تبليغاتX
محرمعلی خان
 نامه ای از عالم ارواح !!
باورم نمی شه . باورم نمی شه . باورم نمی شه .

خدا بزرگتر از آن است که توصیف شود .....

باور می کنم ، باور می کنم ، باور می کنم .....

خوش آمدی . مارال عزیز از عالم ارواح خوش آمدی .

مارال هست ! مارال هست ! یک دوست دوباره به من داده شد .

دیگه دارم از این محرمعلی خودم حساب می برم . جدی می گم . داره خطرناک می شه . احساس می کنم واقعا وجود داره . انگار از من جدا شده . شده یکی دیگه . داره راه خودشو می ره . آره محرمعلی خان دیگه عنانش دست من نیست . انگار از اول هم نبوده .

شاید باورتون نشه . ولی این محرمعلی حسابی زندگی منو از این رو به اون رو کرده . تو این مدت شاید گاهی فکر می کردم این منم که دارم هدایتش می کنم ولی ....

کم کم داره بهم اثبات می شه ک نه ! کجای کاری ؟ سر نخ دست کس دیگه است .

محرمعلی اتفاقات و آدم های خاصی را وارد زندگی من کرده . اتفاقاتی که اگر چه بهایی دارند ولی تجربیات زیبایی به من دادند . تجربیاتی که در طول سال ها هم نمی توان به عمق آنها رسید ولی به من داده شد . آدم هایی که دوستشان دارم . چون جزئی از کسانی هستند که در مسیر زندگی همراهشان می شوی . به همراهشان می آموزی . رنج می کشی . خوش و خرمی . از دستشان می دهی یا همراهشان می مانی . آدم هایی که ثابتند و آدم هایی که عوض می شوند . آنها که می مانند و آنها که می روند . آنهایی که فراموششان نمی کنی و .....

 

محرمعلی هم جزئی از مسیر من بود و شاید هم هنوز باشد . وسیله ای که باعث خیلی از اتفاقات شد که البته مشیت بود و بس . یکی دو تا هم نیست . و همه برایم ارزشمند اما ....

این یکی حقیقتا گیجم کرده . همین الان اتفاق افتاد . همین الان و من هم این قدر مات و مبهوت و خوشحالم که نمی توانم درست بنویسم . فقط دارم واژه ها را پشت سر هم ردیف می کنم .

اول از شما یک چیز میخواهم : یک سری به این پست محرمعلی بزنید و قسمت خانم پوربیکش را بخوانید . خواهش می کنم :

                                                      منم بازی ؟

خوب حاشیه نمی روم . امروز در این باکسم میلی دیدم با عنوان عالم ارواح !! :

salam duste aziz,
omidvaram ke khub va salem bashi!
man az alame arvah (az un donya) barayat mineisam, inja hava barani ast, va hame fereshtha khaban manham hoseleam sar rafte bud dashtam bloge shomaro varagh mizadam ke be esme khanume Pourbayk residam..... chand khat paien tar esme khodamo khunadam!
vaghan man mikhastam mohandes besham? jalebe....
khob bale saratane dige.... chekaresh mishe kard....
man modate 10 sale ke dar alman zendegi mikonam....va az saratanm khabari nist..... grphic khundam va hala tu yek sherkate graphici kar mikonam. Khob tu alame arvah hame chiz ye meghdar fargh mikone... vali be man dobare sabet shod ke donya cheghadr kuchike.k
movazebe khodet bash
maral
 
یا علی . چی می تونم بگم . فقط یاعلی
 
مارال زنده است !! مارالی که این همه براش ناراحت بودم . نمی دونم تو این سال ها چرا اینقدر به یادش می افتادم . همیشه . تو هر موقعیتی . روز کنکور حتی . با خودم گفتم اگر مارال بود الان درچه رشته ای شرکت می کرد . مارال با اون چشم های سیاه (درست یادم مونده مارال؟) و چهره زیرک .
 
میل رو که خودنم تا چند دقیقه گیج بودم . بعد از شدت تپش قلب که انگار داشت از جا می زد بیرون به خودم اومدم و زدم زیر گریه . مارال زنده است . زنده است و باهام تماس گرفته . باور نمی کنم . خدا ! باور می کنم . ولی ... ولی توی دنیای هچل هفت ما از یک کشور دیگه !!! چطور میشه مارال یک روز خسته باشه و بره سراغ وبگردی و اون هم مطلبی که من چند ماه پیش نوشتم و بعد اسم خانم پوربیک و اسم خودش که کنارش نوشتم خدابیامرز !!!! امان از ماه خرداد سال ۸۶ که چه ها با من نکرد .
 
به این چی میشه گفت . اسمش رو چی میگذارید ؟! اتفاق ... حادثه .... سورپرایز ....
من اسمش را می گذارم : مشیت . تقدیر
خواست او
و خواست او زیبا ترین خواست هاست .
 
مارال عزیز . دوست گم شده من . خوشحالم که بار دیگه از پشت پرده های زمان . از پشت ۱۰ سال ندیدن و نبودن ، ۱۰ سال مارال (۱۰ ساله فکر میکرم نیستی و حالا... ) می توانم روزی را تصور کنم که شاید دوباره با چشمهای قهوه ای ام به چشمهای سیاهت نگاه کنم و بهت بگم : ......
این دیگه بمونه برای روزی که دیدمت . برای خودمون .
 
این هم میلی که من به مارال زدم با سانسور اسم برخی افراد! .... ما نیز محرمعلی خانی هستیم !! :
 
" مارال!!!!!!!!!!!!!! مارال سلام
 
مارال به خدا باور نمی کنم . باور نمی کنم. تو می دونی من چقدر واسه ات گریه کردم ؟ الان قبل از اینکه میل رو بخونم گفتم آخی این اسم چقدر شبیه مارال .... مارال الان گیجم . باورم نمی شه . دقیق یادم نمی یاد اون خبر رو کی بهم داد . فکر کنم * بود . * . یا شاید هم کسه دیگه . ولی چرا . می خواستن اذیت کنن یا خودشونم اینطوری فکر می کردن .
 
مارال میلتو خوندم زدم زیر گریه . آره می خواستی مهندس شی . یه بار بهم گفته بودی یادت نیست ؟ شاید هم الکی یه چیزی پرونده بودی . مارال من الان پاک گیجم . ببخشید هی مارال مارل می کنم . ذوق کردم . خوبی ؟ خوبی کلاغ سیاه . یادته . تئاتر ننه نقلی رو . راستی منو می شناسی ؟؟ من .... ام . الان سال آخر روزنامه نگاری ام و در تدارک برای فوق .
مارال خیلی خوشحالم . چرا باید این طوری بهم می گفتن و حالا از طریق محرمعلی دوباره پیدات کردم دوست عزیزم . خدا رو شکر . آره دوباره نشونمون داد که این همه بزرگی فقط از اونه و دنیایی که اینقدر براش از روحمون می گذریم چقدر کوچیکه
 
مامان و بابا خوبن ؟ مارال برام حرف بزن . از خودت بگو . نمی دونی چقدر خوشحالم از اینکه یه دوست دوباره بهم برگردونده شده . احتمالا باید دو سه نفر رو خفه کنم با این نحوه خبر رسانی
 
روزی که بهم گفتن ساعت 7 و 8 غروب یه زمستون بود . قشنگ یادمه . اول یا دوم راهنمایی بودم . تو خونه تنها بودم که یکی زنگ زد . خدایا کی بود... یا * بود یا * ... نمیدونم یادم نیست
 
وای چه حال بدی داشتم
چقدر گریه کردم . مامان اینام که اومدن شوکه شدن . بعد مامان بزرگم هم نشست و پا به پام گریه کرد . همه اش قیافه ات جلوی چشمم بود کلاغ . تو این سال ها خیلی یادت می افتادم . خیلی . همیشه می گفتم مارال اگه بود ... خدا رو شکر که هستی . باش و همیشه سلامت باش مارال عزیز
 
خوشحالم . خیلی خوشحالم مارال عزیز
دوست خنگ تو
......
محرمعلی خان "
 
---------------------------------------------------------------
 
پ . ن : راستی مارال به یکی دیگه هم شک کردم . همونی که بهش می گفتیم هاشیمیتو !! فهمیدی که ؟ دلم برای او هم تنگ شده
 
پ . ن : مارال اگر منو شناختی ، و دوباره گذرت به این طرف ها افتاد مواظب باش محرمعلی خان مطبوعات را لو ندهی .
 
پ . ن : من هنوز گیج گیجم
 
پ . ن : و به دلیل همین گیجی ببخشید توان قلم فرسایی نداشتم و گرنه می شد حسابی رنگ و لعابش داد و از نیمکت های خالی گفت که حالا ... ولی این حسم بود . پس همین را می نویسم .

پ . ن : خدایا قرار است به کجایم ببری و ..... راضیم و تسلیم . تنها همان یک خواسته همیشگی .
 
--------------------------------------------------------------------
تکمله بعد از ۱۲ ساعت

الان داشتم نزدیک دو ساعت با مارال حرف می زدم . با مارالی که تا دیروز ..... خدایا ! من لیاقتشو ندارم . این که اینقدر جلی و زیبا خودت رو بهم نشون بدی . و حالا که با مارال حرف زدم می تونم علت این مشیت رو بفهمم . به قول مارال : هدیه ای که از سوی خداوند به ما داده شد

دو آدم .....

دو زندگی .....

با تجربیاتی متفاوت .....

در دو کشور ......(حتی فارسی رو هم به راحتی حرف نمی زد)

ولی واژه هایی آشنا . حقیقتی واحد . حقیقتی که تنها یکی است و در هر جا و با هر زبانی جاری شود شباهتش آدم را مبهوت می کند . چون از خود ما نیست . از جایی دیگر جاری می شود . از مکانی فراتر از این خاک

و ما خاکیان نمی بینیم . نمی خواهیم ببینیم . اگر هم ببینیم فراموش کاریم

مارال هم مثل من یک آروز داشت

این که یک روز هم بی او نباشد . این که یک روزهم بی او نباشیم

خدایا .....

هر چند خطاکاریم . فراموش کار

هر چند گناهکار

ولی زیبای من

زیباترین من

خودت را از من و ما نگیر

 

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 | موضوع:
 دولت عشق
مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دیده دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا  گفت که دیوانه نه​ای لایق این خانه نه​ایگفت که سرمست نه​ای رو که از این دست نه ای​ دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدمزَهره شیر است مرا زهره تابنده شدمرفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدمرفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

باز هم دست او آمد . چون همیشه . دستانش را گذاشت روی صورتم و ... در یک لحظه ، در یک لحظه پرده ها را کنار زد و حقیقت چه زیبا رخ نشان داد . زیبایی تنها چیزی است که در این دنیا هست و می ماند . باقی وهم است و ما آیینه داران وهم . و وقتی غبار از آیینه بزدایی یا بزداید زیبایی رخ می نمایاند . حتی از پشت درد ، از پشت دوری ، فراق و از پشت فقدان . چرا که خود را از پس اینان و آنان باز می یابی با جلالت بیشتر و تنها می گویی خدایا دوباره گمگشته ام نخواه که تو هرگز اینچنینم نخواسته بودی و این خود راه بود .

 و این زیبایی است . و زیبایی اگر از درد خیزد زیبایی اش افزون تر است و ماندنی تر . مادنی تر . چرا که در روح حک می شود و حکاکش ...

 خوش نقش زدی حکاک زیبای من . خوش نقش زدی نقشی خوش را . و من اکنون از پشت نگارین نقش های روح با تو سخن می گویم . با تو و تنها تو . و از تو می خواهم و تنها تو هر آنچه را که خواستنی است .

 و هیچ چیز خواستنی نیست جز تو . پس تو را می خواهم . تو را از تو می خواهم و بس .

 باز هم مسیری طی شد . مسیری و راهی . و اگر حقیقت راه را در درون خود حس کنی همان بس . و دیگر مهم نیست که راهت را بیراهه بخواهند و بخواندد یا نخوانند . تو خود با خود صادقی و با روح خود . و میدانی راهت را با کدامین میزان بسنجی . آن را هم در روحت به ودیعه گذاشتند .

 وقتی که راه طی می شود ، وقتی که آزمونی را می گذرانی و وقتی مرحله ای می گذرد ، اگر بتوانی پا از ورطه بیرون نهی و از بیرون به درونت بنگری و به آنچه بود و گذشت و خواهد آمد ، آنگاه تو بزرگ می شوی . رشد می کنی و احساس پیری می کنی . احساسی که از عمق دردت برآمده و از عمق جانت . چیزی که به تو داده می شود . به تو . به ما . به همه ما . در همه راه هایی که در زندگی طی می کنیم . همه مشکلات . دردها . غم ها . فقدان ها . مصیبت ها .

 در همه اینها نعمتی است و حکمتی . اگر گوشی باشد برای شنیدن و چشمی برای دیدن . هر چند او خود با یک نگاه می تواند همه گوشها را شنوا و همه چشم ها را بینا کند . می تواند همه دل ها را روشن کند .

 آنگاه چیزی که برایت می ماند تجربه ایست زیبا که به بهایی اندک نخریده ای . نه ، نه . به بهای درد خریده ای . به بهای جنگ . جنگ با خود . به بهای شک . به بهای ... هر بار به بهانه ای تجربه ات را به بهایی متفاوت از قبل می خری اگر خریدار باشی .

 و از این پس تو دیگر هرگز آدم قبلی نمی شوی . هرگز . نه اینکه خوب باشی یا بد ، نه . می توانی راه را بروی یا نه شاید هم چندی بعد زمین بخوری و یا حتی پشت کنی و کوره راهی انتخاب کنی که ... ولی هر چه باشی و شوی آدم قبل نمی شوی .

 آن تجربیات را به تو داده . نمی توانی انکارش کنی . نمی توانی نبینی اش . نه ، جزئی از تو است . و ارجمندی را به تو می دهد اگر خواهان ارزش باشی . و تا به آن نرسی ، شاید حرفم را نفهمی و فلسفه بافی اش بخوانی .

 به هر حال این هم مرحله ای بود و آزمونی و راهی . هر چند دردناک یا سخت یا مهلک ولی ...

ولی دستش را جلو آورد . روی شانه هایش نشستم و دیدم . پرده ها کنار رفت و دیدم . دیدم . در تمام طی مسیر با خود صادق بودم . و چشم هایم باز بود ولی وقتی از روی شانه های او به خودت و راهت نگاه کنی می بینی حکمت ها را ، می بینی اشتباهات را . و می بینی نتایج را . آنگاه بزرگ می شوی و می بینی در دو هفته انگار ۲۰ سال بر تو گذشته . و این بی بها بر تو داده نشده .

 و اینها همه جزئی از مسیر است .

حال که دستم را گرفت و نجاتم داد از نابودی . حال که دولت عشقش را نشانم داد هر چند زین پیش هم می دیدم ولی در درونم زنده اش کرد و جلایش داد و پرده ها را در یک لحظه ، در یک آن ، بین دو کوه کنار زد ..... و هر چند من خطاکار هنوز هم غرق ندیدن ها و اشتباهات و خطایم ، حال از او تنها یک چیز می خواهم .

برای خودم ، برای تو ، برای ما

 می خواهم آن دم که بخواهم ، بخواهی ، بخواهیم بر او پشت کنیم ، آن دم نباشیم .

و این چیزی نیست که به هر کسی داده شود .

خودم را هم لایقش نمی دانم ولی می خواهم . می گویم . می گویم . بارها می گویم .

چون در این مدت تاثیر گفتن را ، تاثیر زیاد گفتن را به چشم دیده ام که چطور این ذکر و این زیاد گفتن در دم آخر دست آدم را می گیرد و در یک لحظه راه چند ماهه و چند ساله را می روی .

 دیدم تاثیر گفتن را و دیدم که هر حکم او حکمتی دارد .   

 زیباترین من ! می خوانمت به زیبایی و زیباترین ها را از تو می خواهم . تو را از تو می خواهم .

 ----------------------------------------------------------

پ . ن : نوشته قبلی را نه تحت تاثیر عواطف نوشتم نه با چشم بسته . حقیقتی بود . این هم حقیقت است . درد هرگز نمی میرد . تنها نگاه آدم ها به آن متفاوت است . و این نگاه هم با عنایت اوست . از همه تون ممنونم .

پ . ن : تازه از سفر برگشتم . سفری که در دو گانه بود . یعنی دو سفر را با هم آغاز کردم . یکی سفر بیرونی و دیگری سفر بیرونی . سفر هم دست من نبود . جزئی از راه بود که باید پیش می آمد ناخودآگاه و یک شبه . و مکمل و شروعی بود برای سفری که باید در درون آغاز شود . یک نقطه شروع . شاید چندان هم خوب شروع نکرده باشم ولی اقلش اینکه مرده بدم ، زنده شدم ....

پ . ن : در هر راهی همسفرانی هست . همسفرانی که چون در راهی که او رقم می زند همراه مایند عزیزشان باید داشت و عزیزند . برای آنها هم تنها یک چیز می خواهم . برایشان او را می خواهم . برایشان می خواهم که تا ابد با روح خود صادق باشند و بمانند و می خواهم که بتوانند حکمتی را که برای آنان در سفرشان قرار داده بود بفهمند . شاید این آخرین باری باشد که به سفرمان می کشاند و اگر سفر نکنیم در روحمان ، سفری که او می خواهد ، دیگر هرگز به سفر نخواندمان . برای همه تان ای همسفران سفر به سوی او را از او می خواهم . سفری به خود و حقیقت خود . خالی از هرگونه  ندیدن و خالی از هر چه غیر اوست . همسفران به دست های مهربان او می سپارمتان و امیدم اینکه همیشه در آغوشش بمانید . همسفران دعایم کنید . به هر زبانی که می خواهید و هر زبانی که او برایتان می خواهد . تنها آن زبان را به حق بیابید . همسفران دعایم کنید .

نوشته شده توسط سانسورچی در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 | موضوع:
 پرهایم را به من پس بده . دارم تمام می شوم

پرهایم را به من پس بده . دارم تمام می شوم

 

نمی خواستم بنویسم . اصلا نمی خواستم بنویسم . عادت به ناله کردن ندارم . عادت به ضجه زدن ندارم . هر چند ضجه هایم به گوش آسمانها هم برسد ولی لااقل در چشم همگان نه . حتی اگر آن همگان شما باشید که دوستانی هستید در دنیای مجازی که گاه حقیقی تر از حقیقت است . اگر به خواست حقیقت باشد .

 

ولی تقصیر از من نبود و نیست . تقصیر یک جمله است . جمله ای که از یک دوست خواندم . خوب در این حال و روز که باشی تنها یک اشاره لازم است تا تویی که داری می سوزی و به خاکستر خود آرام آرام در سکوت نگاه می کنی و در درون داد می زنی "خدایا کمکم کن فریادم را نشنوند"، ناگهان فوران کنی .

 

حالم خوش نبود . خوش نیست . خراب تر از آنکه بیایم به نیت وبگردی و یا سر زدن به محرمعلی خان . خراب تر از آنکه حتی سراغی از خود بگیرم . خودی که دیگر نمانده . خراب تر از آنکه حتی دلم برای نابود شدن و داغون شدن خودم جلوی چشم روحم بسوزد یا حتی بتوانم بگویم آه . فقط می توانم ضجه بزنم . البته من همان محرمعلی خان سابقم .

 

به روحم و به حقایقی که بر آن ها بودم خیانت نکرده ام . نمی کنم . همانم که می گفت در این دنیا تقسیم بندی غم و خوشی وجود ندارد . تنها یک چیز هست . یک چیز حقیقت دارد . اینکه می خواهی یا نه . زندگی را می گویم . اینکه سپاسگزاری یا نه . از چه ؟

از زنده بودن . از نعمت حیات .

 

من هستم . من از زنده بودن شادم . از اینکه هست شدم به خود می بالم . من زنده بودن را دوست دارم . پس زندگی را دوست دارم . دردها را دوست دارم . لبخند نزن . لبخند تمسخر !

خداوند خود می داند که حقیقت را می گویم . من برای زندگی ام احترام قائلم . دوستش دارم عاشقانه . و آنچه را شما خوشی و ناخوشی اش می دانید دوست دارم . آنچه را درد می نامید . دردها را دوست دارم . چرا که این دردها مال من است . تنها مال من . و هیچ کس دیگر این دردها را ندارد . دردهای دیگری دارد ولی اینها را نه . اینها مال من است . با هیچ چیز بدلش نمی کنم . به هیچ کس نمی دهمش . در آغوش خودم تمام این دردها را عاشقانه بغل می زنم .

عاشقانه در آغوشت می کشم درد زیبای من .

 

آری من همان محرمعلی خان سابقم . هنوز هم دوست دارم نور خورشید روی پوستم بازی کند و صورتم را بسوزاند . هنوز هم سبزی درختان را می شناسم . بیشتر از هر کسی . می توانم طیف رنگ های سبزشان را از هم جدا کنم . وای که بعضی جاها چه درختان خوش رنگی دارد . حتی اگر درختی باشد بر پای یک گور . نمی دانید چقدر زیبایند این درختان . کاش می دانستید . یا لحظه ای نشستن بر یک نیمکت آهنی در دل یک گورستان و خوردن یک صبحانه با چند نفر که دوستشان دارم را وقتی لابلای درختان گورستان صدای طوطی می آید عاشقانه دوست دارم و اگر بگویند آن لحظه را بدهم تا همه غم ها و دردها و ضجه ها را از من بگیرند نمی دهم . به هیچ کس نمی دهم . حتی اگر یکی از هم صبحانه ای هایم را با دست خود دفن کرده باشم و حتی اگر بگویید احمق گورستان هم شد جای پیک نیک .

حتی اگر بگویید می گویم شما نمی دانید چه می گویید . نمی فهمید . شما که درون من نیستید . هیچ کس درون من نیست . تنها او می داند 

 

نه ؟؟ تو که می دانی ؟ تو که می فهمی ؟ فهمیدی نه ؟ به من بگو که فهمیدی ؟ خدایا یک بار لب باز کن ؟ هر چند همیشه صدایت را می شنوم ؟ همیشه می بینمت . نگاه کن اینجا است . چطور نمی بینی . چرا برای دیدنش دنبال راه می گردی . این جاست و ببین لبخندش را . البته الان لبخند نمی زند . از بس اذیتش کردم ، ضجه زدم ، ناله کردم ببین ... چشم هایش خیس است . ولی فقط اوست که ضجه هایم را می فهمد . ضجه هایم عاصی اش نمی کند . حتی قهرش هم نمی آید . قهرت می آید ؟ چه خوب که تو هستی . چه خوب

 

 آمدم به این نیت که کار محرمعلی را بسازم . که نابودی اش را اعلام کنم . بگویم فعلا محرمعلی تمام است . مگر اینکه معجزه ای احیایش کند . بعد گفتم خوب چه دلیلی دارد . اعلامیه نمی خواهد . اگر کارت تمام شد که دیگر بی صدا ، اگر نه هم که بر میگردی اگر دوام آوردی .

 

آمدم و دیدم رضا مهدوی هزاوه عزیز کامنتی گذاشته . به رسم ادب رفتم پاسخ گویم . مطلب آخرش را خواندم و یک جمله اش فورانم را آغاز کرد . البته هیچ نمی گویم . می گویم ولی آنچه می گویم ذره ای است . ذره ای . ذره ای

 

چون اگر بخواهم فریاد بزنم ، وای اگر بخواهم فریاد بزنم باید دیوانی بنویسم . من هم دیوان نویس نیستم . جمله ای که خواندم این بود :

 ..... سماور ذغالی و آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را تجربه نخواهد کرد  .....

 

و پاسخ من این یا چیزی شبیه این که :

 آری باور می کنم . باور می کنم که ممکن است روزی آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را تجربه نکند . تا همین چند روز پیش باور نداشتم . نه این که باور نداشته باشم ولی جوری از او خواسته بودم که آن هنگام که قرار است طعمی فراموش شود و بویی بمیرد ، آن هنگام که می خواهد کسی را بگیرد که من تابش را ندارم ، آن هنگام نباشم که مطمئن بودم جواب گرفته ام . ولی حالا ... شک کرده ام . نه به او . به خودم . شاید آن طور که باید از او نخواستم .

 

خودت بگو چطور ازت بخواهم . دیگر نمی توانم . نمی خواهم . هر چند تسلیم .

 

آری دیگر باور دارم . نمی دانم شاید هم آنطور که باید صدایش نزدم . شاید هم جوابم را بدهد . یعنی جوابم را می دهد ؟

 

اگر قرار است این آغاز کار باشد . اگر قرار است باز هم بکشم... نه .  نگاهم کن . ببین . نمی توانم .من نمی توانم . تسلیمم ولی نگاهم کن . دلت می آید ؟ من هیچ نمی گویم . خفه می شوم باشد . ولی این آخری را بشنو . اگر قرار است .... بیا و با من راه بیا . مثل همیشه باز هم بیش از لیاقتم بده . تو که می دانی چه می خواهم . بگذار این آخرین دوره باشد . ولی در این حال نه . خود نگاهی کن و آن حال را بده و بعد اجابت کن . کمی فکر کن . کمی که فکر کنی می بینی خیلی وقت است از تو خواسته ام . حتی آن زمان که هیچ از این دنیا نمی دانستم . از سه سالگی شاید . پس انتظار اجابت دارم . اجابت کن زیبا ترین من

 

خیلی بی طاقت شدم . خیلی . سرگشته به در و دیوار می خورم . پرپر می زنم که پروازم دهی و تو بدتر بال هایم را می چینی . حکمتش چیست ؟ راستی خدا ! چرا هیچ کس حرف های مرا نمی فهمد؟ مگر به چه ربانی می گویم . مُردم از بس متهم شدم به رمز و رموز . به فلسفه بافی .

خدایا چرا از بچگی بلد نیودم حرفهایم را به آدمها به زبان خودشان بگویم . چرا فکر می کردم وقتی نگاهشان کنم حرف هایم را می فهمند . باید بفهمند . و آنها هم هیچ گاه اعتنا نکردند . آخ که چقدر خرد کننده است . بی رحم ها . وای که اگر لحظه ای به چشمم نگاه کنند می فهمند . نگاه نمی کنند . این پرده ها کی پاره می شود . کی ؟ دیدی این بار هم حرف نزدم . دیدی؟ دیدی یک کلمه هم نگفتم . دریغ از یک کلمه از حقیقتی که بود . یک کلمه هم نفهمیدند . به خودت قسم نفهمیدند . اگر می فهمیدند ... اگر می شنیدند ... اگر می شنید ...خدایا بی انصافی است . بی انصافی است . لااقل تو در گوششان می خواندی . تو در گوششان می خواندی و بعد می بردی شان . می گرفتی شان . دیدی ؟ دیدی چه کردند . دیدی ؟ داشتیم با هم نگاه می کردیم . با هم . من و تو . به درونش . به ذهنش . دیدی چه فکر هایی کرد . دیدی ؟ آخ . آخ که چه دردی دارد . چرا گذاشتی با آن فکرها و آن ذهنیت برود . چرا گذاشتی آن طوری خاکش کنم . مگر نگفته بودم طاقت مرگ عزیز ندارم . آن هم مرگ در تاریکی . یا شب تاریک روحی که خودش می گفت . خدایا دیدی ارواح هم نتوانستند زبان مرا بفهمند . نه اشکال از من است . دیگر مطمئن شدم .

 

ولی با این همه درد چه کنم . به کجا ببرم . به کجا ببرم . خرد می شوم . وای . خدا دیدی نشد بفهمد . دیدی .

رفته بودم که بگویم . که سعی کنم بهش بفهمانم . ولی دهنم را بست . افکارش . درونش . چشم هایش . انگشت هایش . باز هم انگشت ها به سمت من . به سمت من . تا کی ؟ تا کی به سمت من  ؟ تا وقتی که هر آنچه هست دفن کنم ؟ چند بار دیگر می خواهی گوری را بکنم با دست خود و خود را در آن بگذارم . دیگر نخواه . دیگر نخواه . دستت را می بوسم . نه . نگاهم کن . بگذار تمام شود . البته نه در این حال . ولی به قول آن عزیز دیگر این آخرین دوره باشد . نه برای او . برای من هم . طی شود . طی شدنی با رسیدن . تمام شود .

 

نمی دانم چطور توانستم . چطور توانستم واقعا ؟ وقتی که می گذاشتمش در گور ، تو که می دانی که را در گور گذاشتم ... می دانی که بهتر از خودش می شناختمش . می دانی که نفهمید . می دانی که از کجا نگاهم کرد . می دانی که با خود چه گفت . آخ که کاش این یک حرف را نمی زد . نمی گفت اگر می دانستم ... هر گز ... " بهش بگو . من که دیگر دستم بهش نمی رسد . تو بهش بگو که ندانست . بگو که این هرگز نباید هرگز می شد . باید این می شد . بگو که چقدر ، چقدر ، چقدر به من گران آمد افکارش درباره من که فکر کرد نفمیدم افکارش را . هر چند با صداقت تمام بود . هر چند چشم هایش چشم های من بود . فهمیدم  ولی دم نزدم . دم نزدم و نمی زنم چون با همه اینها ، با چشم باز رفتم . رفتم و فریاد زدم . فریادی که با زهم به زبان این دیار نبود . فریادی با چشم . و ....

و چقدر شادم . از این درد شادم . پس هنوز شایسته دردم می دانی . بده درد و مکن درمان .

 

و حالا می دانم چطور توانستم . تو هم می دانی . می دانی که اگر دستهایت را جلو نمی آوردی ، دستهایت را در آن گور نمی دیدم که آوردی و پیکرش را از من گرفتی و من بخشیدمش به دست های تو ...

اگر دستهایت نبود نمی توانستم . آخر خاک سرد است . سرد است . سرد است .

 

آخ خدایا تنهایم . تنها . می خواهم چیزی را در آغوش بگیرم . کتابم کجاست ؟ کجاست آن کتابی که به من آرامش می دهد . در گور او گذاشتمش شاید . خوب پس خیالم راحت شد .

 

وای . وای . وای . یادم ننداز .یادم ننداز . دیدی چطور گذاشتمش و آمدم . دیدی . هر چند اگر نمی گرفتی اش هم همین بود . برای من همین بود . هر دو طرف درد بود ولی ... ولی .... وای از این ولی ها .

 

خدایا تو می دانی چه حسی دارم . حس مادری که بچه اش را گم کرده . بچه اش ...

و این مادر دارد ضجه می زند : خدایا !! خدا خدا خدا . بچه ام کجا است . الان کجا است . خدایا الان چه می کنه ؟ بهم بگو . خدایا دستم را بگذار روی صورتش . خداااا . تنهاش نگذار . دستم را بگذار روی صورتش هر چند خاک سرد است . خدایا نگاهم را در چشم هایش گره بزن . آرامش کن . هر چند خاک سرد است . هر چند فکر کند نیاز به نوازش مادرش ندارد . هر چند فکر کند ای کاش اصلا مادری نداشت . هر چند دلش برای دلسوزی های احمقانه مادرش بسوزد . و بگوید کاش هرگز گیتی مادری نداشت . ولی مادرها بچه هاشان را از زیر خاک سرد هم رها نمی کنند . حس می کنند . نوازش می کنند . تر و خشک می کنند . خدایا بگذار روحم همراهش باشد هر چند فکر کند نه همراه می خواهد و نه نا آرام است که در جستجوی آرامش باشد . هر چند ....

 

خدا چرا دهنم رو نمی بندم . خودت می دونی هیچ نگفتم . ذره ای ذره ای ذره ای از حقیقت را هم نگفتم . خدا چقدر اسمت را صدا زدم . چقدر گفتم خدا خدا خدا .

 

خدا الان کجاست ؟ خدا یک لحظه امانم بده . یک لحظه . این همه خاطره ! این همه خاطره ! نگفتی این بیچاره پس چطور لحظه ای ضجه هایش را قطع کند . خدایا کاش لا اقل در آب خوردن برایم خاطره نگذاشته بود . خدایا تشنه ام . دلم یک لیوان آب می خواهد که بتوان راحت تا جرعه آخر بنوشم . تشنه ام . تمام لیوان هایمان طعم اشک گرفته . تمام آب ها مزه اشک می دهد . بگذار یک لیوان آب بخورم بی آنکه اشک هایم در آن بیفتد . یک لحظه آرامم کن . یک لحظه چشم هایش را از جلوی چشم هایم دور کن . چشم هایی که نیازمندش نبودم تا چشم های تو هست . ئلی م یخواستم که ...  خدایا پناهم بده . از این همه غم . وای که چقدر از این غم ها از تو سپاسگزارم . خدایا سپردمش به خودت . ولی این همه درد را به کجا ببرم . خدایا نگذار طاقتم تمام شود .نگذار شبانه از خانه بزنم بیرون . بروم به گورستان و با انگشت هایم با این انگشت های لعنتی که دیگر تحملشان را ندارم چون آنها هم جزئی از خاطره هایند ، آنها هم به خاطره ها پیوستند نبش قبر کنم . خدایا نگذار .

 

خدا خدا خدا . احساس می کنم تبدیل به یک خاطره شد ه ام . خدایا اگر می خواهی به حرف من باشی ، به دل من گوش کنی که بگذار بروم . پاکم کن و بعد بگذار پر بزنم نگذار این چنین سرگشته باشم و اگر هم حرف حرف من نیست (که التماست می کنم باشد ولی تسلیمم) بگذار این همه محبت ، عشق و دلسوزی را خاک نکنم . دفن نکنم . اگر چه یکی از آنها را از من گرفتی . قرارمان این نبود ولی گرفتی ولی بگذار این همه را نثار آنچه کنم که تو بگویی .

باز هم ضجه هایم تمام نشده . دیگر توان اشک ریختن و فریاد زدن ندارم . این اشک ها از کجا می آید ؟!

بگذار یک بار دیگر صدایت کنم و حرف آخر

خدا اگر می خواهی التماست می کنم خواسته ام را بخواه . و اگر نه این را بدان . سپاسگزارم و راضی . راضی به رضایت و تسلیم .

خدا خدا خدا لحظه ای آرامم کن

 

--------------------------------------------------

پ . ن : پاسخم به رضا مهدوی هزاوه عزیز عینا این بود : سلام
آری حالا باور دارم . باور دارم که ممکن است روزی آشپزخانه دیگر طعم دست مادر را نچشد . تا همین چند روز پیش هم باور نداشتم . باور داشتم که آن روز می آید ولی این طور که من از او خواسته بودم فکر نمی کردم باشم و ببینم . ولی حالا ... شک کردم . نه به او . به اینکه شاید...
ولی باز هم همان طور از او می خواهم . با همان لحنی که مطمئن می شوی جواب می گیری . شاید این بار ......

 

پ . ن : نیستم فعلا . شاید تا فردا شاید تا چند مدت شاید تا همیشه .بار قبل گفتم در باغ نیستم . ولی راستش را بخواهید در این دنیا نیستم . صبرم زیاد است ولی الان تنها برایم دعایم کنید که رویم را زمین نیندازد و پرهایم را به من پس دهد . دارم تمام می شوم . شاید هم اگر ببینم زیاده بی محلی می کند به خواسته ام ، بروم کسی را به وصاتت بطلبم . مثلا شاید بروم مشهد برای دیدار یک وصی . نمی دانم ... شاید هم راهی دیگر رقم زند . نهایتش که می دانید تسلیم .

نوشته شده توسط سانسورچی در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 | موضوع:
 بوی قرمه سبزی

بوی قرمه سبزی

نشسته بودیم سر سفره شام و قرمه سبزی را نوازش می کردیم که جناب بابان ما را به شنیدن دوباره خلاصه خبرهای ساعت 21 دعوت نمود .

 

چند خبر خوانده شد و بعد خبری بر این مضمون که : از این پس مسئولان ایتالیایی پیش از تصدی امور باید تست اعتیاد بدهند .

 

--------------------------------------------------------------------

 

می دانم دارید لبخند می زنید . از آن لبخندها که دور از جان شما قیافه آدم را احمقانه جلوه می دهد .

آخر همه مایی هم که دور سفره بودیم و قرمه سبزی را نوازش می کردیم هم با قیافه هایی شبیه قرمه سبزی و با همین لبخند احمقانه و بلاهت بار سر بالا آوردیم در چشمهای هم نگاه کردیم و .... دوباره سر ها پایین . قاشق ها در بشقاب . قرمه سبزی را بچسب بابا .

                                           

                                   

 

--------------------------------------------------------------------

پ . ن : این پست پا نوشت ندارد . خودتان ماشالله هزار ماشالله عقل به رس هستید و یک پا چاقو

نوشته شده توسط سانسورچی در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 | موضوع:
 عیدانه
 

دمی وصل و دمی هجرانم ای دوست

دمادم، سر به سر، حیرانم ای دوست

 

غم حیرانی و درد جدایی

بنای خاکی ویرانم ای دوست

 

خوش آن سر ، سینه ام سودا سری داشت

ز سرداری ، اناالحق خوانم ای دوست

 

دل سودایی ام زنجیر وا کن

بگو، رستم از این زندانم ای دوست

 

سفالین کوزه ام را پر ز می کن

بریز از باده یارانم ای دوست

 

خوشا آن دم ، دم مولا بگیرم

نمایان رخ ، مه ِ ماهانم ای دوست

 

نزن حق هو ، فروکش رو که گویی

به راه مجلس خوبانم ای دوست

 

نسیم یاد می آید ز کویت

نوازش کن رخ سوزانم ای دوست

 

هوایی شد دلم حالی عطا کن

سفیر و خسته و جوشانم ای دوست

 

غمم امروز از جانم بر آمد

ببر جان را بر جانانم ای دوست

 

ز درد ِ زخم تو مرهم نخواهم

بده درد و مکن درمانم ای دوست

 

نهان شد طالعت یکدم ز بختم

نخواهم فال کف بینانم ای دوست

 

نگاهی کن که بند از جان بگیرد

بگیر این تن به خود پوشانم ای دوست

 

کویری تشنه ، تفتیده ، دمیده

بخوابان تب از آن بارانم ای دوست

 

ز شرق شمس و نور شرقی دوست

به اشراقت کنم تابانم ای دوست

 

دمی وصل و دمی هجرانم ای دوست

بگو دیو و یا انسانم ای دوست؟

 

چه دیو و دد ، چه انسان و چه حوری

بدان تسلیم مه رویانم ای دوست

 

ببخش و بار دیگر کن نگاهم

که بی تو بی سر و سامانم ای دوست

 

دمی وصل و دمی هجرانم ای دوست

اگر دیوم ، بکن انسانم ای دوست

                                                                             تابستان ۱۳۸۶

   

 

 در مملکت عشق میان همه عشاق

                                                     تو معنی عرفانی و شاه عاشقانی

                                 

                                                                                             پاییز ۱۳۷۸

 

مولا خودت می دانی که همیشه با تو راحت حرف می زنم . راحت و چشم در چشم . با همین چشمان گناهکار به زلال چشمهایت نگاه می کنم . ولی این بار نمی توانم . رویش نیست امروز . پس حرفی نمی زنم . با تو حرفی نمی زنم . تنها یک نیم نگاه . فقط می خواهم بگذاری یک تبریک خشک و خالی بگویم ......... همین .

                            

 

فردا را عید می دانم و به هر آن کس که حرمتی بر این روز قائل است از هر دین و مسلک تبریک می گویم .

روز پدر هم بر پدرانی که هستند و نیستند مبارک .

 

---------------------------------------------------------

پ .ن : می بخشید . مدتی نبودم . در باغ

پ . ن : یکبار گفته بودم . این نوشته های کج و معوج اسمش شعر نیست . انعکاس حس است و ناموزونی اش را ببخشید .

نوشته شده توسط سانسورچی در جمعه پنجم مرداد 1386 | موضوع: