هوا گرگ و میش بود . دماوند مغموم و خاموش ، چشم ، بر راه ِ شکفتن خورشید داشت . سکوتی موهوم و رعب انگیز قلب خاک را از تپش باز داشته بود .
سایه سنگین ننگی سیاه بر قامت استوار آزادگان خیمه زده بود .
دستهای در بندِ پهلوانان ، بندِ دل زنان و دختران را پاره کرده و مرزهای نجیب مُلک ، زیر نگاه های بی شرم و هرزه یاغیان پاره پاره شده بود .
باروهای دیرپای دیار ، زبر بار بدنامی و رسوایی و زبونی کمر خم کرده بود .
اشک ها در چشمان پیرزنان می شکست و مرگ غیرت ها را به سوگ می نشست .
آخرین مکر بدخواهان ، مرگ آخرینِ امید ها بود .
اندوهی جانکاه :
خواری و شکست ایران ، آن هم به دست ایرانی ! ...... افسونی زشت و پلید
مرز آزادگی و بندگی ، مرز غیرت و نامردمی ، مرز اهورا و اهریمن و مرز خانه های ایرانی و تورانی را ، پرواز یک تیر تعیین خواهد کرد .
و تیر ، تا کدامین نقطه امید خواهد پرید .
پیرمردی گوژپشت آرام در گوش اهالی برزن گفت : « اهورا به یاریمان بیاید . نکند تیر در میان خانه من لانه کند . من نمی توانم این خفت را تاب آورم . من نمی توانم خانه ام را با یک تورانی سهیم شوم . آن خانه و خاک که چشم نامحرم بر آن افتد خود به دست شعله های نفرین سوز آتش خواهم داد ، باشد که از خاکستر پاک آن بذر غیرت در دل های آینده کِشته شود . »
صدای پای لشگریان دژخیم در میان کوچه پیچید . صدایی هم جنس ناله . صدایی غریبه . صدایی نا محرم . هم آواز با شوم بانگ نیستی . هم آواز با نعره غم . پژواکی از دل سوگ . سوگ اندیشه و خرد . سوگ دلاوری و دانایی . سوگ غیرت و عشق .
دردآوایی که نوای درد را در گوش دیوارها زمزمه می کرد .
چشمان مضطرب از لای کلون درها و پنجره ها ، گوش بدین آهنگ شوم سپرده بودند که ناگاه طنین گام های استوار مردی به یکباره ، هیاهوی قدم های سپاه توران را زیر پا خفه کرد .
خروشی از پشت درهای بسته برخاست : « او ، آرش است »
و آرش ، ستبر و سرآمد ، دست در یال های پُر شِکن البرز انداخت و بر ستیغ سرافراز آن ، تا ابد ایستاد .
تمام شکوه و اقتدار ایران را در کمانش گذاشت و آن را به سوی افق عشق و پاکی و امید نشانه رفت .
آرش ایمان و مردانگی و غیرت و پاکی را در چله آن کمان نهاده بود . آرش ایران را نشانه می رفت و نشان می گذاشت .
فریاد برآورد : « به پنهان آفتاب مهر بار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد »
و تیر تا آخرین ذره عشق آرش پرواز کرد و به راستی که چه عشق بی کرانی .
عشقی به وسعت خاکم . وطنم . عشقی به وسعت خاکت . وطنت .
و اینک این ماییم که می گوییم :
« آری ، آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش »
هنوز هم اگر چشم بر پیچ و خم های دماوند بگیریم ، آرش را خواهیم دید که به سوی قله گام بر می دارد . و اگر دل به نوای سنگ های دماوند بسپریم ، نوای آرش را از میانشان خواهیم شنید . و اینک من ، با تو ، ای نوای جاودانه آرش ، سخن می گویم . می گویم از دردهای خاک و می گویم از .........

------------------------------------------------------
پ . ن :اشعار از سیاوش کسرایی
پ . ن : مارکوپولو در کار محرمعلی شدن است . اگر بشو د .........
پ و ن : از این که این مدت از دوستانم بی خبر بودم پوزش میخواهم . مطالبان را می خوانم ولی ... چندان نمی توانم حرف بزنم . مطالب همه دوستانی که لینکشان هست و نیست و دوستان مجازی و حقیقی ام هستند را می خوانم . اگر نشانی از من در کامن ها نمی بینید برای این است که فعلا بی نظر می خوانم !!!