت نمی تونم در مقابل مسائلی که می بینم هرچند کوچیک بی تفاوت باشم ، منی که همیشه ذهنم درگیره ، که هنوز عادت نکردم ببینم و رد بشم ، عادت نکردم آدما رو تحمل کنم ، که مدام رفتارشونو ، حرفاشونو و چرایی رفتار و حرفشونو تحلیل می کنم چه خوبه یه راهی برای خودم ایجاد کنم . یه راهی که بتونم وقتی حرفی تو ذهنم می پیچه زندانیش نکنم . یه راهی مثل راه توکای مقدس .

 

حالا با اینکه زیاد نگذشته می بینم راه خوبیه . می بینم بهم کمک می کنه . حالا همه ذهن مغشوش و درگیرمو تو محرمعلی منفجر می کنم . وقتی می نویسم نمی نویسم ، فوران می کنم . فوران . یه لحظه مکث نمی کنم . تا آخرین واژه ای که تو ذهنم باقی می مونه پیاده می کنم . بدون هیچ دوباره خونی و ادیت . واسه همین خیلی موقع ها نوشته هام مغشوشه و از این شاخه به اون شاخه . که شاید خوندنش سخت باشه . انرژی بخواد . اگه اینطوره شرمنده .

توکای مقدس یه جای دیگه هم تاثیر گذاشت . و اون وقتی بود که کامنتشو دیدم .

مسخره می کنید بکنید ولی من می گم . خیلی ذوق کردم .

خجالت هم نمی کشم که ذوق کردم چون همین ذوق منو برای نوشتن مصمم تر کرد .

 

 

اینها تاثیر گذاراترین های زندگی من بودند . دلم خواست این آخر از چند نفر تشکر کنم . و چون دلم خواست این کار رو می کنم حتی اگر قاعده بازی نباشه . من هنوز تو قواعد بازی ناشی ام . با تشکر از :

لیلا ، خاله ، مرحوم احمد محمود ، و دو استاد : دکتر ص و دکتر گ که به من نشان دادند هنوز آدم های خوب و صادق هستند .

 

خوب بازی من تموم شد . می دونم گند زدم از بس توپ رو دست خودم نگه داشتم و آسمون رسیمون بافتم ولی چه کنم دیگه . عادت به بازی ندارم . تازه کارم .

 

حالا : من ، من . تو ، تو . کشیدم . کی رو ؟

مجید ادیبی رو ، مادربزرگ رو ، بهمن خشنودی رو ، امیر مهدی حکیمی رو ، امل رو .

 

------------------------------------------------------------------------------------------

پ .ن : آقای نیستانی باید ببخشید که من شما رو عمو توکا خطاب کردم ولی تو اون لحظه حسم این بود و من به احساسی که توی یه لحظه داشتم خیانت نمی کنم . برای همین هیچ وقت مطلبو ادیت نمی کنم .

پ . ن : شاید به نظرتون بی مزه بیاد ولی تا حالا هیچ وقت موقع نوشتن این طور گریه نکرده بودم . چه قدر خاطره ، چه قدر آدم جلوی چشمام زنده شدن .

 

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه هفتم خرداد 1386 | موضوع:
 سلام دوم خرداد !

سلام دوم خرداد .

امروز همش به یادت بودم . امروز همش جلوی چشمم بودی ، دوم خرداد !

امروز از شنیدن نام تو ، نه به یاد حقوق حقه جوانان افتادم ، نه جامعه مدنی و نه توسعه سیاسی .

امروز  نه به یاد حیات نو و سلام افتادم نه بهار ، نه مشارکت ، نه نشاط ، نه خرداد ، نه عصر آزادگان ، نه توس ، نه صبح امروز و نه جامعه .

                                                   

 

 

 

 

                                  

 

 

 

 

 

امروز به یاد قتل های زنجیره ای هم نیافتادم . 

امروز نه به یاد ترور افتادم ، نه ترس ، نه رأی بیست میلیونی ، نه یار دبستانی ، نه هیجان و نه شور ، نه خلف وعده ، نه رای اول ، نه اکثریت خاموش و نه مشارکت حداکثری و نه هیچ کوفتی از این قبیل .

نه امروز به یاد هیچ کدام نبودم . حتی به یاد گفتگوی تمدن ها هم نبودم .

امروز فقط به یاد یک روز دیگر افتادم دوم خرداد ! به یاد یک روز دیگر .

می دانی چه روزی دوم خرداد ؟ می دانی به یاد کدام روز افتادم ؟

***

آخرین روز دانشجو با او بود . آخرین ۱۶ آذر با او . یادت هست ؟ آمد و هر چه گفتیم شنید . و هر چه گفت شنیدیم ، نشنیدیم ، یا نفهمیدیم !

خوب چه کنیم دلگیر بودیم و خسته . احساس فریب خوردگی بد احساسی است . حرفهای زیادی در دلمان مانده بود ، حق و ناحق . ولی باید می گفتیم . و گفتیم . بد جوری هم گفتیم . یادت هست ؟

  گفتیم : ممد خالی بند     فکتو ببند !

  گفتیم : سید محمد پیرپگاجکی !

  گفتیم تا کی حرف ؟ تا کی حرف ؟ تا کی حرف ؟ تا کی ...

 

و او گفت : " من می روم و می آیند آنهایی که عمل خواهند کرد ! "

 

                                        192837.jpg

                                                        آخرین روز دانشجو با خاتمی

و آنها آمدند .

***

یادت هست دوم خرداد ؟ یادت هست ؟ اگر چه دروغ گو و خالی بند خواندیمش ولی ...

ولی حداقل این بار او راست گفته بود .

 آنها آمدند . دیدی دوم خرداد ؟! آمدند و ...

و عمل کردند .

عمل کردند .

                                                                                                           hejab.jpg

 

 

 

 

  

  

 

 

 

 

 

 

girl1.jpg 

 

 

 

 

 

 

 

 

و ....

     *******************************

 

دلم برایت تنگ شده سید . چه قدر خوشحالم که در اوج عصبانیت و دلگیری هم هیچ وقت به تو فحش ندادم . خوشحالم سید . خوشحال و خسته و دلتنگ .

 

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه سوم خرداد 1386 | موضوع:
 گزارشی از همایشی که هرگز زاده نشد !

گزارشی از همایشی که هرگز زاده نشد !

 

شنبه . 29 اردیبهشت ماه 1386 . مناسبت : روز جهانی ارتباطات . مجتمع دانشگاهی ولیعصر . تالار شهید باکری . ساعت : 5/7 صبح .

 

امروز قرار است اینجا خبرهایی باشد .

امروز قرار بود اینجا خبرهایی باشد .

 

شنبه . 29 اردیبهشت ماه 1386 . مناسبت : روز جهانی ارتباطات . مجتمع دانشگاهی ولیعصر . بلوک B . طبقه 2 . گروه ارتباطات . ساعت : 5/7 صبح .

 

امروز قرار نبود اینجا خبرهایی باشد اما خبرهایی هست .

 

15 – 10 نفر از بچه های ارتباطات در راهرو ولو اند . راه نمی روند ، واقعاً ولو اند . قیافه ها آویزان ، دستها آویزان ، خودشان هم آویزان . به هم نگاه می کنند . لبخند تلخ می زنند و می گویند : « روز جهانی ارتباطات مبارک عزیزم ! »

 

شنبه . 29 اردیبهشت ماه 1386 . مناسبت : روز جهانی ارتباطات .

 

امروز قرار نبود کلاس ها تشکیل شود ، ولی شد .

هر چند دقیقه از پشت در کلاسها صدای قیژی به گوش می نشیند و یکی از دانشجویان مثل آگهی کارت هوشمند سوخت از جلوی کلاسها ، با کت و شلوار پلو خوری رد می شود و با همان کت شلوار در حالی که میزی دو برابر هیکلش را روی سر می برد ، باز می گردد .

15 – 10 نفری می شوند . دختر ها می دوند ، پسرها شیرجه می زنند . پسرها می دوند ، دختر ها شیرجه می زنند تا ....

 

تا اینکه ساعت 9 که کلاسها تمام می شود ، 4 – 3 تا مثلاً غرفه در راهرو متولد شده . راهرو کم کم شلوغ می شود . تعدادی از بچه ها از کلاسها بیرون آمده اند و عده ای دیگر هم تازه از راه می رسند .

 

همه از هم سراغ همایش را می گیرند . کِی و کجا می گویند . و بعد از یکی دو جمله ،یا نیشخند تمسخرشان را روی جماعت 15 – 10 نفری ول می کنند ، یا آنها هم به جمعیت آویزان ها می پیوندند .

 

که نشد ! ( رجوع شود به سریال زیر تیغ )

 

شنبه . 29 اردیبهشت ماه 1386 . مناسبت : روز جهانی ارتباطات . مجتمع دانشگاهی ولیعصر .

 

قرار بود برای روز جهانی ارتباطات مثل چند سال گذشته همایشی به پا شود ، که نشد !

قرار بود همایش دو روزه باشد ، که نشد !

قرار بود دکتر یحیایی ایله ای ، دکتر گرانمایه پور ، دکتر شاه حسینی و دکتر سلطانی فر سخنرانی کنند ، که نشد !

قرار بود تئاتر داشته باشیم ، که نشد !

قرار بود وله داشته باشیم ، کیلیپ و فیلم نمایش دهیم ، جایزه بدهیم ، خودمان را تحویل بگیریم ، از روزنامه نگاری و روابط عمومی بگوییم ، که نشد !

قرار بود مجری کامران نجف زاده باشد ، که خدا را شکر نشد !

قرار بود نمایشگاه عکس و کاریکاتور و روزنامه و کتاب داشته باشیم ، که نشد !

قرار بود درد دل دانشجویی کنیم ، که نشد !

قرار بود آبروی دانشگاه را حفظ کنیم ، که نشد !

 

سه ماه پیش بود . روی برد زده بودند که از دانشجویانی که مایلند در برگزاری همایش روز جهانی ارتباطات همکاری کنند تقاضا می شود در فلان روز و فلان ساعت به کلاس 206 مراجعه کنند .

 

اما انگار 15 – 10 نفر بیشتر ندیدند یا نخواستند ببینند .

از همان موقع شروع کردند . چقدر با هم بحث کردند . چقدر رأی گرفتند . چقدر حرص خوردند . چقدر اختلاف نظر داشتند .

سر کوچکترین مسائل هم حساسیت نشان دادند . فکر کردند و سعی کردند همدیگر را مجاب کنند .

 

بعد ، همه یکدل شدند . چون هدف معلوم بود : برگزاری همایش دو روزه روز جهانی ارتباطات .

 

کارها تقسیم شد . گروه علمی ، گروه اجرایی ، گروه مالی ، گروه تبلیغات ، گروه نمایشگاه .

 

چقدر این در و آن در زدند . چقدر هماهنگ کردند ، ناهماهنگ شد . برنامه ریختند ، به هم ریخت .

چقدر . چقدر پرپر زدند تا جایی که می شود برنامه ها بدون هزینه باشد . آخر باید ار جیب می گذاشتند ، که گذاشتند . 

 

گروه تئاتر و موسیقی پیدا کردند ، در راه خدا . به دوست و فامیل و آشنا و غریبه رو زدند . نه شنیدند . از رو نرفتند . هر چه که داشتند رو کردند .

 

برنامه زمانی همایش بسته شد . حالا مانده آمادگی برای پذیرایی و تهیه هدایا برای اساتید ، سخنرانان و برخی دانشجویان .

 

رفتند پیش رئیس دانشکده و گفتند و شنیدند . شنیدند . شنیدند . شنیدند که حتی فکر یک قران بودجه را هم نکنند . که باید از هشت ماه پیش اقدام می کردند . شنیدند که اصلا به چه اجازه ای می خواهند همایش داشته باشند . چه می خواهند بگویند . شنیدند که اینجا دانشگاه آزاد است ، امیر کبیر که نیست . شنیدند که اصلا مگر چه کرده اند که این همه جوش و جلا می زنند . اصلا برنامه شان به درد نمی خورد . کاری نکرده اند که .

شنیدند و گفتند . گفتند مگر از دو ، سه ماه پیش برنامه همایش را به دانشگاه ندادند . مگر از واحد کل تهران مرکز پیگیری نکردند . مگر چه می خواهند . مگر ... بگذریم ، طولانی است .

 

نهایتا شنیدند که دانشگاه نمی تواند بودجه بدهد ولی تالار باکری را می دهد و اگر وسیله ای برای تئاتر بخواهند که در دانشگاه باشد ، بردارند .

 

بوروتوس! تو هم ؟!!

 

4 – 3 روز بیشتر تا همایش نمانده . پوستر های سفارش داده شده ، آماده شد .

شعار همایش روی آن نقش بست : ارتباط پویا

                                                                رفتن ...

                                                                             رسیدن ...

 

اما رفتن به کجا ؟ رسیدن به چه ؟! پوسترها تایید و مهر  امضا نشد ! وقتی همان 15 – 10 نفر اعتراض کردند ، بوروتوس وارد عمل شد .

 

بوروتوس تا حالا ساکت بود . هیچ نگفته بود . فقط مهربانانه لبخند زده بود و ...

اما بوروتوس این بار گفت ! گفت اصلا باید روی همه برنامه های شما خط کشید ، که کشید .

-         اصلا تئاتر شما درباره چیست؟

-         درباره موانع ارتباط

-         موانع ارتباط!! خوب از کجا معلوم چه می خواهید بگویید .

( بوروتوس ماه قبل گفته بود : من می دانم شما چیز بدی نخواهید گفت . تلاشتان تلاش خوبی است و من با همه جوانب آن موافقم . ولی در این زمینه من کاره ای نیستم . با مرکز هماهنگ کنید )

 

بوروتوس ادامه داد:

سخنرانان چه می گویند و شنید : « موضوعات که مشخص است »

گفت درددل دانشجویی چی ؟

 

و آخر سر گفت : کجای کارید . شما باید نحوه سلام علیکتان را هم با من هماهنگ کنید !

 

دانشجویان آمدند بیرون . گفتند : بروتوس ! تو هم ؟!!

 

و به هم اس ام اس زدند : خانم فلانی ! آقای فلانی ! اگر همایش برگزار نشد نظرتان چیست ؟

انگار روی این را نداشتند که بگویند همایش برگزار نمی شود .

وقتی جوابهای هم را شنیدند این بار دبگر اس ام اس زدند : « همایش برگزار نمی شود . از همدیگر ممنونیم . تلاش زیبایی بود ولی ... »

 

و این گونه بود که همایش ارتیاطات ، هرگز زاده نشد .

 

برنامه ها را کنسل کردند ، بهشان خندیدند . دعوتها را پس گرفتند ، با تمسخر شنیدند : دانشگاه آزاد همین است دیگر .

 

عیبی ندارد . حق دارند .

 

مواظب باشید رنگی نشوید !

 

 شنبه . 29 اردیبهشت ماه 1386 . مناسبت : روز جهانی ارتباطات . راهروی بلوک B .

 

15 – 10 نفر از رو نرفته اند . می دوند و شیرجه می زنند تا باقی مانده لگد مال شده تلاششان را نشان دهند . 5 – 4 غرفه زدند . عکس گذاشتند . کتابها ی ارتباطات و ... و مجله های زرد !

 

بعضی آنها را تمسخر کردند . لباسشان را و خودشان را کنار کشیدند که به غرفه ها مالیده نشوند . که زرد نشوند .

 

عده ای تازه یادشان آمد وارد گود شوند و لنگش کن بگویند . اگر ما بودیم ... اگر ما بودیم ... اگر تو نبودی...

 

و عده ای هم آمدند . همراهی کردند . خسته نباشید گفتند و فهمیدند . دکتر خواجه نوری آمد و مجله زرد برد !! دکتر گرانمایه تا آخر حمایت کرد و همراه بود و ...

 

و همین کافی است .

 

حالا پوستر های همایش مرحوم لوله شده . ربان زده شده و به عنوان بزرگداشت روز جهانی ارتباطات به اساتید هدیه می شود . پوسترهایی که تنها یادگار ما از این تلاش سه ماهه است .

 

استاد ! پوستر تأیید نشده را به عنوان هدیه می پذیرید ؟

 

-------------------------------------------------------------------------

 

پا نوشت : روز جهانی ارتباطات 27 اردیبهشت بود . اما همایش قرار بود 30 – 29 اردیبهشت باشد .

 

پا نوشت : بوروتوس آدم بدی نیست . آدم خوبی است . این را می نویسم چون نمی خواهم بی انصافی کرده باشم . او هم دلایل و مشکلات خود را دارد . شاید او هم از این همایش مرحوم درد دلهای خود را داشته باشد . ولی ای کاش زودتر به فکر می افتاد که ...

 

پا نوشت : از مجلات زرد بیزار و بیزاریم . حداقل ارتباطی ها این طورند . ولی این بار نشستن پشت غرفه مجله زرد افتخار بود . اعتراض بود . اگر کسی چشم داشته باشد برای دیدن .

 

 

 

متن کامل کارتهایی که همراه با پوستر های لوله شده همایش به اساتید تقدیم شد :

 

به نام خداوند صاحب خرد

« سوگند به قلم و آنچه می نویسند »

 

استاد محترم ...............

تبریک می گوییم روز جهانی ارتباطات را ، روابط عمومی را و اطلاع رسانی را .. !

تبریک می گوییم به خودمان و به شما که به ما آموختید :

قلم مقدس است ؛ ارزشمندش بدانیم !

می خواستیم به همین مناسبت در کنار شما جشنی برگزار کنیم و همایشی بر پا کنیم به پاس آنچه به ما آموخته بودید و آنها را به عمل در آوریم !

می خواستیم ذره ای از زحماتتان را قدردان باشیم ، هر چند اندک ، اما نتوانستیم !

تشکر می کنیم از همکاری و همراهی و همدلی خودمان که قدم چهارم برای گرامیداشت روز جهانی ارتباطات را برداشته بودیم ! ...

اما نشد !

تبریک می گوییم به خودمان که دریافتیم نادیده گرفتن زحمات را... بی توجه بودن به جمع را ... چرخه کسل کننده اداری را ... فراموش کردن وظیفه را ...

لااقل خودمان سعی می کنیم این طور نباشیم !

جریان از این قرار بود که می خواستیم همایش برگزار کنیم و در آن از ارتباطات بگوییم و بشنویم !

و شما با حضورتان جمعمان را مزین کنید ، اما نشد !

خواستیم ... و نشد !

چرخه کسل کننده اداری تنها خود کافی بود تا همه زحمات ما را نادیده بگیرد !

فراخوان زدیم... کاغذها را کندند که چرا بی اطلاع کاری انجام می دهیم !

 برنامه ریزی کردیم ... دانشکده دقت خواست !

دقیق برنامه دادیم ... واحد گفت خرج و مخارج بالاست ... گفتیم مخارج با ما !

پوستر چاپ کردیم ... مهر و امضا نکردند ، به طرح ایراد گرفتند !

تا اینکه به خود آمدیم و دیدیم بیست و ششم است و مدیر محترم گروه خطی به روی همه برنامه ها به نشانه " نه " کشید !

دانشگاه مکان تجربه اندوختن است ...

می خواستیم در کنارتان تجربه رفتن به سوی ارتباط پویا و رسیدن به آن را تجربه کنیم !

باشد در فرصتی دیگر

 

                                                                   جمعی از دانشجویان ارتباطات

                                                                         29 و 30 اردیبهشت

                                                                               بهار 1386

 

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 تشکر
گاهی حرفی برای گفتن نداریم .

گاهی حرفهایمان را در دل پنهان  می کنیم .

گاهی مجبوریم حرفهایمان را در دل پنهان کنیم .

گاهی دیگر نمی توانیم یا نمی خواهیم حرفهایمان را در دل پنهان کنیم . می خواهیم فریاد بزنیم . و حرف می زنیم و فریاد . مهم نیست که کسی بشنود یا نه .

گاهی ته دلمان می خواهیم کسی حرفمان را بشنود .

شاید می خواهیم ببینیم هنوز حرفهایمان خریدار دارد .

و گاهی ، وقتی کسی حرفهایمان را می شنود یا می فهمد ، احساس می کنیم هنوز پایان کار ما نرسیده است .

 

 ممنونم . از چی ؟ از آنچه که هستید ممنونم . منظورم به همه شمایی است که حرفهایم را گوش می کنید و می فهمید .

و از دوست خوب و تازه ای که شاید پر رویی باشد بی اجازه ، خودم را دوستش خطاب کنم ولی حرفهایش به دلم نشست :

بلی!همه ما محرم علی خانیم! البته با شدت و غلظت متفاوت که حقیقت را بر اساس شناخت و تجربه خود سانسور می کنیم!البته این بر می گردد که تا چه میزان در روح به سر بریم و از خود روح نیز شناخت داشته باشیم!یعنی تا چه میزان "در باغ" معرفت باشیم!و صد البته تا چه میزان از کاربردش پشیمان گشته و بر ضد آن متوسل گشته باشیم!
عده ای زندگانی را صرفا کالبدی جسمانی پنداشته و حقیقت را هم متاعی جسمانی! و آن عده دیگر که راستی و حقیقت را ملاک قرار داده اند و در درون و بیرون فریادش می کنند باید سپر را همیشه بالا نگاه دارند!!البته سعی می کنیم چنین باشیم و البته به خلوصی متناسب نیز دست یابیم! اما مگر می گذارند؟!!
البته در این سرای تیره و تار گاه گاه دوستانی چراغ به دست به هم بر می خورند که جویای "آدم" اند و آدمی که :راستی - صداقت را می جویند و فریاد می کشند.
یکی هوار می کشد 0 یکی در دلش به خود فحش می دهد!یکی می نالد و نجوایی می کند! همه "گم کرده را مقصودیم"

ممنونم از نامه بهمن نامه! و


و از همه شمایی که به من می فهمانید هرگز تنها نخواهم ماند چون خداوند هنوز بندگانی دارد که دغدغه پاکی دارند ، و می خواهند پاک شوند و بمانند . امیدوارم همه مان به مقصود حقیقی ای که در نهان روح خود داریم ( از هر رنگ که باشد ) برسیم .

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 در آینده می خواهید چه کاره شوید ؟

یا اینجا یا ، هیچ جا

یا ما یا ، هیچ کس

یا با ما یا ، تنها

یا آره یا ....

یا....

یا بمیر

 

چند روزه می خوام این مطلبو بنویسم . ولی صبر کردم . صبر که نه تقریباً دندون رو جیگر گذاشتم . هی تو ذهن نوشتم ، هی خط زدم . نوشتم ، خط زدم .

 

شاید بگین خوب این به خاطر محرمعلی خان بودنته . ذاتاً سانسور چی هستی . اما نه . از این کارم پشیمون نیستم . چون اینقدر عصبانی ، دلزده و تلخ بودم که نوشته وحشتناکی بود . وحشتناک .

 

الان هنوز عصبانی و دلزده و تلخم ولی خوب . چند روز گذشته و نسیان دوای هر دردیه ! نسیان ما مردم هم که ، هم عمیقه و هم ریشه دار .

 

بگذریم . اون قدر برام دردآور بود که با به یاد آوردنش ، مرورش و مزه مزه کردنش بیزار می شم . از خودم . از محیطم . از شغلم . از واژه هایی که بهشون لقب مقدس دادم ، ولی شایسته کوچکترین تقدیسی نیستن . چون فقط در حد وازه وجود دارن ولی حقیقتشون خاک شده . از چیزهایی که به لجن کشیدیم . از این همه چرک و دروغ و آلودگی . از ریا و پستی و بی مروتی .

 

زیاد نمی شناسمش و کاملا می شناسمش .

زیاد نمی شناسم چون نمی تونم به سوالهایی که معمولا درباره همدیگه می پرسیم ، در مورد اون جواب بدم . نمی دونم مجرده یا متاهل ؟ بچه داره یانه ؟ بچه کدوم محله ؟ چه غذایی دوست داره ؟ چه ماشینی داره ؟ اصلا ماشین داره ؟

ولی کاملا می شناسمش چون می تونم این ها رو درباره اش بگم . (اگه براتون مهم باشه)

 

" آدم خوبیه "

 

چیه منتظر بقیه اش موندین ؟

 

نه بقیه نداره . اصل ماجرا همینه که اون آدم خوبیه . می تونین بفهمین یعنی چی ؟ یه نگاه کنین دور خودتون . دارم می گم : آدم خوبیه .

 

منظورم بت کردن ، بزرگ کردن و پاک جلوه دادن نیست . منظورم اینه که ظاهر سازی ، حسادت ، بی شرفی ، بی شرافتی ، پستی ، نامردی ، بد دهنی ، زد و بند و دورویی تو وجودش نیست . اینو مطمئنم .

 

می خوام به اینها دقیق فکر کنین . تصور کنین . همچین آدمی چقدر دیدین . حاشیه نمی رم . اینا کم ان . خیلی کم ان . اینقدر کم که وقتی یکیشونو می بینیم ذوق می کنیم . امیدوار می شیم . دوسشون داریم  . اگر چه بت نیستن . آدمای عجیب و خاص و بی گناهی نیستن . فقط آدمن . یه آم خوب نه یه آدم پاک .  

 

مردیه در آستانه چهل سالگی . مردی که بیشتر از نصف عمرشو برای شغلی گذاشته که بهش می گن : حرفه مقدس روزنامه نگاری .

 

یک روزنامه نگار چهل ساله که فردای روزی که به عنوان کارآموز وارد روزنامه شده ، به حول و قوه الهی ! دبیر سرویس نشده .

یک روزنامه نگار چهل ساله که بعد از یک دوره طولانی نامه نویسی مستمر برای مجله محبوبش ! ، تبدیل به روزنامه نگار با سابقه نشده .

 

نه . این طوری نبوده . به قول خودش خون سفید کرده تا به اینجا رسیده . اگر روزنامه نگار باشید و اگر دوران ابتدایی کارتان را ، فراموش نکرده باشید منظورم را می فهمید . می فهمید که بدون پشتوانه و یا حتی راهنما در رسانه ها کار کردن ، آموختن ، دوام آوردن و رشد کردن یعنی چه .

 

می فهمید که باید زیر دست و پا خرد شوید ، باید کفش آهنی بپوشید و از این جا به آنجا بدوید ، بدوید با جیب خالی و مدام تحقیر شوید ، مضطرب باشید ، مدام فکر کنید ، بخوانید ، بنویسد ، گوش کنید تا شاید ....

 

باید چیزهایی ببینید و بشنوید و بدانید که روزی تصورش را هم نمی کردید . باید چیزهایی را در دل پنهان کنید که می خواهید فریاد بزنید . باید پوست کلفت شوید . یا وانمود کنید پوست کلفتید . ولی میزان پوست کلفتی تان بعد از چند سال با محاسبه تعداد دکترهایی که در ماه به آن ها مراجعه می کنید معلوم می شود .

 

 از همه سخت تر این است که بعد از مدتی احساس می کنید دارید می فهمید . هِی می فهمید . منظور ِ نهانی حرفها را می فهمید . نیت آدمها را می فهمید . چشم های آدمها را می فهمید . هی می فهمید . می فهمید .کم کم دیگران شما را فهمیده می دانند و از همه بدتر ،  کم کم واقعاً فهمیده می شوید . و حالا باید چه کنید ؟ اگر گفتید ؟

 

 حالا که فهمیدید باید خودتان را به نفهمی بزنید !! وای که چرا نمی پکید ؟ شاید به سه دلیل :

 

1 - برای اینکه عاقل می شوید و یا به اصطلاح کم می آورید و عطای حرفه مقدس! و جذاب روزنامه نگاری را به لقایش می بخشید .

2 - برای اینکه نیازی به پکیدن ندارید چون از آن دسته اید که دیگران را می پکانید . چون هدف شما از فهمیده شدن ، نفهم نگه داشتن دیگران است .

3 - برای این که .... برای اینکه ... برای اینکه ندارد می پکید . دیر و زود دارد سوخت سوز ندارد . مگر اینکه شما هم کم کم در دسته دوم حل شوید .

 

روزنامه نگار چهل ساله ما کار کرد ، آموخت ، دوام آورد و رشد کرد .

 

مراحل را بدون هیچ کمک بیرونی طی کرد و دبیر و سردبیر شد .

 

آنگاه تبدیل به یکی از قربانیان سوسک شد .

                                                          

 

البته سوسک ماجرا لولو سر خرمن بود . و همراهان گمنامش ( نه چندان گمنام ! ) موجودات جالبی بودند .

 

سپس تبدیل به قربانی موجود دیگری شد با کد شناسایی : ع . ال . و

 

 و حالا ...

 

حالا بعد از بیست سال کار در روزنامه ، حالا که به قول خودش چشمهایش را روی این کار گذاشته و شاید همین روزها برای رد شدن از خیابان نیازمند یاری سبزتان باشد ، حالا که هیچ کار دیگری بلد نیست جز فکر کردن و نوشتن ...

 

حالا نه راه پیش دارد و نه پس .

                    

 

حالا انگار باید برود و برای آینده خود تصمیم بگیرد که می خواهد چه کاره شود !!

 

مطمئن باشید اگر به او موضوع انشا بدهید ، دیگر نمی نویسد که در آینده می خواهد روزنامه نگار شود . آخر او اشتباه می کرد . تصورش از روزنامه نگاری اشتباه بود . چون حواسش نبود که می خواهد در ایران روزنامه نگار شود . و در ایران از روزنامه نگار چه می خواهند ؟

 

در ایران از روزنامه نگار می خواهند که بازاریاب باشد .

 

می خواهند که قشنگ بنوسید . خیلی قشنگ بنویسد . خیلی خیلی قشنگ بنویسد . البته منظور از قشنگ نوشتن تمرین مشق خوش نویسی است . روزنامه نگار ایرانی باید یاد بگیرد که از روی سر مشق ، عیناً ، قشنگ بنویسد . خیلی قشنگ بنویسد . خیلی خیلی قشنگ بنویسد . بنویسد . بنویسد .

 

و وقتی نمی توانی رو نویسی کنی . وقتی نمی خواهی رونویسی کنی . وقتی می خواهی خودت باشی ، روحت را نفروشی ، شخصیتت را حفظ کنی ؛ به سختی در این چارچوب دوام می آوری و هر از چند گاهی می شوی مثل روزنامه نگار چهل ساله ما .

 

این جا از تویی که روزنامه نگاری می خواهند هر آنچه را که بودی ، هر آنچه را که هستی ، و هر آنچه را که قبول داری پشت در تحریریه ، پشت در حوزه خبری ات بگذاری و بشوی آنی که آنها می خواهند . می خواهند همه آنچه را بوده ای و هستی فراموش کنی . حالا به مقتضای نوع رسانه و سرویس ات ، کم و زیاد دارد .

 

و آنها با تمام وجود سعی می کنند ، تویی که رقاصی به سازشان را نمی دانی ، له کنند . و هر لحظه صدای خرد شدن استخوانهایت ، بلندتر در گوشت زنگ می زند .

 

و حالا این روزنامه نگار چهل ساله ما که آدم خوبی است ، در حالی که سیگار پشت سیگار دود می کند به یاد تحریریه های پر دود ، حقایقی را برایم می گوید که می دانم ولی از زبان او تلخ تر است . و بعد که حسابی تلخی را در جانم کاشت می گوید : « گاهی لازمه آدم مسیر زندگیشو عوض کنه . تا دیر نشده این کارو بکن . »

 

و حالا این روزنامه نگار چهل ساله ما که آدم خوبی است ، بی کار است . کسی او را نخواسته . او هم که نمی تواند راه بیفتد دور روزنامه ها که « آی! ای سبدهاتان پر خواب ... کار می خواهم کار... »

 

و حالا این روزنامه نگار چهل ساله ما که آدم خوبی است ، که خیلی از این مدیر مسئول ها و دبیر ها و خبرنگاران برتر رسانه ای ما زیر دستش بودند ، بی کار است . کار می خواهد و تنها یک کار می داند : روزنامه نگاری .

 

 

                                                مرد روزنامه ای   

 

ولی اشکال این جا است که او روزنامه نگاری را حرفه ای مقدس می داند . اشکال اینجا است که او در هیچ باندی از « باندهای روزنامه ای ایران ! » نیست . رابطه این چنینی با همکارانش برقراز نکرده که حالا به هر طرف که باد بیاید روان شود . در ذاتش نبوده . بلد نیست .

 

اشکال این جا است که از جوانی برای یک خبر و گزارش خودفروشی نکرده . روحش را وسط نگذاشته . و بنابراین این هم میهن روزنامه نگار چهل ساله جایی در میان هم میهنان روزنامه نگار ! ندارد .  اصلا او همه وجودش اشکال است . چرا که او آدم خوبی است . چرا که وقتی گفتند بنویس در آینده می خواهید چه کاره شوید ؟ نوشت :

 

قلم را در دست می گیرم و با نام خدا انشای خود را آغاز می کنم . من می خواهم در آینده روزنامه نگار بشوم و  از این راه به جامعه خود خدمت کنم .  چرا که همگان می دانند که ، روزنامه نگاری حرفه مقدسی است !

 

پایان

-------------------------------------------------------------------------

اگر چند روز پیش نوشته بودم خیلی تلخ تر از آب در می آمد . چهره اش کاملا در تصوراتم زنده اس . و شاید اگر چند روز پیش بود می نوشتم که : با ما چه می کنید ؟ با بچه های این خاک چه می کنید ؟ با بچه های ایران ! شما که هستین ؟! چه هستین ؟! چه می کنین ؟! با شما چه کنیم ؟! چاره ای برای ما بگذارید . راهی . مفری . اما انگار چاره ای برایمان نمانده جز اینکه بسپاریمتون به خدا .

چه خوب که این چاره رو داریم !

 

 

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 کمک
کمک . کمک . کمک .

کمک . بازم کمک . یکی محرمعلی خان رو دریابه . مجنون شدم . دیونه شدم . مردم .

بابا یکی منو نجات بده . چه کاری بود من کردم .

منو از دست بلاگفا نجات بدین . دیونم کرده دو روزه . این چه وضعیه ؟ رقت باره والا . مرگ بر اینترنت . مرگ بر بلاگفا . مرگ بر منافقین و صدام . مرگ بر ...  

پکیدم . همین.

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 پاسخ این بود

 

تا حالا چند بار حالت از این رو به اون رو شده ؟

چند بار ؟

 

تا حالا چند بار حالت خراب شده ؟ دگرگون شدی ؟ داغون شدی ؟ حالی داشتی که خودتم نمی تونستی تفسیرش کنی . حالی که اول خوب و بدشو نمی فهمی . ولی کم کم می فهمی که اگر چه حالت خرابه و داغونی . اگر چه نمی تونی به راحتی نفس بکشی . اگر چه نمی تونی اطرافتو و اطرافیانتو تحمل کنی ، ولی .... ولی این حال ، حال خوبیه . دوستش داری . می خوای که تو وجودت بمونه . پا بگیره . می خوای که این حال رو تو خودت بزرگش کنی . این قدر بزرگ کنی که برای همیشه همه وجودت رو تسخیر کنه . که تو رو تو خودش حل کنه . که همه زندگیتو به هم بپاشه . چون می دونی که اون چیزیه می خوای باشه و بشی .

چند بار ؟

 

همیشه یه اتفاق ، یه حادثه ... نه . نه اسمش اتفاق و حادثه نیست . اسم قشنگ تری داره . تو اسمشو چی می ذاری ؟ یه حضوره . یه لحظه ی حضوره . یه لحظه ای که انگار صدات می زنن تا زنده بشی . تا حاضر بشی . حاضر در برابر روح خودت . حالا بهانه اش هر چی که می خواد باشه . یه حرف . یه لبخند . یه نوشته . یه شنیده . یه نشانه . هر چی که می خوای اسمشو بذار . هر جور که می خوای نگاش کن . هر جور که هستی نگاش کن . با هر عقیده و مرامی که داری و نداری نگاش کن . ولی این لحظه های حضور در برابر روح ، هست . چند بار در برابر روحت حاضر شدی ؟

چند بار ؟

 

تو این لحظه ها چه حالی داشتی ؟ احساس می کردی با بقیه فرق داری ؟ احساس می کردی چیزایی که تو می دونی رو بقیه نمی دونن ؟ احساس می کردی که خاصی ؟ منتخبی ؟ احساس می کردی که توانشو داری که جور دیگه باشی ؟ احساس می کردی که می خوای عوض بشی ؟ احساس می کردی می خوای تصمیم بگیری ؟

چند بار ؟

 

تصمیمات چی بود ؟ می خواستی تا آخرش بری ؟ تا آخر اهدافت ؟ تا آخر خواسته های نابت ؟ می خواستی پاک بشی و پاک بمونی ؟ می خواستی به روحت خیانت نکنی ؟ می خواستی سالک بشی ؟ می خواستی دانشمند بشی ؟ می خواستی معروف بشی ؟ بی نظیر باشی ؟ بهترین موسیقی دان ایران بشی ؟ جهانی بشی ؟ یه معلم فداکار باشی که بزنی زیر همه چیز و بشی معلم مهربون و بی نظیر دهکده ؟ می خواستی دست خواهر ترزا رو از پشت ببندی ؟ می خواستی روی دکتر حسابی رو سفد کنی ؟ می خواستی مبارز سیاسی بشی و دنیا رو از ظلم ستم نجات بدی ؟ می خواستی عکست بره رو تی شرتها ؟ می خواستی دیگه دروغ نگی ؟ می خواستی بی خیال رشته پزشکی بشی و سفالگری یاد بگیری ؟ می خواستی توریست بشی ؟ بزنی زیر همه چیز و بزنی به چاک جاده ؟ می خواستی چه کنی ؟ چی بشی ؟ چه تصمیم هایی گرفتی ؟ می خواستی آدم بشی ؟

چند بار ؟

 

همه ما تو یه لحظه هایی که لحظه های نابیه با روحمون و حقیقت وجودمون تنهاییم . نمی شه که برای کسی اتفاق نیفتاده باشه .

 

تو این لحظه ها حال خوب و عجیبی داریم . خیلی تصمیم ها می گیریم . توی اون لحظه توی تصمیم هامون ، قول هامون ، توبه هامون .... صادقیم . تو اون لحظه نمی تونیم دروغ بگیم . بکر بکریم . نابیم .

 

ولی وقتی از اون حال می یایم بیرون ، اگر چه تا چند وقت اثرات او حال رو با خودمون داریم و این هم غنیمتیه ، ولی...

 

ولی کم کم موانع دوباره سر بلند می کنن . وسوسه ها و ترس ها شروع می شن .اراده ها سست می شن و چیزی که فکر می کنیم اسمش عقله بیدار می شه و بهانه ها جون می گیرن .

 

 Image and video hosting by TinyPic

                     عکس رو از جشن بی حوصله گی های مجید ادیبی آوردم!

 

حالا اگه خیلی فراموش کار نباشیم . اگر یه قسمت از روحمون رو دست نخورده نگه داشته باشیم ، حداقلش اینه که اون لحظه های ناب حضور ، اون خواسته های روح ، اون قول و قرار ها و اون تصمیم ها رو کاملا از یاد نمی بریم . کاملا از ضمیرمون پاک نمی شن و گاهی اوقات به یادشون می افتیم . (آخه بعضی ها این قدر غرق می شن که حتی کوچکترین خاطره ای از این لحظات هم در درونشون باقی نمی مونه . حل می شن تو چیزی که اسم مستعارش زندگیه )

 

لحظه هایی که دوباره به یاد حال و حس و قرار و تصمیم گذشته می افتیم ، لحظه های تلخ و دردآوریه . انگار از عزیز ترین کست ، عزیز ترین چیزت جدا شدی و می دونی که تا ابد یا حالا حالاها نمی بینیش و نمی خوای باور کنی .

چون اگر باور کنی از ترس همون لحظه جون می دی . قالب تهی می کنی . از نا امیدی . از سر افکندگی . نمی خوای قبول کنی که نشد . نتونستی . که تو هم رفتی زیر چرخ روزمرگی و له شدی . که آدم نشدی .

 

اون موقع می خوای با تمام وجودت که یه اتفاقی بیفته . یه معجزه . یه معجره . نمی دونم از کی می خوای . کی رو قبول داری . ولی شاید از خدا بخوای.

 

از خدا بخوای که یه کاری کنه . بش می گی بابا این قدر دست رو دست نذار من نابود شدما ! بابا خدا تو رو خدا یه کاری بکن . یه کاری کن که تباه شدم . یه معجزه .

 

بابا خدا من که نمی تونم . اراده اش رو ندارم . شجاعتشو ندارم که همه قالب هامو بشکنم . می گن فلانی دیونه شده . پس یه کاری کن که شرایطش درست شه . من حوصله و اراده و تحمل طی مراحل رو برای رسیدن ندارم . بابا خدا فقط من یکی رو فاکتور بگیر . بی خیال سعی و تلاش و سلوک شو . یه کاری کن همین جوری به طور طبیعی من بشم آدم . بشم یه آدم خاص . یه دانشمند . یه نابغه . یه آدم با توانایی های روحی بالا . یه آدم معنوی (شاید خیلی از ما از مذهبی بودن زده شده باشیم ولی خیلی هامون هنوز دوست داریم معنوی باشیم . برامون جذابیت داره . از بس که خودخواهیم . معنویت رو هم برای فخر فروشی و غرور و ارضاء حسد و هوس می خوایم ) بشم یه آدم...

 

امروز پاسخ این خواسته به وسیله یه سوال بهم داده شد !

نمی گم بهم گفته شد چون بهم داده شد . چون بهش رسیدم . و رسیدن با فهمیدن خیلی فرق داره . خیلی عمیق تره . انگار که فقط مختص خود شما بوده .

 

پاسخ این بود :

« آیا کافران که با این ادله روشن ایمان نمی آورند ، انتظار آن دارند که خدا با ملائکه در پرده های ابر ، بر آنها نازل شود و حکم فرا رسد و به سوی خدا باز گردد همه کارها »

 

تنم لرزید . پاسخ این بود . سوره بقره  . آیه 210 .

 

----------------------------------------------------------

پا نوشت : امیدوارم « کافران » و « ایمان نمی آورند » همون چیزی رو براشت کنین که محرمعلی خان برداشت کرد .

 

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 مرغ تخم طلا
 

سر سفره شام .

همین نیم ساعت پیش .

 طبق معمول تلویزیون روشن .

رضا رشید پور در حال درفشانی .

مهمان امشب شب شیشه ای مرتضی طلایی (ملقب به سردار طلایی).

سوال مسابقه امشب شب شیشه ای :

به نظر شما حضور مرتضی طلایی در نیروی انتظامی مؤثرتر است یا در شورای شهر ؟

چند لحظه بعد ....

پسر خاله ۱۱ ساله ام :

اینا که یه هفته ام نشده کارشونو شروع کرده ان .

۷ قاشق در مسیر میان بشقاب تا دهان معلق مانده  .

حرف دیگری هم لازم است ؟

پیدا کنید مرغ تخم طلا را .

نوشته شده توسط سانسورچی در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 تهرونگردی و عواقب روضه ای آن
 

می خوام براتون روضه بخونم . دوتا . هم ، به هم ربط دارن ، هم بی ربطن . ربطشون اینه که دلیل خوندن هر دوشون ، دلیل این که هر دو به ذهنم رسیده این بود که جمعه با دو دوست از صبح تا شب تهرونگردی کردیم .

بی ربطیشون هم این که ، هیچ ربطی به هم ندارن . ولی من هر دو رو می گم . اونم تو یه پست !

 

روضه اول : شرافت

دیروز عصر با دو دوست قدیمی بودم که بی مقدمه تصمیم گرفتیم نمایشگاه رضا کیانیان را ببینیم . و این طوری بود که تقریباً اتفاقی گذرم به خانه هنرمندان افتاد . دیدم جلوی در سن گذاشتن و از همیشه هم شلوغ تره . شلوغ تر از اونی که فقط به خاطر نمایشگاه کیانیان باشه . معلوم شد آخرین روز نمایش های خیابانی جشن هفته تئاتره .

 

 

برنامه هایی داشتن که معلوم شد دو سه روزه به همون شکل اجرا می شه . موسیقی ، شهر فرنگ ، خیمه شب بازی ، تئاتر ، نقالی و رقص !

 

 

کارهای خوبی بود . احساس می کردم مردم چه قدر به یه مفری برای تخلیه انرژی شون نیاز دارن . و این احساس برام آزار دهنده بود . این که اینقدر چشم و ذهنمون از تصوراتی برای هنر ، برای اوقات فراغت ، برای تفریح یا خوش گذروندن خالیه که به هر چیزی ، که به هر چیز متفاوتی که برای دقیقی پیشمون می ذارن چنگ می زنیم . پناه می یاریم .

 

چیزی که به وضوح حس کردم تأثیر عجیب و سریعی است که طرح مبارزه با بد حجابی توی همین چند روز روی روحیه مردم ( منظورم بیشتر خانوم هاست ) گذاشته .

انگار به اونجا اومده بودن تا بعد از مدتی ترس و عدم امنیت ، کمی خودشون باشن .

 

از صبح که داشتیم توی خیابونا قدم می زدیم حسابی اعصابم خورد شد و ذهنم به هم ریخت . طوری که به زور خودمو تا عصر کشوندم و امروز هم که رسماً فلج بودم و از خونه تکون نخوردم .

 

خیابونا به طرز محسوسی خلوت بود . دخترها به ندرت تنها بودن و اکثراً با کسی که بیشتر شبیه لولوی سر خرمن می موند همراه شده بودن .

سعی کردم تو رفتار آدما دقیق بشم . از نوع راه رفتنِ بدون اعتماد به نفسشون ، از اینکه دائم دستشون به روسری شون بود ، یا مانتوشون رو صاف می کردن و توی شیشه هر مغازه ای خودشون رو نگاه می کردن می شد فهمید که این لباس ها و سر وضع متعلق به خودشون نیست که این طور معذبن و دل دل می کنن . البته بندگان خدا چندان فرقی هم نکرده بودن . یعنی اگر سر راه گشت قرار می گرفتن ، به احتمال زیاد جمع آوری می شدن !

 

ولی دردآور تر از همه برای من این بود که دیدم بیشتر از قبل ، بیشتر از دو سه هفته قبل نسبت به خانومها و دختران بی حرمتی می شه . شاید چون تعدادشون توی خیابون کمتر بود ، راحت تر و گستاخ تر حرمتشونو می شکستن .

 

توی این چند ساعتی که من در روز جمعه تهرونگردی کردم ، کم پیش اومد ببینم پسری از کنار خانوما رد شه ولی بتونه زبونشو ، نگاهشو و ..... نگه داره .

خیلی دلم سوخت برای حرمت آدمها . خیلی دلم سوخت برای حق انتخاب آدمها . کاش حداقل این قدر می فهمیدیم که به آدمها حق انتخاب بدیم . بذاریم خودشون با رفتارشون ( منظورم با سر و وضع و فوکل بچه های مردم !!!! نیست ) بهمون نشون بدن که انتظار دارن چه رفتاری باهاشون داشته باشیم . بهمون بگن که می خوان یا نه . می فهمین ؟

 

بابا اگر خودمون یه جور رفتار و روش زندگی رو انتخاب کردیم ، اگر به خودمون حق انتخاب دادیم ، حداقل اون رو با هم پیاله های خودمون تجربه کنیم نه هر کسی که از دم پَرمون می گذره . یه کم شرف داشته باشیم . تو رو خدا یه کم شرف .  شرافتمون رو چه کارش کردیم ؟ کجا جا گذاشتیم . اَه . دلم می خواد داد بزنم .

 

 تا کی می خوایم شعار بدیم که مردان آریایی ..... زنان پارسی ..... تا کی ؟ مردان ایرانی ، زنان ایرانی شماها چه بلایی سر خودتون و دیگران آوردین ؟

 

بگذریم من الان داغونم بیش از این حرف نزنم بهتره . ولی واقعا دیدم که اگر دو تا دختر بخوان روز تعطیلشون رو بیرون از خونه بگذرونن امکان نداره که با احساس آرامش و بی دغدغه ، بتونن توی حال خودشون باشن . امکان نداره . یعنی این امکان بهشون داده نمی شه .

 

روضه دوم : آی ام اِ بلک بورد !

 

خوب عزیز برادر تا دوباره جوش نیاوردم بریم سر روضه دوم . واسه این یکی باید یه کم به عقب برگردیم . یعنی بر گردیم به جشن خانه هنرمندان و شهر فرنگ و نقالی و رقص !

 

بله رقص . اینم از اون تناقض های جالب بود . کلا ما عاشق تناقضیم . یه طرف گیر می دیم به پاهای بی جوراب و آستین های کوتاه ، اون طرف از معلممون تقدیر می کنیم !! ( چه ربطی داشت ؟ هیچی همین جوری گفتم . ولی ربطش موقعی معلوم می شه که یکی دیگه هم سه چهار سال پیش ، از معلمی ، کودک نو پایی ، چیزی تقدیر کرده باشه . واویلا . اون موقع ست که کفن می پوشیم و .... دلم برای یه چیز دیگه ام می سوزه . برای اسلام که مظلوم ترین عنصر جامعه اسلامی ماست! )

 

بگذریم . در حین جشن که همه ،مسحور قر کمرهای پسر گل های خانوم کابلی!! (اصطلاحی که مجری برنامه و آقای ایرج راد مدام به کار می بردند و مردم هم مشتاقانه این اصطلاح را پذیرفتند ) شده بودند و آنها هم هنرمندانه دلبری می کردند ، گروه دیگری هم در حال هنرنمایی بودند . ولی به دور از هر گونه هیاهو و جار وجنجال . چون جنجالشون این جا کاربرد نداره .

 

                                             پسر گل های خانوم کابلی

 

                                         جمعیت مسحور

 

یک گروه روزنامه نگار خارجی . از اول برنامه چشمم به جایی که به سن باشه چرخید دور اونا . بالاخره محرمعلی سانسورچی هر چقدرم که پرت باشه ، روزنومه چی جماعتو خوب می شناسه . سه نفر بودن . از روی حرکات تند و تیز ، بی توجهی به اطراف و دقتشون توی آدما فهمیدم که توریست نیستن . تا اینکه بعد دیدم بله درسته . دارن یکی یکی می رن سراغ سوژه ها .

 

و حالا دیگه اینکه چه اتفاقی می افته ؟ چه سوالاتی پرسیده می شه ؟ و از همه مهمتر چه جواب هایی داده می شه کاملا واضحه : ( سوالات برگرفته از واقعیت )

 

خبرنگار :  

- آه ، شما ناراحت و گرفته به نظر می رسید این طور نیست ؟(ترجمه شده به فارسی البته )

 

هم میهن ایرانی :

- اِوا اینا خارجین . چیزه ، چیزه ..... هلو . هاواریو . آیم فاین تنکیو اند یو .

 

خبرنگار :

- شما ناراحت و گرفته این . انگار جوانان ایرانی رو به زوالند . درسته ؟

 

هم میهن :

- اوه یس . شما .... شما .. خیلی چیز ... خیلی ِولکامید .  

 

خبرنگار :

- توی فرودگاه که پیاده شدیم همه صحبت از بمب می کردن . به نظر شما چرا کشورتون به سلاح اتمی مجهز شده ؟

 

هم میهن : ( کلمه کانتری را تشخیص می دهد و فیلش یاد هندوستان می افتد )

- یس . یس . آفکورس . ما پرشین ها ، آر ، اِ وری مهمان نواز .  

 

خبرنگار :

- نظرتون درباره طرح مبارزه با بد حجابی چیه ؟ آیا این با مفاهیم آزادی انسانها تضاد نداره ؟

 

هم میهن :

- ................ آی اَم اِ بلک بورد!!

 

و این ماجرا ادامه دارد ....

 

 خوب این هم از هزاران سال فرهنگ و تاریخ و تمدن که خودمان هم داریم زیر پا لگد مالش می کنیم! حتی این قدر به خودمان زحمت نمی دهیم که زبانی را یاد بگیریم که بتوانیم با آن از تحقیر شدنمان بیش از این جلوگیری کنیم . خودم را می گویم . که بتوانیم حرف هایمان را بزنیم .

 

فریاد وا سیصدا سر می دهیم ولی برای اینکه بفهمیم خشایار شاه دو متر و سی سانتی سیصد چه می گوید باید به این در و اون در بزنیم ، چه برسه به اینکه بخواهیم با زبان خودشان پاسخشان را بدهیم .

 

الغرض در بین اون جمع کثیر آدما همه به همون شکل بالا جواب خبرنگار ها که یک روسی ، یک بوسنیایی و یک آمریکایی بودن رو دادن . منم حواسم بشون بود و داشتم دق می کردم که بالاخره یه نفر به دادم رسید و نذاشت روز جمعه بیشتر از اون بهم خوش بگذره !!

 

دختری بود که اگر برادران نیروی انتظامی ساعتی بعد می دیدنش ممکن بود به عنوان یک بد حجاب ، یک معاند با دین ، یک ... بگیرنش . ولی...

 

وقتی خبرنگار بوسنیایی صداش زد و گفت حالت چطوره ؟ می تونم باهات صحبت کنم نه هاواریو بازی در آورد و نه مثل بعضی ها از ترس اینکه دارن بهش متلک می گن پا تند کرد .

 

ایستاد و حرف زد . توی دوربینشون نگاه کرد .  شنید و قشنگ تر از شنیدن پاسخ داد . پاسخ داد به همه سوالاتی که بالا گفتم ، با انگلیسی سلیس .

 

وقتی از محدودیت ، از مبارزه با بد حجابی و از عدم داشتن حق آزادی پرسیدند و گفتند اینها به خاطر اسلامه گفت :

 

خداوند فراتر از همه این چیزها است . اسلام سپردن روح به دست خداونده و کسی که در آغوش خداوند جای داره نه خسران می بینه و نه غم ابدی همراهشه . گفت که در ورای همه این ظواهر حقیقتی هست ولی مساله اینجاست که مروز در همه دنیا حقیقت در دل های تعداد کمی بدون خدشه برداشتن زنده مونده .

 

وقتی خبرنگار آمریکایی از بمب پرسید گفت ، اینها خبره و مانور ولی من حقایق رو دوست دارم . از حقیقت می گم نه اخبار . با من بازی نکنید . من از این رنگ ها بیزارم .

 

می خواین بدونین در مورد سوال خبرنگار روس از طرح مبارزه با بد حجابی چی گفت ؟

 

گفت این قانونه و ما باید از قانون تبعیت کنیم . شما در کشورتون قانون ندارین !

 

( بعد که ازش پرسیدم چرا همچین جوابی دادی، مگه خودت از این وضع خسته نشدی ، حرفهایی زد که از اون همه عذابی که از صبح اون روز تعطیل کشیده بودم کم شد . اون هم دل خونی داشت . دلش خون بود فقط از یک چیز . از آدما . ولی فقط بتون بگم که حرفش اینو به یادم آورد : دردم نهفته به ز طبیبان مدعی .... )

 

راستی وقتی که خبرنگارا دیگه ازش سوالی نداشتن و افتاده بودن به جفنگ گفتن که آره دخترای ایرونی خیلی قشنگن و با لبخند معنی دار اون مواجه شدن ، یهو خبرنگار بوسنیایی شروع کرد بدون لهجه و سلیس فارسی صحبت کردن !! از زیرکیش ، جا خوردم . اونا خودشون رو به همه سلاح ها مجهز می کنن ولی ما با دست خالی می خوایم در ذهنمون دنیا رو فتح کنیم .

 

این هم از این . اگر در خیل این« آی ام بلک بورد » گوها این یک نفر هم پیدا نمی شد ، احتمالا هنوز هم نا نداشتم دستم را روی کیبورد حرکت بدم .

دوست عزیز ، برای همیشه تو رو به همون خداوندی می سپارم که این قدر قشنگ درباره اش حرف می زنی .  

 

نوشته شده توسط سانسورچی در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 گوشت قربانی
 

 

می دونی گوشت قربونی چیه ؟ چیزیه که فدا می شه . چیزیه که فداش می کنن . چیزی که پروارش می کنن تا ... تا فداش کنن . فدای خیلی چیزها . برای مریض . برای مسافر . برای زن گرفتن . برای شوهر کردن . برای ....

می دونی گوشت قربونی کیه ؟............

می دونی مرغ عزا و عروسی بودن یعنی چی ؟ یعنی تو عروسی و عزا سرتو می برن . یعنی دونه ات می دن ، آبت می دن ، تحویلت می گیرن فقط برای اینکه یه روز نیاز دارن درسه قورتت بدن . نیاز دارن که ...

می دونی مرغ عروسی و عزا کیه ؟............

می دونی چوب دو سر طلا ! چیه ؟ این دیگه خیلی واضحه . چوب دو سر طلا چوبیه که خیلی خوش شانسه ! خیلی خوش بخته ! آخه دو سرش طلاست . می دونی ذاتا این طوریه . تو تقدیرش نوشتن . دو سرش طلا است دیگه . چشم حسوداش بترکه تا ...

می دونی چوب دو سر طلا کیه ؟

اگه نمی دونی من می دونم . می دونم گوشت قربونی ، مرغ عزا و عروسی ، چوب دو سر طلا کیه ؟ می دونی من می شناسمشون . اصلا شاید خودمم یکی از اونا باشم یا شاید همشون !!

بگذریم . بگذریم و بریم سر حرفی که می خواستم بزنم . اصلا من که فقط می خواستم یه تبریک بگم . چی شد به این جاها کشید ! بریم سر مبارکبادمون . بگذریییییییم .

---------------------------------------------------------------------------

نبریک :

روز جهانی آزادی مطبوعات ، با عنوان ایمنی و مصونیت گو...  ( اِ ببخشید خلط مبحث شد ) با عنوان ایمنی و مصونیت خبرنگار ، بر همه خبرنگاران و روزنامه چی ها و مطبوعاتیا و ... مبارک .

حالا که محرمعلی خان سانسورچی حسابی پرت و پلا گفت ، چه باک که دو تا عکس بی ربط هم بذاره . در ضمن از اونجا که بنده حق دارم هر طور مایلم در هر نوع کالای خبری اعم از مطلب و عکس دخل و تصرف کنم ، بدون رعایت هیچ گونه امانت هر بلایی سر عکسها بخوام میارم .

 

 

 

 

نوشته شده توسط سانسورچی در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 معلم عزیزش روزت مبارک!
 

۱ - من محرمعلی خان هستم .

۲ - محرمعلی خان مرحوم سواد ژورنالیستی اش ضعیف بود . ( من نیز محرمعلی خانی هستم! )

۳ - در نتیجه تحلیل درستی از عکس های خبری نداشت .  ( من نیز محرمعلی خانی هستم! )

۴ - پس از سه مرحله فوق نتیجه می گیریم که : به تحلیل من اصلاً اعتماد نکنید .

۵ - محرمعلی خان حرف حرفِ خودش است .

و حالا پس از تشریحات فوق :

بدون شرح!

نوشته شده توسط سانسورچی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 چرا ؟ only for ترس !

توی پست قبل مطلبی درباره حدس های توکا نیستانی عزیز نوشتم . نوشتم که حدس می زنم دور خودمان می چرخیم .

 مجید ادیبی عزیز گفت که فکر می کنه یه جای قضیه می لنگه . محرمعلی هم موافقه مجید جان این قضیه اصلا از بیخ لنگه .

 

مجید می گه یه سوال کلیشه ای داره ( البته من به کلیشه اعتقاد ندارم . واژه ها نمی تونن کلیشه بشن . واژه ها سیال اند. این روح ماست که کلیشه شده . این ذهن بسته ی زمان ماست که واژه ها را کلیشه ای می بینه  . شاید بعداً درباره کلیشه بنویسم) سوال مجید یه سوال اساسیه : چرا؟

 

چرا فقط طرح مساله می کنیم ؟ چرا از کنار مساله ای که خودمون طرح می کنیم، فرار می کنیم؟ چرا در طرح مساله و پیدا نکردن جواب مساله هم دور خودمان می چرخیم ؟ ( درست گفتم دیگه مجید جان ؟ نه؟)

 

خوب پس منی که گفتم حدس می زنم دور خودمان می چرخیم حالا باید بگم که : چرا دور خودمان می چرخیم .

 

هیچ وقت نتونستم از کنار این چرا به راحتی بگذرم . نخواستم فرار کنم و به سرعت از کنارش رد بشم . خیلی موقع ها بهش فکر کردم . فکر کردم که  چرا نمی فهمیم زندگی دقیقاً همینیه که الان داره اتفاق می افته و اون چیزی که ما داریم دنبالش می دویم زندگی نیست ، نزدیک شدن به تباهیه . ما داریم خودمونو تباه می کنیم .

 

ما نمی فهمیم و نمیخوایم بفهمیم که سعادتمون توی اینه که بیشتر بفهمیم ، بیشتر ببینیم ، بیشتر حس کنیم ، و حتی بیشتر درد بکشیم . ما این مفهوم رو گم کردیم که دور خود دویدن و از زور ندونستن و ندیدن خوش بودن سعادت نیست، نابودیه و تباهی .

 

به نظرم ما گاهی حتی اینها رو می دونیم ولی نمی خوایم به روی خودمون بیاریم . چون برامون صرف نمیکنه . چون می ترسیم که از خواب بیدار شیم . می ترسیم که دنبال حقیقت بریم و این حقیقت چیه ؟

 

این که آدم باید به روح خودش و خواسته های روحش (هر چی که هست از هر نوع و شکل ) خیانت نکنه . ولی ما از فهمیدن این موضوع می ترسیم ،برای همین چشمامونو می بندیم و با سرعت شروع می کنیم به دویدن تا دیگه فکر نکنیم و وسوسه نشیم به اینکه تلاش کنیم برای شدن اون چیزی که حقیقتاً می خوایم باشیم .

 

ما خودمون نیستیم چون از خود بودن می ترسیم  چون از این تلاش می ترسیم . چون می دونیم رسیدن به غایت خواسته های روحمون در گرو اینه که با خیلی چیزا بجنگیم . اول از همه با خودمون . از خیلی چیزا بگذریم . و ما نمی خوایم بجنگیم و بگذریم چون فکر می کنیم ممکنه از زندگی جا بمونیم . پس می ریم دنبال زندگیمون !

 

و نمیدونیم در همین لحظه است که زندگی رو لا به لای حقیقت ها و خواست های روحمون که داریم خودخواسته به زباله دون می ندازیم ، جا می گذاریم . نمی دونیم که هر چقدر هم بدویم دیگه هیچ وقت ارضاء نمیشیم . برای همینه که  لذت نمی بریم . داغونیم ، درد می کشیم ولی از دردامون لذت نمی بریم .  چون مسیری که مسیر شخصی خودمون بود رو خودمون با دست خودمون زیر لایه های خاک دفن کردیم .

 

اما اگر دنبال چیزی که می خوایم باشیم و بشیم و داشته باشیم، بریم از دردهامون هم لذت می بریم و اون موقع ست که ترس ها و طعنه ها برامون بی ارزش می شن . چون می دونیم داریم چه می کنیم . چون این ، اون چیزیه که می خوایم .

 

اما ما ترجیح دادیم به خواسته های روحمون بی اعتنایی کنیم و راهی رو بریم که همه می رن . غافل از این که همه اون دیگران هم خواسته های روح منحصر به فردی دارن که فقط رسیدن به اون می تونه آرومشون کنه ولی اونها هم دارن دنبال ما میان . ما دنبال اونا و اونا دنبال ما ، بدون لحظه ای توقف برا ی تفکر . چون فکر می کنیم بدون نگاه کردن به درونمون هم میتونیم خوش بخت باشیم .    

 

پس ، ما دور خودمون می چرخیم چون خودمون رو نمی بینیم . هر کدوم از ما در درونش تونایی ها ، علایق و خواسته هایی هست . روح هر کدوم از ما فقط با رسیدن به اون خواست ها و پروروندن اون استعداد ها است که حض می بره ، ارضا می شه . تامین می شه . و چون به خاطر ترس از نتونستن، ترس از سخت بودن ، ترس از متفاوت بودن ، ترس از تنها شدن ، ترس از طرد شدن ، و ترس از شدن از خواسته حقیقی منحصر به فرد روحمون چشم می پوشیم و می خوایم به زور خودمون رو در قالبهایی که بی هیچ انعطافی وجود داره بگنجونیم فقط دور خودمون می چرخیم و این طوریه که همه چیزمون میشه کپی بد رنگ ، تقلید ، در جا . این طوریه نقاب به چهره داریم و صد پاره شدیم .

 

 

 

این طوریه که تابلوی دخترک گریان و مجسمه ی برده سیاه پوست سبد به دست در خانه همه مان جای می گیرد بدون اینکه آنها را ببینیم ، یا دوست داشته باشیم آنها را ببینیم .

این طوریه که کتاب کیمیاگر در قفسه کتابخانه همه ما هست بدون این که بفهمیم کوئیلو چهی می گه ، یا بخوایم بدونیم چی می گه ، یا اصلا چیزهایی را که می گه دوست داشته باشیم یا بفهمیم اینها همون چیزهایی ست که مولانای خودمون در قرن 7 گفت و رفت .

 

فعلا فقط خواستم بگم که به نظر محرمعلی چرا ما دور خودمان می چرخیم نه اینکه چه شد که چرخیدن دور خودمان را شروع کردیم . که اون دیگه only for ترس نیست . شرحش مفصل تره .

نوشته شده توسط سانسورچی در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 حدس می زنم دور خودمان می چرخیم!

توکای مقدس  رو خیلی دوست دارم . نه برای دوست داشتن کاریکاتورها و طرح های هنرمندانه  توکا نیستانی یا آشنایی دورادور با برادرش مانا در روزنامه ایران و صداقت و مظلوم بودن و آرامش بچگانه چهره و شخصیتش ، فقط برای صراحت و صداقت توکای مقدس توی نوشتن و البته قلمش.

آخرین پستش مطلبیه با تیتر "اجازه بدهید حدس بزنم" .

 

حدس های جالبی بود که احتمالا ، در مورد بیشتر کسانی که اونها رو بخونن صادقه .

 

برای محرمعلی هم تصاویر نقاشی ها و مجسمه ها خیلی آشنا بود . دخترک اشک ریز ، پیرمرد چپقی ، کلبه جنگلی کنار روخانه!

 نمی دونم اینا رو کی و کجا دیدم . تو خونه خودمون بوده یا آشنا ها ؟ ولی به هر حال جالب بود که به راحتی می تونستم تصورشون کنم و حتی احساس کردم این تصورها گاهی تبدیل به خاطره محو و از یاد رفته ای میشه .

 

مثلا شاید عیدی از گذشته ها که توی خونه یکی از فک و فامیل بودم ، وقتی از حرف های خسته کننده و تعارفات  بزرگترها که هیچ ربطی به من نداشت کلافه بودم ، اجازه جم خوردن هم نداشتم که مبادا تو خونه مردم هم ! بلوایی به پا کنم ، وقتی باید برای نشون دادن شعور و نربیتم مثل سنگ ثمٌ بکم مینشستم و آتیش نمی سوزوندم و خون دل می خوردم ، نا خودآگاه چشمم روی تصویر دختر بچه ای که از قاب روی دویوار با چشم ها ی خیره بهم زل زده بود و قطره اشکش روی لپش بلا تکلیف مونده بود ، افتاده  و از درموندگی نجاتم داده باشه.

 

شاید به همه اجزای صورتش دقیق شدم . به لباش که چرا این قدر آویزونه ؟ حتما دختر لوسیه . ولی چشماش یه جوریه که مثل کوزت می مونه ! پس شایدم یتیمه یا از دست یکی ناراحته . مژه هاش چرا اینقدر سیخ سیخیه ؟ ! موهاشو ! مثل دختر همسایونه ، نه به این با این موهای شونه کرده و سر و صورت تمیز نمیاد که یتیم باشه . نه احتمالا...... و به این ترتیب نیم ساعتی سرم گرم تحلیل شخصیت و ظاهر دخترک می شد . آخر سر هم که به نتیجه نهایی نمی رسیدم می رفتم سراغ مقوله بعدی . سعی می کردم توی جزء جزء نقاشی دقیق بشم و از وی حرکت های قلم شکل های مختلفی برای خودم به وجود بیارم . مثلا لا به لای موهاش یه روباه با دم بلاند پیدا می کرد . نزدیک گوشش یه تمساح بود که خیلی بی ریخت بود . بعدش سعی می کردم تصور کنم اگه چشاش ریز بود ، موهاش مثل خواهر کوچیکه ایمان (پسر همسایه و همبازیم) بود ، اگه سیبیل داشت اگه... چه شکلی میشد . به این ترتیب نیم ساعت دوم هم می گذشت و محرمعلی از اون مهمونی لعنتی سر سلامت بیرون می برد .

 

 کتابها هم برام آشنا بود . تو خونه کتابخونه بزرگی داریم . تقریبا چند هزار جلد که تقریبا جونم به همشون بنده . ولی از اینکه یه جاهاییش این کتابها رو گذاشتم ناراحت نیستم. من هم کیمیاگر و چه کسی پنیر را جا به جا کرد رو خوندم . مگه شما نخوندین آقای نیستانی عزیز؟ حتما خوندین که می تونین درباره اش بنویسین و نظر بدین . که بدتون بیاد یا نه .

 

به نظرم تجربه کردن هر چیزی (به خصوص کتاب) ارزش داره . در مورد سلیقه هنری و سواد بصری ما هم نمی شه انتظار زیادی داشت . واقعا نمی شه .

 مردمی که همیشه بازی خوردن و بازی دادن ، دنبال نون دویدن و دیگران رو هم دنبالش دووندن ، مردمی که یاد نگرفتن زندگی کنن که لذت ببرن ، مردمی که تا دم مرگ یادشون نمیفته که می تونن و باید واسه خودشون زندگی کنن ؛ کی تونستن بشینن و به این چیزا فکر کنن ؟

 

 حدس های توکای مقدس درست از آب درمیاد . شاید کار خیلی سختی هم نباشه . همه ما اگه بخوایم می تونیم چنین حدس های دقیقی رو درمورد خیلی جنبه های زندگیه دیگران بزنیم .

 

چون این دیگران خود ماییم . چون ما همه یکی شدیم . نه به نشانه وحدت و همبستگی . بلکه به نشانه رکود و تقلید . به نشانه اینکه فکر نمی کنیم . به نشانه اینکه زندگی نمی کنیم . بلکه همدیگر رو تکرار می کنیم . تکرار عبس زندگی های کلیشه ای . و در بین این تقلید ها و تکرار ها تنها چیزی که جایی نداره علایق ، خواسته ها ، و لذت ها و سلیقه های شخصیه . تنها چیزی که جایی نداره درک و بینشه . تنها چیزی که جایی نداره زندگی کردن و زنده بودن به عنوان یه انسانه .

 

البته نمی خوام تایید کنم که تابلو پیرمرد با چپقش بده و تابلویی با سبک و سیاق دیگه خوب . نه ، ولی حرفم اینه : درد آوره  که تابلوی پیرمرد با چپقش از روی انتخاب روی دیوار خونه ما ننشسته باشه . اینکه تابلوی پیرمرد با چپقش رو به دیوارمون بزنیم برای اینکه ،فقط، اونو دیدیم و بهش عادت داریم . چون بقیه هم اون رو دارن . ولی نه چون دوستش داریم و می خوایم روزی چند بار چشممون به پیرمرد و چپقش بیفته . نه چون ازش چیزی می فهمیم . نه چون بهش اصلا نگاه می کنیم .

 

ولی ما به این چیزها فکر نمی کنیم و نمی خوایم فکر کنیم . ما فقط کپی های بد رنگی از نسل گذشته مان هستیم . آنها هم همین طور . ما به خودمون کاری نداریم . سراغ خودمون رو نمی گیریم . کاری برای خودمون نمی کنیم . ما فقط می دویم و می دوانیم . به چه می رسیم ؟!

 

 

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386 | موضوع:
 محرمعلی = یک تک سلولی تا اطلاع ثانوی
محرمعلی رو فعلا نمی شه جزیی از آدما ، به خصوص آدمای زنده به حساب آورد . فعلا کارای معمولی یه تک سلولی رو هم نمی تونه انجام بده ، چه برسه به وب نویسی ! هم سرم شلوغه ، هم حالم خرابه .

می دونین اصلا مخه دیگه کار نمی کنه . خلاص . فعلا نمی دونم تا کی ، می خوام همه چیز رو بفرستم مرخصی : فکر ، روح ،  انسانیت . فعلا فقط می خوام حیات نباتی داشته باشم و بس . اشکال داره یا نداره هم دیگه واسم مهم نیست .

درخت

محرمعلی در حال حیات نباتی

 به هر حال ، در این حالِ با حال فقط می گم : عیدت مبارک عزیز برادر .

اینم یه لینک واسه خالی نبودن عریضه : گزارشی از سانسور در سال ۸۵

http://www.ehsanabedi.com/?id=1805208821

 

نوشته شده توسط سانسورچی در جمعه دهم فروردین 1386 | موضوع:
 تا کجا ؟ تا چند ؟
 

مدتیه منتظرم تا محرمعلی رو راه بندازم ولی هی نمی شد . می خواستم اصولی شروع کنم . مطلب جمع کنم . خودمو تحویل بگیرم . از قبل حداقل برا دو ، سه ماه آماده باشم و...

خلاصه اینکه می خواستم محرمعلی واسه خودش کسی بشه . سری تو سرا در آره . کلی واسش نقشه داشتم ولی ....

ولی دیدم نخیر امر برم مشتبه شده . زیادی خودمو تحویل گرفتم . آخه سانسور چی رو چه به این حرفا . دیدم که سنگ بزرگ علامت نزدنه . دیدم حکایت من، شده حکایت یارو و خونه کدخدا . دیدم اگه اینطوری پیش بره هیچ وقت شروع نمی کنم.

حالا دیگه فقط می خوام بنویسم . نمی دونم چه جوری ؟ نمی دونم خوب یا بد ، حساب شده یا الابختکی . فقط می خوام بنویسم . بدون فکر و تا حدی بکر .

وقتی محرمعلی رو زاییدم ( زاییدن که فقط کار مادرا نیست ) دلم می خواست کنترل شخصیت سانسور چی دست خودم باشه . دلم می خواست شخصیت وبلاگییم رو خودم با آگاهی و خود خواسته شکل بدم . ولی انگار داره درست بر عکس می شه . حالا فقط می خوام ذهنمو رها کنم و انگشتام رو کیبورد حرکت کنه . هر چه بادا باد . بی خیال . اصلا این طوری بهتره . هر روز یه جور ، هر روز یه رنگ . عین خود زندگیه صد رنگم . یه روز جدی می نویسم ، یه روز هچل هفت . یه روز سیاسی ، یه روز خاطرات ، یه روز فرهنگی ، یه روزم طنز ( یعنی گیر می دم به این و اون )  . خلاصه می خوام محرمعلی آزاد آزاد باشه .

آره حداقل اینجا آزاد باشه . بره ، بره ، بره . فقط بره . چشاشو ببنده . فکر هیچ چیز و هیچ کس رو نکنه . فقط بره . بر عکس همیشه که دست و پاش بسته اس . همه مرزهایی که تا حالا دور خودش کشیده ، همه تارهایی که دور خودش تنیده پاره کنه و بره جلو . درست برعکس اسمش : محرمعلی خان سانسور چی ، سانسور کن .

آره . محرمعلی خانی که تا حالا فقط سانسور می کرد و سانسور می شد حالا می خواد  بزنه زیر همه چیز ! هر چه بادا باد .

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع:
 پست خالی
هنوز نتونستم و ندونستم برای اولین پست چی بنویسم . نتونستم و ندونستم خودمو چه جوری معرفی کنم . پس فعلا این یک پست خالی است .

محرمعلی خان

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 | موضوع: