تبليغاتX
محرمعلی خان
 سلام!
 

                          

 

                                    

   

                              

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 | موضوع:
 کماندار عشق
کماندار عشق

هوا گرگ و میش بود . دماوند مغموم و خاموش ، چشم ، بر راه ِ شکفتن خورشید داشت . سکوتی موهوم و رعب انگیز قلب خاک را از تپش باز داشته بود .

سایه سنگین ننگی سیاه بر قامت استوار آزادگان خیمه زده بود .

دستهای در بندِ پهلوانان ، بندِ دل زنان و دختران را پاره کرده و مرزهای نجیب مُلک ، زیر نگاه های بی شرم و هرزه یاغیان پاره پاره شده بود .

باروهای دیرپای دیار ، زبر بار بدنامی و رسوایی و زبونی کمر خم کرده بود .

اشک ها در چشمان پیرزنان می شکست و مرگ غیرت ها را به سوگ می نشست .

 

آخرین مکر بدخواهان ، مرگ آخرینِ امید ها بود .

اندوهی جانکاه :

خواری و شکست ایران ، آن هم به دست ایرانی ! ...... افسونی زشت و پلید

مرز آزادگی و بندگی ، مرز غیرت و نامردمی ، مرز اهورا و اهریمن و مرز خانه های ایرانی و تورانی را ، پرواز یک تیر تعیین خواهد کرد .

و تیر ، تا کدامین نقطه امید خواهد پرید .

 

پیرمردی گوژپشت آرام در گوش اهالی برزن گفت : « اهورا به یاریمان بیاید . نکند تیر در میان خانه من لانه کند . من نمی توانم این خفت را تاب آورم . من نمی توانم خانه ام را با یک تورانی سهیم شوم . آن خانه و خاک که چشم نامحرم بر آن افتد خود به دست شعله های نفرین سوز آتش خواهم داد ، باشد که از خاکستر پاک آن بذر غیرت در دل های آینده کِشته شود . »

 

صدای پای لشگریان دژخیم در میان کوچه پیچید . صدایی هم جنس ناله . صدایی غریبه . صدایی نا محرم . هم آواز با شوم بانگ نیستی . هم آواز با نعره غم . پژواکی از دل سوگ . سوگ اندیشه و خرد . سوگ دلاوری و دانایی . سوگ غیرت و عشق .

دردآوایی که نوای درد را در گوش دیوارها زمزمه می کرد .

 

چشمان مضطرب از لای کلون درها و پنجره ها ، گوش بدین آهنگ شوم سپرده بودند که ناگاه طنین گام های استوار مردی به یکباره ، هیاهوی قدم های سپاه توران را زیر پا خفه کرد .

خروشی از پشت درهای بسته برخاست : « او ، آرش است »

 

و آرش ، ستبر و سرآمد ، دست در یال های پُر شِکن البرز انداخت و بر ستیغ سرافراز آن ، تا ابد ایستاد .

تمام شکوه و اقتدار ایران را در کمانش گذاشت و آن را به سوی افق عشق و پاکی و امید نشانه رفت .

آرش ایمان و مردانگی و غیرت و پاکی را در چله آن کمان نهاده بود . آرش ایران را نشانه می رفت و نشان می گذاشت .

فریاد برآورد : « به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند

                                                    که آرش جان خود در تیر خواهد کرد »

 

و تیر تا آخرین ذره عشق آرش پرواز کرد و به راستی که چه عشق بی کرانی .

عشقی به وسعت خاکم . وطنم . عشقی به وسعت خاکت . وطنت .

 

و اینک این ماییم که می گوییم :

« آری ، آری جان خود در تیر کرد آرش

                                        کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش »

 

ستیغ دماوند مزار بی نشان آرش شد .

هنوز هم اگر چشم بر پیچ و خم های دماوند بگیریم ، آرش را خواهیم دید که به سوی قله گام بر می دارد . و اگر دل به نوای سنگ های دماوند بسپریم ، نوای آرش را از میانشان خواهیم شنید . و اینک من ، با تو ، ای نوای جاودانه آرش ، سخن می گویم . می گویم از دردهای خاک و می گویم از .........

                      

                       

 

------------------------------------------------------

پ . ن :اشعار از سیاوش کسرایی

پ . ن : مارکوپولو در کار محرمعلی شدن است . اگر بشو د .........

پ و ن : از این که این مدت از دوستانم بی خبر بودم پوزش میخواهم . مطالبان را می خوانم ولی ... چندان نمی توانم حرف بزنم . مطالب همه دوستانی که لینکشان هست و نیست و دوستان مجازی و حقیقی ام هستند را می خوانم . اگر نشانی از من در کامن ها نمی بینید برای این است که فعلا بی نظر می خوانم !!!

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 | موضوع: