من می خوام . من قبر می خوام !
اگر فکر می کنید به مناسبت 18 تیر چیزی می نویسم نه . اصلا . اولا که 18 تیرم نمی آید . بعد هم این همه نوشتند . می نویسند . که چی . ول کن بابا بد بختی های از این بدتر داریم حالا شما هی گذشته را نبش قبر کنید .
وای قبر نه . قبر نه . اسمش را جلوی من نیارید ، عجب مصیبتی شد . میتم روی زمین موند که موند . اصلا اصل موضوع همین است و برای همین نمی توانم بنویسم . برای اینکه یک دردی دارم که هیچ کس نمی تواند چاره کند . درد بی درمان . درد بی قبری . حالا این وسط 18 تیرم کجا بود . بد بخت شدم .
آقا من می خوام . من قبر می خوام . من چه خاکی بر سرم بریزم قبر می خوام . خوب من چه می دونستم کار به اینجا می رسه . خانومها ، آقایون لطفا نمی رید . بابا سر جدتون نمیرید . نه التماس به شما فایده نداره . بذار بریم سراغ اصل کاری .عزرائیل جون نوکرتم . الان نه . بابا وایسا . دست نگه دار. نیا . من اصلا تحمل ندارم بخوام در سطح زمین تجزیه شم . نه . آبرو برام نمی مونه . اینها رو بگذر حالا . عذاب قبر رو کجای دلم بگذارم . اون رو کی رفع و رجوع کنم . نکیر منکر قرار بود اون زیر بیان سراغم نه اینجا . یه مدت صبر کن عزیزم . قربونت برم. مگه نمی بینی احداث گورستان در کیلومتر 12 آزاد راه تهران - شمال منتفی شد . خوب . پس من به چی دل خوش کنم . مگه نفمیدی چی گفت . کی نداره . رییس یا چه می دونم مدیر عامل سازمان بهشت زهرا . گفت
" ظرفیت بهشت زهرا تکمیل شده و پیش فروش قبر ممنوع "
یا یه چیزی تو همین مایه ها . از من لینک و منبع و این ها نخواهید که اصلا اعصاب ندارم . جوینده یابنده است . مثلا این جا :
بابا این قدر حرص نخورید بنزین سهمیه بندی شده . ول کنید می افتید سکته می کنید می میرید قبرم نیست ها . بابا قبر سهمیه بندی شد .
تا اطلاع ثانوی لطفا نمی رید .
آی سرم . اِ دستم چرا تیر میکشه . اوه اوه . نفسم گرفته . نه . نکنه .
از وقتی این خبر رو شنیدم همه جام درد می کنه . نکنه بیفتم بمیرم . میت رو زمین می مونه ها . من می خوام . من قبر می خوام . آخ ! آخ ! این دیگه خودشه . تموه . ایناها . انگشت سوم پای سمت چپ . بی حس شده . نه . کارم تمومه . می خرم . خریدارم . خریدار قبر . می دونم نمی فروشین . مگه عقل از سرتون پریده . قبر نگو طلا بگو . بلا بگو .
من دارم این جا از غم بی قبری دق می کنم . این بندگان خدا فلسفه می بافند . خدایا از سر لطف قبری عطا کن یا حداقل مرگی عطا نکن .
http://www.mehrnews.ir/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=511931
" هادی ساعی منشی شورای شهر تهران نیز با بیان اینکه روحیه افرادی که در آزادراه تهران - شمال تردد خواهند کرد با یکدیگر متفاوت است گفت : در این مسیر روحیات عده ای که راهی شمال کشور هستند با روحیه عده دیگر که راهی گورستان می شوند ، 180 درجه متفاوت است بنابراین به نظر می رسد با توجه به این مسئله اجتماعی نمی توان دراین نقطه گورستان احداث کرد ."
بابا هادی جان روحیه را رها کن من دارم قبض روح می شم . احداث کن بره .

ای جان . چه آب و رنگی هم دارن
البته در این شرایط به جایی شبیه چاله هم راضی ام .
احداث کن بره
افاضات محرمعلی خانی
هنوز تمام نشده . امتحانات را می گویم . یک ته تغاری مانده برای 17 تیر تا نشانمان دهند بعد از 18 تیر امتحان بی امتحان . تمام شد ، شد . نشد ، خودشان تمامش می کنند . حال چشم مبارکمان بینا شود روزی سه تا امتحان دهیم .
از قبل تصمیم داشتم بعد از این عزلت نشینی درباره هر آنچه این مدت دیدم و شنیدم و گذشت حتی شده مجمل ، بنویسم . الان می خواهم پا روی تصمیم بگذارم .
حوصله نوشتن درباره بنزین و خودسوزی ملی را ندارم . این همه نوشتند . حالا افاضات محرمعلی خانی بماند .
حوصله نوشتن درباره واترگیت خاتمی را هم ندارم که هی داغ می شود و یخ می کند . حالا فرض کن محرمعلی هم نوشت که قراره خاتمی به جرم اینکه معلم کلاس اولش بیش از حد جوان بوده خلع لباس شود و یا ... . یا فرض کن نوشت که خاتمی هم اصرار پشت اصرار و انکار پشت انکار که من نبودم دستی از آستین بیرون آمد و دست داد . این همه نوشتند . حالا افاضات محرمعلی خانی بماند .
نه حوصله دارم تحلیل کنم ، نه سیاست ببافم و نه زبان بریزم .
یعنی نه که بی حوصله باشم . الان حرفی ندارم . احساس نمی کنم باید چیزی بگویم . این همه گفتند . حالا افاضات محرمعلی خانی بماند .
شاید به این دلیل باشد که الان شبیه کسی هستم که تازه از غار بیرون آمده . البته هنوز هم بیرون نیامدم . دم در ایستاده ام . ای کاش بیرون نیایم .
دوست دارم این دوران امتحانات را . دوره عجیبی است . نه اینکه سخت نباشد و فکر کنید این قدر اهل دود چراغ خوردنم . نه . من هم به اندازه همه آه و ناله کردم . هر چند بی صدا . مخصوصا این بار که به معنای واقعی بیچاره شدم . امتحانات سخت ، برنامه مزخرف ، و مریضی پشت مریضی . 4 واحد حذف کردم . آنفولانزا در چله تابستان به همراه مسمومیت و ... خلاصه اینکه مدام در صف تزریقات مثل ملخ زل زده بودم به تابلوی سکوت با آن انگشت جلوی دماغش !
ولی دوران عجیب و خوبی بود ، مثل همیشه . من همیشه در این موقع حال خوبی دارم . همه ذهنیت و دورنم یکهو تراوشش می گیرد . ماجرایی است . مگر می شود دیگر خواند . به زور زنجیر هم نمی توانم بر تخیل و درون و احساس افسار بزنم . پاک یاغی می شود و به قولی پاک دامنم از دست برفت ...
شاید به این دلیل باشد که در این دوره از این شهر و هیاهو و آدمها دورم . از آنها دورم و به خودم نزدیک . نزدیک .
و همین طور به خاطر شب . اگر چه همیشه شب بیدارم . ولی این فرق دارد . کاری نمی کنم . تنها فکر و فکر و فکر و مدام بیشتر به عمق فرو می روم و گاه هم به زور دگنک می گویم که بابا محرمعلی : بمیر .. بخون . ( این یک جمله قصار است که تنها و تنها خودم معنی اش را می فهمم و کسی که اختراعش کرد )
القصه که خیلی زیباست . احساس آرامش و دوباره یافتن خود . و دیدن ، دیدن ، دیدن و حتی ...
خلاصه در این دوره با خودمم و با خودم صادق . و برای مدتی انرژی می گیرم ، تا کی دوباره در این شهر و هیاهو و بین آدمها خود را غرق کنم و حیف شود همه چیز .
البته حیف نمی شود . می ماند .
بگذریم . خلاصه که داستانی بود و دورانی برای زندگی .
اما...
برای خالی نبودن عریضه افاضات محرمعلی خانی :
امروز داشتم اخبار عربی می دیدم . به سرم زده بود محکی بزنم سوات عربی را ببینم می توانم فرق فحش و تعارف یک عرب را بفهمم یا نه . شاید روزی گذرم به دیار اعراب افتد چه دانی . خلاصه که امیدی بر خود نیافتم ولی ناگاه چیزی توجه ام را جلب کرد که نه ربط به عرب دارد نه فحش و نه تعارف .
اخبار دو رئیس جمهور با یکتا پیراهن را نشان می داد که یکی که اینجا خانه دومش است قرمز پوشیده و ....
بگذریم . بیراهه نروم . حرفم سر دیدار چاوز و احمدی نژاد نیست . آن سوتر ( منظورم پس کله دو رئیس جمهور است ) حرکات و سکنات وزیر خارجه چشمم را نواخت . جناب متکی را می گویم . چند بار دیگر هم نواخته بود از این پیش . این آدم میمیک عجیبی دارد . کوچکترین احساسی با شکلی اغراق شده در صورتش و سکناتش پخش می شود . اگر الان فکر کند که بابا عجب رنگ لباس این بابا نافرمه طرف بعد از ضیافت ناهار آن لباس را سوزانده .
می دانید یاد چه افتادم ؟
نگویید ربطی ندارد که ربطش می دهم . بچه که بودم حدودا 8 ساله ، یکی از کتابهایی که کش رفتم و خواندم " پَر " بود . خواندید ؟
مفهوم و حسی که کتاب بهم داد را به خوبی به یاد دارم ولی اگر بخواهم برایتان تعریف کنم نمی توانم چون با همان ادبیات کودکانه آن روزم به یاد می آورم .
یک چیزی در این مایه که یک آقای جا افتاده و با شخصیت و اهل کار و زندگی ( و البته افتاده در چرخ تکرار ) دلباخته یک خانم جوان بیوه می شود . دلباخته صدایش اول . صدایی رویایی . جناب ، زندگی را رها و به همه اوضاع و احوال خود به عبارتی آتش (بخوانید گند ) می زند برای خانم و خانم با کمک و حمایت آقا قرار می شود از صدای جادویی اش استفاده کند و خواننده شود که می شود و به اوج می رسد ولی ....
حالا ربطش . یک جایی این خانم که آدمی عادی و نا بلد بود زیر نظر استادی آموزش طرز رفتار می بیند . یعنی اینکه حالا که قرار است خواننده شود باید یاد بگیرد چطور راه برود ، بنشیند ، دست بدهد ، آب بخورد ، برقصد ، حرف بزند ، عشوه بریزد و دل ببرد و چطور یک آدم دیگر جلوه کند ....
ای کاش استادی بود برای آموزش رسم دلبری ... ببخشید آموزش سیاست ورزی و منش سیاسی به سیاسیون و رجال کهن بوم وبر .



