خدایا !
تو چگونه زیستن را به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت .

دارد می رود . آنجاست . می بینید ؟ پشت به من دارد . پشت به ما دارد و دارد می رود . هر لحظه دورتر می شود . هر لحظه در سیاهی شب فرو می رود .
دارد می رود نگاه کنید آنجاست . دور می شود . دور می شود . در دل شب . در دل شب پنهان می شود . نه بهتر بگویم خود را پنهان می کند . یا نه به دل شب پناه می برد . پناه می برد از ما . او که خود...
دارد می رود . دارد می رود به پناه شب از ما . از ما و رنگ هایمان . از ما ننگ هایمان . از ما و شهرمان .
دارد می رود . آنجاست . آنجاست . دارد می رود . دارد در دل شب فرو می رود . نگاه کن . رد اشاره انگشتم را که بگیری در این تاریکی هم می توانی پیداش کنی . آها آنجا است . نخلستان را می بینی . آن دو نخل بلند را ببین . آری زیر همان نخل هاست . دارد دور می شود . دیدی . خوب حالا نگاهش کن . دارد دور می شود . دارد می رود تا نبیندمان و نبینیمش . می رود تا نشوند و نشنویم . با گوش های نامحرممان ناله هایش را نشنویم . هر چند اگر نرود هم نه می بینیمش و نه می شنویم .
دارد می رود . آری می بینم . درست است . تو هم فهمیدی نه ؟ آری قامتش خم شده . چه سنگین گام بر می دارد . سنی ندارد !
دارد می رود . قامتش خم شده و گام هایش سنگین . بار همه تاریخ را به دوش می کشد . غم همه مردمان را بر شانه دارد . و غم فاطمه را
دارد می رود . آنجاست . می بینیدش . مولا را می گویم . می بینیدش . فاطمه را به بقیع سپرده و می رود . کجا می رود . بی او کجا می رود . چه می کند . آه که چقدر این وظیفه سخت است . وظیفه ای که بر دوش دارد . وظیفه ی ... زنده ماندن و باقی بودن هنوز . فاطمه را به خاک بخشید ، او که خود پدر خاک است .
دارد می رود . آنجاست . از امشب سنگ صبور های جدیدی یافته . از امشب که دیگر سر بر شانه فاطمه ندارد تا از درد هایش ، از باری که بر شانه دارد و از ضجری که می کشد بگوید ، از امشب با نخل و چاه سخن ها دارد . از آنچه می بیند و نمی بینند . نمی بینیم . آه که هیچ کس نمی بیند . هیچ کس نمی فهمد . پس او با که بگوید .
آخر اگر علی ناله نکند که تاب نمی آورد . 6۳ سال را تاب نمی آورد . 6۳ سال در بین ما !! باید خودش را نگه دارد . باید لا اقل به اندازه 6۳ سال تاب بیاورد . آه که این سال ها کی به پایان می رسد . بی تاب است .
دارد می رود . آنجاست . می بینی . هنوز هم می شود پر عبایش را دید . دیدی ؟ آنجا بین نخل ها . دور می شود . آه که چه تحملی دارد و چه دردی این مرد . افلاکی باشی ، و بخواهی با زمینیان حرف بزنی . دیده باشی و بخواهی با کوردلان هم وطن باشی . آه که چه دردی دارد این مرد . خدایا کِی رستگار می شود . او رستگار همه تاریخ است .
نگاهش کنید . مولای تنها دارد می رود . مولایی که خاک تاب قدم های او را نداشت .
دارد می رود . دارد می رود آنجاست . شاید به جستجوی فاطمه . می رود تا نشانه ای بیابد . آه فاطمه اش کجاست . کجاست . وای که چه سخت است پدر خاک باشی و خاک تاب قدمهایت را نداشته باشد .
چه بوی یاسی می آید . ببین . بو کن . از سمت نخل ها است . شاید پیدایش کرده . وای بوی یاس همه جا را پر کرده . نکند علی همیشه با یاس سخن داشته . آری شاید . و ما گمان برده بودیم با چاه سخن دارد . عجب بوی یاسی می آید .
دارد می رود آنجاست . کمکم از نگاه محو می شود . دیدی . دیدی ؟ صدایش کن . فریاد بزن . شاید برگردد و نگاهی کند .
" مولا "
رفت .
نگاهم نکرد . شاید نشنید . شاید هم صدایی نبود برای شنیدن ...
منتظر می نشینم مولا . منتظر می نشینم تا برگردی . همین جا پشت نخلستان می نشینم . می دانم در آنجا جایی برای من نیست . همین جا می نشینم تا برگردی و ببینمت . شاید هم این بار صدایم را شنیدی . بهتر بگویم . تو که می شنوی . شاید این بار بتوانم صدایت بزنم تا صدایم را بشنوی . شاید .
و تو ای بانو . فاطمه . فاطمه محمد . فاطمه علی . فاطمه ...
بانو از تو چه بگویم . حرفی ندارم . نمی توانم از تو بنویسم . من ! نه من نمی توانم . نباید چیزی بگویم . چیزی نمی دانم . فقط می دانم که تو فاطمه ای . و همین بس .
خرداد ۱۳۸۶
----------------------------------------------------------------------------------------
مدتی نیستم . حدوداً تا نیمه تیر . دعا کنید به خیر بگذرد . امتحانات را می گویم . اگر شد می آیم و چیزی می نویسم و اگر نه تا نیمه تیر خداوند حافظ همه شما دوستان خوبم . ممنون از همه حرف هایی که می گویید و نمی گویید .
دلم برایت تنگ است
دلم برایت تنگ است . نمی بینمت . نمی بینمت و می دانم هنوز داری مرا نگاه می کنی . می دانم چشم هایت را ، جشم هایت را هنوز هم به من می دوزی . وای تو خسته نمی شوی . نا امید نمی شوی . نه . نه . یادم نرفته . هنوز یادم مانده . خستگی و نا امیدی در ذات تو راهی ندارد و سرشتت منزه از نقصان است .
راستی چرا ؟ چرا ؟ چرا هنوز رهایم نکردی . بگو . بگو . دوباره لب باز کن . هر وقت از خودت با این حال خواستم لب باز کردی . لب باز کردی و صدایت را شنیدم . به خودت قسم شنیدم . بگو . من که کاری نکردم . کاری نکردم که لایق آن باشم که رهایم نکنی . این را می دانم . ولی هنوز نگاهم می کنی . این را نمی دانم . این را نمی فهمم .
این را نمی فهمم . مگر تو چقدر صبر داری . چقدر !
دلم برایت تنگ است . نمی بینمت . خیلی وقت است . شاید همیشه نمی دیدمت . ولی چرا گاهی حس کردم دیدمت ؟ چرا ؟ شاید تو نبودی . شاید تو را در آینه چشم های کسانی دیدم که تو را دیده بودند . آری شاید . شاید هم نه . شاید گاهی دیده باشمت .
دلم برایت تنگ است . نمی بینمت . نمی بنمت ؟!! باز هم دروغ . باز هم .
نه این نیست . چیزی دیگر است . این نیست که نبینمت . نمی خواهم ببینمت . وقتی هم می آیی و برای لحظه ای کنار اتاق ، همان گوشه می نشینی ، لبخندت را با چشم های همیشه خیس به من می دوزی با این که همه وجودم می لرزد و صدای دندان هایم را می شنوم باز هم نمی بینمت . نمی خواهم ببینمت . چشم هایم را می بیندم . جای دیگری را نگاه می کنم . جایی جز گوشه ای که تو نشسته ای و جز درون خودم . آخر در درونم لبریز تو است . در آنجا راه فراری نیست . جای دیگری را نگاه می کنم . چشم می گردانم تا تو را نبینم و چه چشم چرانی بیهوده ای . تو از آن گوشه بلند می شوی و همه جا در قاب چشمم جا می گیری . حضورت پر است و تجلی همه جا هست . چشم هایم پر از تو است .
دلم برایت تنگ است . نمی بینمت . یا نمی خواهم ببینمت . یا ...
یا صرف نمی کند . اگر تو را ببینم ....
چه می گویم ؟!!... من که گفتم تو را می بینم . هر چه بیشتر چشم می چرخانم بیشتر می بینمت . می بینمت . به روی روحم نمی آورم . شاید فکر می کنم صرف نمی کند . آخر الان که مشکلی نیست .
همه خوبند . تو را شکر.
درگیری ای ندارم . تو را شکر .
دردی ندارم . تو را شکر .
خوب پس در این شرایط بهتر است تو را ندید . نه ؟ آره صرف ندارد . دست آدم را می بندد . پای نفس آدم را پا گیر می کند . آری بهتر است به روی روحم نیاورم که آن گوشه نشسته ای و داری لبخند می زنی با آن نگاه خیس و آن لبخند ... آن لبخند ... واژه ای نیست .
آری قشنگ ترینم . به روی خودم نمی آورم . آری . این طوری نگاهم نکن . نه . نکن . من می خواهم راحت باشم . نمی خواهم سختی بکشم . فکر کنم . بفهمم . درد بکشم . سرشار شوم . نگاهم نکن .
....
نگاهم کن ! نگاهم کن . نگاهم کن . نه . نگاهم کن . یا نگاهم کن یا ... یا هیچ . فقط نگاهم کن . اگر نگاهم نکنی نه مرگ را می خواهم نه زندگی را .
دلم برایت تنگ است . نگاهم کن . آری نگاهم کن . نگاهم کن . می خواهم در نگاهت ذوب شوم . وای که نگاهت .... نگاه که نه انعکاس نگاهت در چشم آنان که شایسته نگاهت و دیدنت هستند چه آتشی به جان نا آگاهم می زند . آگاهانت چطور می سوزند وقتی من به این حالم . اگر من این چنینم آدم ها با نگاهت چطور شوریده می شوند !
دلم برایت تنگ است . می بینمت . می خواهم ببینمت . هر چه گفتم نشنیده بگیر . می خواهم ببینمت . من ؟ من کی گفتم ؟ من غلط کردم گفتم نمی بینمت . گفتم صرف نمی کند . نه . رو بر نگردانی . رها نکنی . نه . من تسلیمم . من تسلیمم . نگاه کن . حاضرم در ازای یک نگاهت جان بسپارم . نگاه کن . دروغ گفتم . نمی توانم بدون نگاهت ، بدون دیدنت زندگی کنم . من نمی توانم . همه ذرات وجودم تو را می خواهد . نه من نمی توانم . نمی خواهم . می دانم هر چند گاه چشم هایم را به روی نگاه زیبایت می بندم . ولی خودت که داری میبینی . هیچ وقت به اندازه همین گاه و بیگاه ها نکشیده ام . می بنیی که چه سرگشته ام . چه شرمنده ام و چقدر می ترسم . می بینی وقتی نمی بینمت (می بینمت) ، یا تظاهر می کنم نمی بینمت چطور دست و پا می زنم ، بی قرارم ، گم شده ام ، هراسانم . می جوشم .
و هر بار باز نگاهم می کنی . و وقتی دلت خیلی برایم سوخت دوباره دستت را جلو می آوری . و من دستت را می بینم . به خودت قسم که دستت را می بینم . آره این جا است . نگاه کنید دستش اینجا است . دارد می گذارد روی سرم . وای . داشتم می سوختم . دستت را بیشتر روی چشم هایم بکش .
دلم برایت تنگ است . می بینمت . می بینمت دلم برایت تنگ است . چرا ؟ چرا دوباره دستت را جلو آوردی . دوباره تجلی ات را نشانم دادی . اسمش را چه می گذاری . چه می گذارند . نشانه ؟ آیت ؟ معجزه ؟
چقدر نشانه ، آیت ، معجزه ! چقدر . تا کی نشانم می دهی . تا کی ؟ تا کی تحملم میکنی . می بینی که چشم هایم را به رویت می بندم . باز نگاهم می کنی و وقتی دارم تمام می شوم و خودم هم گیجم که چرا ، دوباره دستت ...
تا کی ؟ تا همیشه ؟ بگو . بگو . با صدای خودت بگو . من که صدایت را بارها از زبان خودت شنیدم . به خودت قسم شنیدم . همه مان شنیدیم . می خواهم خودت بیایی و بگویی . بگویی که همیشه نشانم می دهی . همیشه . بگویی که قول می دهی . قول می دهی همیشه نگاهم کنی . من یکی را همیشه نگاه کن . با همه ندیدن ها ، کوری ها ، تجاهل ها ، تظاهر ها ، دروغ ها و گناه هایی که با دست خودم به روحم گره می زنم و چه محکم ! قول بده همیشه همان گوشه اتاق با چشم های خیس و لبخند سوزان و مهربانت ، مهربانت ، مهربانت ، بنشینی و نگاهم کنی . که همیشه مرا ببینی . ببینی که چطور نمی بینمت و دوباره دست هایت ...
قول می دهی ؟ قول می دهی ؟ دیگر نترسم . نترسم از اینکه از بس خودم را به ندیدن بزنم رهایم کنی تا در فراغت و ندیدن و خوشی غوطه بخورم . وای که نمی دانی (می دانی ) چه قدر از بی دردی و خوشی می ترسم و بیزارم . من تو را می خواهم . با همه ندین ها و بدی ها و گناه هایم این را بدان که تو را می خواهم . بگذر . از من یکی بگذر . بگذر و قول بده . قول می دهی ؟
و من هرگز از لطف تو نا امید نخواهم شد .
---------------------------------------------------------------------------------
هیچ گاه شاعر نبوده ام . این که معلوم است . ولی . هیچ گاه شعر هم نگفته ام .
چیزهایی نوشته ام که اسمش هرگز شعر نیست . پدربزرگم شاعر بود . شعرهایش خوب بود و محکم و دلنشین . پدرم اصرار دارد که شاعر باشد . اصرار دارد که شعر بگوید . شعرهایش هم نه خوب است و نه محکم . و در بیشتر مواقع نه دلنشین . و من چیزهایی نوشته ام که هرگز شعر نیست . اصرار دارم که شعر نیست . انعکاس احساسم بوده که گاهی ، گهگاهی شاید به تعداد انگشتان دست روی کاغذ آمد . دیگر نگذاشتم روی کاغذ بیابد . چون از اینکه کاری را که بلد نیستم ، انجام دهم بیزارم . برای همین خیلی زمان ها هم که می خواستم این انعکاس احساس را بنویسم این کار را نکردم . یک جور سرکوب . یا بهتر بگویم پر و بال ندادن به یک احساس . امشب ...
ساعت 3 صیح است ! فکر کردم هنوز شب است ! به هر حال این بامداد ، داشتم کار تحقیقی را تکمیل می کردم که خواستم کمی به خودم استراحت بدهم . رفتم سراغ موسیقی . یکی از Trackهای آیین مستان را بدون اینکه نگاه کنم باز کردم . یا رب بود .
نمی دانم چند بار آهنگ به آخر رسید و دوباره از نوع آغاز شد . من نفهمیدم . اصلا حالم را نفهمیدم . فقط می دانم وقتی دستم را بردم تا پنجره آهنگ را ببندم نوشته بالا را تایپ کرده بودم و ... از جزئیات بگذریم .
نمی دانستم چه نوشته ام . گفتم بخوانم شاید به درد محرمعلی خورد ! یک بار خواندمش و مطمئن شدم توی وبلاگ نمی گذارمش . مطمئن شدم .
خواستم بروم سراغ تحقیق ، دیگر نشد . فهمیدم خوب امشب درس و ... تمام . اصولا من موقع امتحانات یاد چیزهایی می افتم که دوست دارم . موسیقی ، کتاب ، شعر .
فال حافظ گرفتم . سراغ دیوان شمس رفتم و ... یکهو دستم خورد به یکی از دفترهایی که نوشته هایی را در آن نوشته بودم . چیزی شبیه دفتر خاطرات یا هر چیز ...
دفتری قدیمی بود . بین سال های 77 تا 80 . ورق زدم . یکهو به یکی از آن نوشته های حسی که اصرار دارم یک وقت اسم شعر یا چیزی که قرار بوده یک روزی تبدیل به شعر شود را روی آن نگذارم ، رسیدم . خواندم تا به نوشته زیر رسیدم . فکر کردم شاید کمی از حسی که آن روز در 14 سالگی ! داشتم را با حس امشب یا بهتر بگویم این بامداد و حسی که گاهی سراغم می آید مشترک بوده .
حالا نمی دانم چرا دارم مطلبی که هرگز نمی خواستم در وبلاگ بگذارم و هنوز هم مطمئن نیستم پشیمان نشوم و این نوشته ی قدیمی را که شاید جز یکی دو دوست برای کس دیگری نخوانده ام را اینجا می گذارم .
امیدوارم پشیمان نشوم .
کعبه عشق
ساقیا ده قدحی از میِ مستانۀ عشق روی بنما به من عاشق میخانۀ عشق
راه بگشا،ناز کم کن،که ز سوزهجران سینه ام سوخت در این هجر غریبانۀ عشق
تشنه و تفته و خمّار و عطش آلودم جرعه ای عشق ، رواق دل دیوانۀ عشق
نیست در محفل جانان و در این بزم چرا جای این بی دلِ دل خسته کاشانۀ عشق
زآتش فرقت جانسوزۀ رویت جانا شده ام شعلۀ این مجمر جانانۀ عشق
یک شب آرام ندارد دل آوارۀ من شده سرگشته افسون پر افسانۀ عشق
کاش سودای غزل های دلم پر می زد سوی آن قصر اهورایی شاهانۀ عشق
ملکا کن نظری ، گوشه چشمی جانا به کدامین گنهم رانده ای از خانۀ عشق
پاییز 1378
امروز می خواستم درباره کورش بنویسم . درباره بی حرمتی به فرهنگ و تاریخ و هنر و تمدن . درباره تخریب . بهانه اش نوشته ای بود که در وبلاگ دوستی خواندم . ولی ...
امروز می خواستم از کورش بنویسم . از اشک هایش ! مادربزرگ خوابش را دیده ! دیده که کورش بالا بلند و افراشته با قامت آریایی ، همچون تصاویر کتاب های تاریخ در برابرش ایستاده ، ولی در چشمان پر فروغش که نور ایزدی آن منادی پاکی اهورایی و فر ایزدی کورش شاهِ پیام آور است (1) ، غمی به دل چنگ می زند که پادشاه فاتح و عادل و پیامبر عدالت گستر آزادی خواه را غارت خورده می نمایاند .
کورش با همان قامت افراشته و چشمان پر فروغ ر.بروی مادربزرگ ایستاده و های های گریه کرده ! های های !
دیشب که با مادربزرگ حرف می زدم خودش گفت : « دردناک بود . روبروی من کورش ایستاده بود . و با صدای بلند گریه می کرد . »
تصورش را بکنید .... کورش روبروی آدم باسیتد و بی هیچ حرف فقط بلند بلند ضجه بزند .

امروز می خواستم از کورش بنویسم . از تاریخی که فقط در کتاب پیدایش می کنیم . تاریخی که در کاغذ ها می نویسیم و در دیده ها نابود می کنیم . تاریخی که به تاراجش می دهیم . به چه بهایی ؟ ....
از فرهنگ بنویسم . از فرهنگی که با دست خود و قصد خود دفنش می کنیم . فرهنگی که به تاراجش می دهیم . به چه بهایی ؟ ...
از تمدن بنویسم . از تمدن باستانی ! تمدنی که تنها وقتی می خواهیم هم نوعی را در گوشه دیگری از جهان تحقیر کنیم و به القاب پست ملقب کنیم برایمان معنا می یابد . تمدنی که آثارش را باید در موزه های همان هایی که از روی ناتوانی تحقیرشان میکنیم ، بیابیم ! وای که چقدر حقیر ! تمدنی که به تاراجش می دهیم . به چه بهایی ؟ ...
بها نمی خواهد . مفت چنگشان .
امروز می خواستم از کورش بنویسم . از غم نامه کورش . نمی دانم اگر می نوشتم از کجایش شروع می کردم ... از پاسارگادش که همین روزها نم می کشد و بعد هزاران سال تلی از خاک می شود . ( تمدن نم کشیده ! فرهنگ نم دار ) خوب فدای سرتان و سرشا ن !
از الواح گلی ؟ آه الواح گلی نگویید .
از منشورش . منشور کورش هخامنشی . نخستین بیانیه حقوق بشر در جهان .
اصلا منشورش را خوانده اید . می دانید نخستین بیانیه حقوق بشر جهان را یک پادشاه – پیامبر ایرانی نوشت . در 538 سال پیش از میلاد مسیح (ع) و در زمان ورود کورش به شهر بابل . نگاشته شد به فرمان او برای شرح فتحش و برای بیان حرف هایش و عقایدش . و چه ورود و چه فتح زیبایی . عدالت و آزاد اندیشی این فتح چه دلنشین است . در آن هنگام که فرمانروایان هم عصر کورش این چنین می گفتند :
آشور نصیر پال پادشاه آشور ، در کتیبه خود چنین نوشته است :
" ... به فرمان آشور و ایشتار ، خدایان بزرگ و حامیان من ، ششصد نفر از لشگر دشمن را بدون ملاحظه سر بریدم و سه هزار نفر از اسیران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم . حاکم شهر را به دست خود زنده پوست کندم و پوستش را به دیوار شهر آویختم . بسیاری را در آتش کباب کردم و دست و گوش و بینی زیادی را بریدم ، هزاران چشم از کاسه و هزاران زبان از دهان بیرون کشیدم و سرهای بریده را از درختان شهر آویختم ... "
در کتیبه آشور بانیپال در 645 پیش از میلاد ، پس از تصرف شهر شوش آمده است :
" ... من شوش ، شهر بزرگ مقدس را به خواست آشور و ایشتار ، فتح کردم . من زیگورات شوش را که با آجرهایی از سنگ لاجورد لعاب شده بود ، شکستم . معابد عیلام را با خاک یکسان کردم و خدایان و الهه هایشان را به باد یغما دادم . سپاهیان من وارد بیشه های مقدسش شدند که هیچ بیگانه ای از کنارش نگذشته بود ، آن را دیدند و به آتش کشیدند . من در فاصله یک ماه و بیست و پنج روز راه ، سرزمین شوش را تبدیل به یک ویرانه و صحرای لم یزرع کردم . ندای انسانی و فریادهای شادی به دست من از آنجا رخت بربست ، خاک آنجا را به توبره کشیدم و به ماران و عقرب ها اجازه دادم آنجا را اشغال کنند ... "
در آن هنگام کورش این چنین گفت در منشورش . می دانستی ؟
« ... منم کورش ، شاه جهان ، شاه بزرگ ، شاه توانمند ، شاه بابِل ، شاه سومر و اَکَد ، شاه چهار گوشه جهان .
پسر کمبوجیه ، شاه بزرگ ؛ نوه کورش ، شاه بزرگ ؛ نبیره چیش پیش ، شاه بزرگ .
آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابِل شدم ، همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند . در بارگاه پادشاهان بابِل بر تخت شهریاری نشستم . مَردوک خدای بزرگ ، دل های پاک مردم بابِل را متوجه من کرد ؛ زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم .
ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابِل شد . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید . وضع داخلی بابِل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد . من برای صلح کوشیدم .
من برده داری را برانداختم ، به بدبختی آنان پایان بخشیدم . فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند . فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند .
مَردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد . او برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت . ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم .
من همه شهرهایی را که ویران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند . همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم .
بشود که دل ها شاد گردد.
بشود ، خدایانی که آنان را به جایگاه های مقدس نخستین شان بازگرداندم ، هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند . بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند . بشود که آنان به خدای من مَردوک بگویند : " به کورش شاه ، پادشاهی که ترا گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه ، جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.
من برای همه مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم ... »
می دانید امروز منشور کورش کبیر کجا است ؟ می دانید ؟
امروز می خواستم از کورش بنویسم . از غارت خجسته ای که دیروز نصیبش شد . نه نصیب کورش . نصیب همه ایران . همه تاریخ ایران . همه فرهنگ ایران . همه خاک ایران . همه خون های روی این خاک . این غارت تقدیم شد به همه مادرانی که فرزندان خود را برای پاسداشت ذره ذره این خاک راه آوردگاه کردند با دست خود و تا پایان عمر با قد خمیده لباس های مشکی خود را شستند و پوشیدند !
این غارت تقدیم به همه مادران تاریخ ایران . چه مادری که هزاران پیشتر با عشق به اشو زرتشت و اهورا مزدا راهی نبرد با یونان می کرد و تن پاره پاره اش را هم نمی دید و چه مادری که از آن گاه که فرزندش را از زیر قرآن راهی کرد تا به امروز روی سکوی آجری جلوی خانه نشسته و خیره به پیچ کوچه نگاه می کند .
غارتی که تقدیم می شود به همه دستان هنرور ایرانی . دستانی که خاکی را که هنوز خون فرزند آن مادران گرمش نگه داشته بود به هنر کیمیا کردند . دستانی که منشور کورش ، سفالیه ، سر ستون پرسپولسی ، عالی قاپو و الواح گلی را ساختند . راستی جریان الواح گلی را می دانید ؟ الواحی که برای مطالعه به دانشگاه لندن دادیم و ... و نوششان باد !! رفت که رفت .
راستی سر ستون پرسپولیس کجا است . چطور می شود شب بخوابی و صبح که به تخت جمشید می روی ببینی ستون به آن عظمت نیست شده ! راستی که این هلی کوپترها چه می کنند !
و حالا مژده غارت ....
نه من دیگر مژده نمی دهم . خواستید مژده و بشارت بگیرید بروید پیش مادربزرگ تا قصه مژده را برایتان بگوید . مادربزرگها قصه غصه را هم شیرین می گویند .
امروز می خواستم درباره کورش بنویسم . درباره بی حرمتی به فرهنگ و تاریخ و هنر و تمدن . درباره تخریب . ولی ...
ولی نمی نویسم !
آخر امروز دیدم . دوباره دیدم . که این بی حرمتی فقط به فرهنگ و تاریخ و هنر و تمدن نیست . بی حرمتی به هر آن چیزی است که برای بشر مقدس است . هر آن چیزی که می تواند برای گروهی مقدس باشد .
بی حرمتی به تقدس است . به انسان و انسانیت است . به انسان و ارزش هایش . روحش . هویتش .
بی حرمتی به فرهنگ و تاریخ و هنر و تمدن . بی حرمتی به دین .
امروز می خواستم درباره کورش بنویسم و حرمت تاریخ و فرهنگ و هنر و تمدن . حرمت آزادی و کرامت انسان ها و آیین انسانها . حرمت دین . اما نمی نویسم .
نه . نمی نویسم . از کورش نمی نویسم .
امروز می خواستم از کورش بنویسم . از منشور کورش و الواح گلی بنویسم . اما ... به جای آن از گنبد و گلدسته می نویسم .

درباره حرمی که برای گروهی انسان حرمت داشت و دارد . برای حرمی که حریمش شکسته شد . برای تقدسی که تهدید شد . برای حرمی که برای گروهی انسان زیبا است و روحانی و مقدس . و برای من .
هر اعتقادی که داریم و نداریم بی حرمتی به درگذشتگان را که نمی توانیم خوش بداریم . نمی توانیم تایید کنیم . می توانیم ؟
و شمایی که خود به تاریخ و فرهنگ و هنر تمدن حرمت نمی گذارید . پاسش نمی دارید . شمایی که به تاریخ و فرهنگ و هنر و تمدن رحم نمی کنید . که به دین رحم نمی کنید . به دین و مذهب و عقیده دیگران رحم نمی کنید . که انسانها را آزاد نمی خواهید . نه در دین . نه مسلک . نه اندیشه . که اگر ببینید فرزند یکی از امامان ما به جای اینکه امامزاده باشد امام گروه و فرقه دیگری از اهل تشیع (مثلا اسماعیلیه) است ، یا فرزند امام را نا خلف می خوانید ، یا حرمش را حرمت نمی نهید .
شمایی که نمی گذارید جشن سده را به پاسداشت نور و روشنایی و تقدیس یلدای خورشید با خاطر آسوده به سور بنشینند ، شمایی که نمی شنوید و نمی خواهید بشنوید : " لا اکراه فی الدین " را ، چه چیز را تسلیت می گویید . مگر شما هم فهمیدید چه شد ؟!
درد این بی حرمتی را ، درد این تخریب را بگذارید برای آنانی که دردآشنا هستند و آزاده صفت . حال با هر دین و مسلک . برای آنان که حرمت می گذارند ، تاریخ و فرهنگ و هنر و تمدن و دین انسانها را . و آنان انتظار حرمت دارند .
یا درد را واگذارید و آلوده اش نکنید . یا دردمند شوید .
دردمان را زیاد تر نکنید .
اگر ذره ای ایمان دارید ؟ دارید ؟
-----------------------------------------------------------------------
پ . ن : خبر بمب گذاری دوباره سامرا را که شنیدم تنها نبودم . جایی بودم . دردناک بود و وا مصیبتا و خزعبلات و نگرش فرقه ای و متعصب و کوته بینی تعدادی از افراد معلوم الحالی که آنجا بودند درد را بیشتر می کرد. دلم می خواست فریاد بزنم : همه تون خفه شید . نزدم !
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱ . کورش به اعتبار اسناد تاریخی از پیامبران ایران باستان بوده و بنابر تفاسیر مقصود از ذوالقرنین در قرآن کورش هخامنشی است .
+

عبدالرضا شيخ الاسلامي ، رئيس شوراي سياست گذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشههاي رئيس جمهور ، با صدور احکامی غلامحسين الهام، محمد حسين صفار هرندي، مجتبي ثمره هاشمي، روح الله حسينيان، حاج علي اكبري، صادق محصولي، رحيم پور ازغدي، علي مطهري، علي اكبر اشعري، علي اكبر جوانفكر، محمد علي فتحاللهي، محمد شفيعيفر، محمد جعفر بهداد و مجتبي زارعي را به عضويت شوراي سياست گذاري و نظارت بر انتشار آثار و انديشههاي رئيس جمهور منصوب کرد .
----------------------------------------------------------------------
پ . ن : اولاً که واقعاً به خودم خسته نباشید می گم چون بیچاره شدم تا این پست را تهیه نمودم . خیلی گشتم تا متفکرانه ترین عکس های اعضای شورا را اورکا کردم . اورکا ! اورکا !
پ . ن : قابل توجه محمدرضا و محمد عزیز ! از همین اولش بگم که عزیزان برادر باور کنید محرمعلی خان اهل سیاسی بازی نیست . حداقل نه به مفهمومی که در نظر شما است . فقط چیزهایی که می بینم و می فهمم می نویسم . یا چیزهایی که برایم جالب است . گاهی اوقات هم فقط اطلاع رسانی می کنم ! مثل حالا .
چه کنم از بس تو گوشمان خواندند وظیفه خبرنگار و روزنومه چی اطلاع رسانی است باور کردیم ! گاهی مرتکب می شویم .
" مرثیه ای برای نگاه های سیر ! "
بیلچه کوچکی دستم بود . خاک باغچه را می کندم . خاک که نه ، تازه آب خورده بود . گل شده بود . بوی خوشی داشت . می کندم و کمی آن طرف تر نزدیک بوته نسترن تپه کوچکی درست می کردم . کندم . کندم . چاله کوچکی که حفر کرده بودم ! به چشمم چاهی عمیق می آمد . این را درد دست های کوچکم می گفت .
آها . پیدا شد !
آره اینجا است . پیدا شد . خودش است . سرش را از روی خاک بلند کرد . به بدنش پیچ داد و نیمی از آن را که هنوز لای خاک مانده بود بیرون کشید .
ذوق کردم . پیدا شده بود ! خودم پیدایش کردم . خودم .
خودش را دوباره تکان داد . سرش را کج کرد و فکر کردم چشم هایش را که اندازه یک دانه خاکشیر بود و سیاه ، به من دوخت .
عقب کشیدم . می ترسیدم ولی می خواستم ببینمش . قبلا اسمش را شنیده بودم . می گفتند در روز بارونی بیشتر پیداش می شود ولی من نمی خواستم تا بارون صبر کنم .
چقدر زشت بود ! دوستش نداشتم . ولی می خواستم پیداش کنم که پیدا شد .
کرم خاکی !
خودم کشفش کردم . پس کرم خاکی این است . سیر که نگاهش کردم دوباره خاکش کردم ! آرام آرام تپه خاک را روی سرش ریختم و خیالم راحت شد که بیرون نمی آید .
آفتاب خوش رنگی از لابه لای برگ های در هم و انبوه درختان حیاط سنگفرش خاکستری را سایه روشن می زد . حیاط خیلی بزرگی است !
رفتم طرف حوض . آن موقع هنوز حوضمان را دفن نکرده بودیم . حالا کردیم ! تویش را با خاک پر کردیم . یادم نیست چرا . فکر کنم ترک برداشته بود یا یک چیزی شبیه این .
رفتم طرف حوض . آن موقع هنوز حوضمان را دفن نکرده بودیم ! آب فواره وسط حوض روی لباس سفیدم پاشید . یواشکی که کسی نبیند و دعوا نکند سرم را گرفتم نزدیکتر تا آب فواره موهای پسرانه ام را خیس کند . از آرایشگر های آرایشگاه های مردانه خوشم می آمد . موهایم را شق و رق از آب در می آوردند . تا 7 – 6 سالگی آرایشگاه مردانه می رفتم .
خواستم بیلچه را بگیرم زیر آب که دیدمش . اینجا چه می کرد ؟ نوک بیلچه بود .
خودش را گرد کرده بود . چند باری دیده بودمش ولی نه از این نزدیکی . حتما وقتی کرم خاکی پیدا می کردم چسبیده نوک بیلچه !
خر خاکی بود .
ترسو بودم . از همه حشرات بدم می آمد . با این همه کنجکاوی بر ترس می چربید . یواش گذاشتم اش روی سنگ های لب حوض . یک تکه چوب از توی باغچه پیدا کردم و یواش قلقلکش دادم و چشم های گردم را زل زل به خرخاکی دوختم .
قلقلک دادم . قلقلک دادم تا خودش را باز کند . تا آن موقع دقیقا از نزدیک ندیده بودم چه جوری خودش را باز می کند . اول خودش را سفت کرد . ولی بعد تسلیم شد . نوارهای جدای بدنش که در حالت گرد شده از هم فاصله داشت به هم نزدیک و نزدیک تر می شد تا اینکه از آن شکاف های عمیق تنها خطی باقی ماند . پاهاش ! از نازکی مثل نخی بود که صد لایه کردن . خیلی برای هیکل توپول اش باریک بود . از لبه حوض با چوب قلش دادم پایین . دوباره خودش را گرد کرد و و شکاف خورد و شد گلوله ای خاکستری .
رهایش کردم . امروز هنوز به مورچه ها سر نزده بودم . تازه خانه گلی را کی بسازم ؟ یک استنبولی را از زیر زمین به غارت برده بودم . دو سه تا بیلچه خاک ریختم توش و با آب قاطی کردم . دمپایی ها را کندم . امروز زده ام به سیم آخر ! مثل صوفی کارگر افغان ساختمان نیمه ساز بغلی که گاهی خبرش می کنیم برای کارهای خانه جفت پا وارد استنبولی شدم .
گِل خانه ام درست شد .
یک عالمه قوطی کبریت خالی را کنار هم چیده ام ، با نوک بیلچه محبوبم ، گِل را در قوطی کبریت ها می ریزم . زیادی اش را با دست و یک کارد از خدمت خارج شده ، بر می دارم و صافش می کنم . بعد کناره های قوطی کبریت را باز می کنم و خِشتم را بیرون می آورم و در آفتاب می چینم کنار دیگر خشت هایم .
مصالح را که ساختم خانه سازی شروع می شود ( تولید ملی ، افتخار ملی! ) طاقت ندارم که به توصیه دیگران بگذارم خشت ها خشک شود . کنار دیوار سمت چپ حیاط زیر درخت انجیر روی هاون سنگی مان می نشینم ، شروع می کنم خشت ها را روی هم و کنار هم چیدن . چیزی هم ندارم که بین خشت ها بمالم تا سفت شوند و هم را بگیرند . چه می گویند بهش . ملات ؟
سه طرف دیوارهای خانه تمام شده . دیوار پشتی و دو دیوار کناری . اما برای دیوار جلوی خانه ام خشت ندارم . دیگر هم از قوطی کبریت خبری نیست . اشکال ندارد . به خودم می گویم خوب خانه من اینطوری است . باید فرقی داشته باشد ، که دارد . یک دیوار کم دارد .
چهار پنج تا برگ از گلدان های قیکوسمان می کنم . سقف خانه ام پوشانده شد .
راضی نیستم . می روم سراغ برگ های خرزهره . باریک تر است . برگ های خرزهره را آرام آرام طوری که سقف خانه ام نریزد و خانه خراب نشوم روی برگ های فیکوس می چینم .
خوشکل شد .
راضی ام .
یاد فیلم محمد (ص) افتادم که چند هفته پیشش توی تلویزیون دیده بودم . نمی دانم آن موقع در 4 یا 5 سالگی چیزی ازش فهمیده بودم یا نه . فقط یک صحنه را خوب به خاطرم سپرده بودم . ساختن مسجد پیامبر .
از فرداش تصمیم گرفته بودم قوطی کبریت جمع کنم تا مثل حمزه خشت های قهوه ای چهار گوش خوشکل را با زحمت ! در بغل بگیرم و این ور و آن ور ببرم . بردم !
فقط خشت های من کمی کوچکتر بود !
دویدم . " شو شو " عروسکم را آورم . (بلد نبودم بگم شیرین . اسم عروسکم هم شیرین بود که چون در دهنم نمی چرخید می گفتم شوشو . حالا چه اصراری بود اسمی که حتی نمی توانم تلفظ کنم را روی عروسک فلک زده بگذارم نمی دانم !)
آوردم که بگذارمش در خانه . دیدم جا نمی شود . از سر تا کمرش را می توانستم زیر سقف خانه بچپانم . پاهاش بیرون می ماند .
رفتم کاکلی را آوردم . کاکلی سگ پلاستیکی سبز رنگی و کوچکی بود که نخ به گلویش می بستم و دنبال خودم می کشیدم . کاکلی را گذاشتم توی خانه و بهش گفتم مواظب خانه باش تا برگردم سگ خوبم !
جور غمگینی نگاهم کرد . مظلوم بود و بی صدا ولی من از چشم های کاکلی حرفهایش را می خواندم . صدایش را می شنیدم . این بار حرفش این بود که تنهایی حوصله اش سر می رود . دلم سوخت . رفتم اسب پلاستیکی خوش هیکلم ، پیشانی سفید را آوردم . جمعشان جمع شد و کیفشان کوک . کاکلی راضی بود . خیالم راحت شد . رفتم دنبال مورچه ها . شاید امروز چیزی را که می خواستم پیدا شود !
چند ماهی بود که به توصیه بچه یکی از آشنایان دنبالش می گشتم . دنبال عصای ملکه مورچه ها .
گفته بود که مورچه ها ملکه دارند . خوب راست گفته بود .
گفته بود که ملکه عصا دارد . که عصای ملکه جادویی است . که اگر آن را در دست بگیری هر آرزویی کنی برآورده می شود .
و من فکر می کردم راست می گوید .
هر روز همراه مورچه ها شدم به دنبال عصای ملکه . می خواستمش . آرزو های زیادی داشتم . از همه مهمتر اینکه می خواستم بگویم یک کاری کند کسی نمیرد . به خصوص آنها که ن دوستشان دارم . نقشه کشیده بودم کدام را اول بگویم . ببینم مگر شما بچگی دنبال سنگ جادو و چراغ جادو و مداد جادو نبودید که مشق هایتان را بنویسد ، برایتان دوچرخه بخرد ، خواهر و برادر کوچکتان را نزد مامان بابا خوار و ذلیل کند انشاء الله و …
چند روز اول فقط به تعقیب گذشت . تعقیب برای یافتن لانه هاشان . در این تعقیب خیلی چیز ها کشف کردم . دیگر جیک و پیک مورچه ها را می دانستم . چه چیزی را دوست دارند . به چه دانه هایی محل سگ هم نمی گذارند . دانه های چقدری را می توانند تنها بلند کنند .
تا اتفاقی می افتاد ، مثلا تا یک تکه بزرگ از کیک مینو یا چیپس اکباتان یا تی تاپم را برایشان روی زمین می گذاشتم و می دیدند نخیر تنهایی نمی شود ، هم را خبر می کردند . اولی می رفت طرف دومی . شاخک هاشان را به هم می زدند . آمار را می دادند . بعد یکهو دومی پا می شد می رفت سراغ سومی و …
یک بار هم یکی شان را اذیت کردم . ( شرمنده ! اذیت که چه بگویم . فکر کنم پایش را شکستم . لج کردم انگار با خودم که یک مورچه شهید کنم ) همه با هم آمدند و مورچه مجروح را با خودشان بردند . به خدا خودم دیدم . بگذریم .
چند تا از لانه هاشان را پیدا کردم . حالا گفتم ای خدا چه طور عصا را پیدا کنم . یک نِی ساندیس گلدیس آوردم و آن را توی لانه کردم . هی چرخاندم و سعی کردم هر چه در آنجا است بیرون بکشم .
قیامتی شد . هی خاک بیرون آمد و چیزهای دیگر . مورچه بود که بیرون می ریخت . فکر کنم پدر لانه یا شهر یا هر چی شان که بود در آوردم .
چند تکه چوب خیلی نازک هم لا به لای آوارهای شهر مورچه ها بیرون آمد . گفتم شاید یکی شان عصا باشد . هی دست گرفتم . هی آرزو کردم . آرزوهای تابلویی که برایم مهم نبودند . فقط می خواستم ببینم درست کار می کند یا نه . ولی افاقه نکرد . نه هفت کوتوله سراغم آمدند . نه مخمل خونه ی مادربزگه . حتی کفش های سیندرلا را هم پایم ندیدم .
یک بار هم آب در خوابگه مورچگان ریختم .
نه . خبری از عصا نبود . ولی من دیگر دنبال عصا نبودم . به مورچه ها عادت کرده بودم . تعقیب مورچه ها و بازی با آنها شد جزئی از برنامه هفتگی ام . با مورچه ها کجا ها که نرفتم . از چشم مورچه ها چه چیزها که ندیدم . چیزهایی که شاید فقط بشود از چشم یک مورچه دید .
چه حالی بود . چقدر غرق لذت بودم . کشف و شهودی بود . بدون هیچ پیر و مرشدی ! کنجکاو بودم . همه چیز برایم جالب بود . من بزرگ شدن درخت توت حیاط را دیدم . لحظه لحظه دیدم . و از اینکه او قد می کشد تعجب کردم . برایم عادی نشد . خشک شدن درخت خرمالو را هم دیدم . دیدم گل های رز چطور حیاط را پر از عطر می کنند و چطور یک هفته بعد جز گلبرگ ها پلاسیده و خشک شده صورتی و قرمزشان پای بوته رز ، هیچ چیز از آن همه عطر نمی ماند . من گلهای انار را دیدم . دیدم چطور جوانه می زند . شکوفه می کند . باد می کند و گرد می شود . دیدم چه طور سعی می کند شبیه انار شود . و پاییز در جای شکوفه ، اناری را دیدم که ترک خورده بود و دانه هایش دل می برد . من اینها را دیدم . در کتاب نخواندم . دیدم . شگفت زده شدم . برایم بی تفاوت و معمولی نبود . چون خودم دیدم . جایی نخواندم . جایی نشنیدم .
با کوچکترین بهانه سرگرم می شدم . با کوچکترین بهانه سرگرم می شدیم . یادتان هست ؟ چه چیزها که در حیاط خانه هامان کشف نکردیم . چه چیزها که ندیدیم . چقدر ساعت ها زود می گذشت . تا می رفتیم سر بچرخانیم صدایمان می زدند برای ناهار .
یادتان هست . چه شکل هایی که در طرح های سنگفرش حیاط ، رنگ ریخته سقف و موزاییک های خانه کشف نمی کردیم . می نشستیم زل می زدیم به در و دیوار و درخت و ابر و … و چیزهای عجیب و غریب پیدا می کردیم . ابری که شکل درخت بود . درختی که شکل گرگ بود .
عجب نگاه گرسنه ای داشتیم .
امروز عصر دری را که رو به ایوان و حیاط است باز کردم تا مگر نسیم را روی صورتم حس کنم .
دیدم آفتاب خوش رنگی از لا به لای برگ های در هم و انبوه درختان حیاط سنگفرش خاکستری را سایه روشن می زد .
یکهو دلم خواست به کشف حیاط بروم . دلم خواست دنبال بیلچه ام بگردم . یکبار دیگر کرم خاکی پیدا کنم . دلم خواست با مورچه سرگرم شوم و دوباره هر روز چیزهای تازه ای در آن بیابم .
دلم تنگ شد . دلم خواست .
دلم خواست همین الان این کارها را بکنم . بروم و چیزهایی در حیاط کشف کنم .
با همان نگاه بکر گرسنه . نگاهی که سیری نا پذیر بود . که همه چیز را به شیوه خودش می شناخت . که همه چیز را خودش می شناخت .
با همان نگاه بکر و گرسنه .
ولی دیدم راحت نیست . به خودم گفتم چرا ؟ چرا برایم راحت نیست . چرا نمی توانم دوباره بی قید و آزاد بدون هیچ آداب و روشی تنها به حکم درون به کشف شهود دنیای اطرافم بروم . حالا این دنیا چه جامعه پیچ در پیچ خودمان باشد چه حیاط خانه .
اول گفتم اگر قد و بالام کوتاهتر بود می شد . می شد راحت و بی دردسر رفت و در میان حیات به جستجو و کشف رسید . ولی الان با این وجنات نمی شه . حیاط برام کوچک شده .
دوباره نگاه کردم . دیدم حیاط هنوز همان حیاطی است که برایم بزرگ بود و ناشناخته . که برایم یکنواخت نمی شد . نه حیاط بزرگ است .
گفتم شاید خجالت می کشم . شاید به این دلیل است که آن موقع اطراف خانه قدیمی یک طبقه ما این همه آپارتمان بلند نبود که احساس کنی چشم هایی از پشت پنجره های آینه ای آن به تو و قد کوتاه خانه ات زل زده اند . این دلیل بهتری است .
شاید . شاید . شاید .
همه شاید ها را گفتم به جز یکی. نخواستم این یکی را بگویم . هنوز نمی خواهم بگویم .
نخواستم بگویم شاید حوصله ندارم . شاید نمی توانم . شاید بزرگ شده ام . شاید دیگر نمی توانم چیز تازه ای در اطراف پیدا کنم . شاید چیز تازه ای نمی بینم . چشم هایم را سیر کرده ام و کرده اند . شاید دیگر نمی توانم با آن نگاه بکر و گرسنه به سنگ فرش حیاط ، به باغچه ، به بوته گل مروارید ، به درخت کاج خیره شوم و همه وجودم پر شود از نشاط ، حیرت ، لذت
شاید دیگر نمی توانم ولی شاید هم نه . امروز سعی می کنم دوباره این کار را بکنم . اگر چه مثل قدیم ها هم نشود . ولی حداقل یک ربع هم که شده خودم را مجبور می کنم با چشمان گرسنه به اطرافم نگاه کنم . با چشمان بکر و بی تجربه .
اگر لذت نبردم قبول می کنم که بزرگ شده ام . حداقل در این زمینه . و یا قبول می کنم که شکست خورده ام و آنگاه با خودم به مبارزه سختی بر می خیزم !
اِ . اینجایی ؟ !خودت آمدی سراغم ؟ داشتم می آمدم پیشت دوست قدیمی !
نکنه فکر می کنی برای اینکه به سراغت بیام پیر شده ام ؟ اِ . داری کجا می یای ؟ پایت را ار روی کلمه حیاط بردار . داری کلمه درخت کاج را لگد می کنی ها ! حواست هست .
سلام . سلام مورچه . باورت می شه داشتم درباره تو می گفتم . می گفتم دلم برایت تنگه . می گفتم خیلی وقت است تعقیبت نکردم . حالا مثل قدیم برات تله می گذارم . آها دیدی خودتم نفهمیدی کِی و چه جوری اومدی رو دستم ! ( چند وقته بیشتر تایپ می کنم تا اینکه روی کاغذ بنویسم . ولی این مطلبو یهو شروع کردم روی کاغذ نوشتن . داشتم آخرین کلمات رو می نوشتم که دیدم سر و کله این دوست قدیمی پیدا شد و شروع کرد به لگد کردن جوهر قرمز کلمات من ! )
-----------------------------------------------------------------------------------------------
پ . ن : بچه های 5 – 4 ساله امروزی را که می بینم احساس می کنم مثل ما نیستند . انگار کرم خاکی و خر خاکی و مورچه و خانه گلی برایشان تازگی ندارد . نسل ما نسل قدیمی ای نیست . اینطور نیست که بگوییم بچه های خنگ و ساده ای بودیم . اما بچه های امروز که همه از با هوشی و زیرکی و حاضر جوابی شان خوشحالند و زود بزرگ شدنشان را به رخ هم می کشند انگار مصنوعی فهمیده شده اند . انگار خودشان تجربه نمی کنند . انگار تجربه هایی را که نسل ما و نسل های پیش از ما خودشان می چشیدند ، رسانه ها به بچه های امروز می چشانند . از این گریزی نیست و نباید باشد ولی کاش لذت سیر کردن چشم های گرسنه را با دست خودشان هم به آنها بچشانیم . به این تجربه ها نیاز دارند . باید راه شناختن آدمها و اطرافشان را در آینده از امروز یاد بگیرند . حتی اگر با شناخت یک کرم خاکی شروع کنند .

اگر بچه ای داشته باشم در آینده ، اگر بچه ای داشته باشم که می دانم بی نهایت دوستش خواهم داشت ، تا جایی که بتوانم تلاش می کنم که تجربه کند ، بچشد ، حس کند ، لذت ببرد ، غرق شود ، برسد ، محظوظ شود !
کودک نداشته دوست داشتنی من ! برایت نقشه ها در سر دارم .
این عکس را هم به یاد بسپارید . سال 1386

مسئولان نظام در سالگرد ارتحال امام خميني
هر چیز که خوار آید
یک روز به کار آید
( یا یه چیزایی بر همین وزن )
سلام مردم غرب . سلام .
مردم غرب حالتان خوب است ؟ آب و هوا چطور است ؟ وضعیت رفاه اجتماعی از چه قرار است ؟ تورم چطور ؟ قیمتا ها ثبات دارد ؟ مرزهایتان در چه حال است ؟ تهدیدی که نیست ان شاءالله ؟ بچه هاکجایند ؟ خوبند ، خوشند ؟ پسرها و دخترهای غربی تان خوبند ؟دارند بازی می کنند ، دارند می رقصند . خوب خدا را شکر مردم غرب ، خدا را شکر .
من دختری از شرقم .
من دختری از شرقم مردم غرب .
دختری از ایران .
از ایران باستانی . ایران کهن . ایران آریایی . ایران سرفراز . مهد دلیران . ایران چهار فصل . ایران کورش و آرش . ایران ابن سینا و فارابی . ایران ابوریحان و رازی . ایران حسابی و بهایی .ایران مولانا و حافظ !
نشناختید ؟
حق دارید . حق دارید نشناسید .
من دختری از شرقم . دختری از ایران . همان خاکی و سرزمینی که به آن می گویید : نقطه شرارت
خوب حالا شناختید . خوشحالم !
من دختری از شرقم . دختری از ایران . همان جایی که شما نقطه شرارت جهانش می خوانید ، ولی ، من ، شرور نیستم .
من دختری از شرقم . دختری از ایران . همان جایی که شما بدوی اش می دانید . ولی ، من ، وحشی نیستم .
من دختری از شرقم . دختری از ایران . همان جایی که شما مردمش را دشمن صلح و آسایش می دانید . ولی ، من ، آسایش می خواهم .
من آرامش می خواهم .
من هیچ گاه آرامش نداشته ام مردم غرب .
هیچ گاه با خیال راحت نخوابیده ام .
هیچ گاه بی پروا نخندیده ام .
من همشه یا همراه ترس بوده ام ، یا غم .
من دختری از شرقم .
دختری که از دل غم آمده .
من زیر سوت موشک به دنیا آمده ام . خرداد 1364 . همان وقتی که همه مردمم از شهر فرار کرده بودند من پا به شهرم گذاشتم .
سه ساله بودم . باور کنید دختر شرق سه سالگی اش را هم به خاطر دارد . صدای آهنگ ضبط باتری ایه توی تاقچه ، دیوارهای خانه را می لرزاند . ولی این بار هیچ کس نمی گفت صدا را کم کنم ! 6 – 5 نفر دورم نشسته بودند . خانواده ام .
با صدای بلند دست می زدند و با فریاد می گفتند : برقص ! برقص !
و من با صدای وحشی آهنگ خودم را تکان می دادم . ولی دستها ، نگاهها به دلم نمی نشست . نگاهها بند دل را پاره می کرد . هیجان زده ، ترس خورده . نمی دانستم چرا خاله ام با چشم های خیس به رقص من نگاه می کند !
ولی حالا می دانم .
می دانید قصه چه بود مردم غرب ؟
من ، می رقصیدم که صدای بمباران را نشنوم . من می رقصیدم که بمب را از یاد ببرم . که غم را از یاد ببرم . که مرگ را از یاد ببرم .
آری مردم غرب . آری . دختر شرق می رقصد که مرگ را در خانه خود و یا چند خانه آن سو تر از یاد ببرد .
که مرگ را در خانه های مرز کناری از یاد ببرد .
که مرگ کودک افغان ، ضجه کودک عراقی و درد کودکان قانا را از یاد ببرد .
ذهن دختر شرق پر است از این خاطره ها . پر از خون . ضجه ، ضجر ، آوار و آواره ، پر از ترس ، پر از خفقان، پر از تحریم و محدودیت . پر از دروغ و وعده .
دختر شرق میرقصد که خاطره ها را فراموش کند .
دختر شرق رقاص خوبی است . به همه سازها می رقصد .
چه ساز بومی، چه ساز بیگانه !
چه ساز داخلی ، چه ساز خارجی .
دختر شرق می رقصد به همه سازها . کوک و ناکوک .
به ساز خانواده اش . به ساز عرف شهرش . به ساز دولتش .
یکبار لباس ملی می پوشد . بار دیگر چادر به سر می کند . و نزدیکی های انتخابات هر چه بخواهد می پوشد ! هر چه بخواهد می پوشد و در تلویزیون دم از اتحاد ملی و عدالت و آزادی می زند ، تا پایان انتخابات . دختر شرق لباس های خودش را در ته صدوقخانه قرنها نسیان ، جا گذاشته است .
دختر شرق می رقصد . به ساز شما هم می رقصد . به ساز تهدید هایتان می رقصد مردم غرب .
به ساز تحقیر هایتان .
به ساز توهین هایتان .
به ساز ریاکاریتان .
به ساز هر چه بر او تحمیل کنند و کنید می رقصد .
من دختری از شرقم مردم غرب . کودکی ام به ترس گذشت . ترس و غم .
گاهی برای مردم خرمشهر گریه کردم ، گاهی برای حلبچه .
یک روز برای کودک عراقی که از درد پای قطع شده اش فریاد یا علی می زد ناله کردم . روزی هم برای دانشجویی که این بار وقتی از کوی دانشگاه بیرون آمد دیگر نتوانست با دو چشم به دنیا نگاه کند . یا دانشجویی که هرگز به خانه برنگشت تا برای امتحان فردایش تقلب بنویسد . کاش لااقل مادرش می توانست سیر گریه کند . نتوانست .
من برای کودکان سر بریده بوسنی گریه کردم . من برای پدری که در برجهای دو قلو خاکستر شد و دیگر بچه اش را نبوسید هم گریه کردم .
من به اندازه همه تاریخ ، و همه کشتگانش گریه کردم .

من خیلی گریه کردم مردم غرب . من خیلی گریه می کنم مردم غرب . می دانم هیچ کدام از چیزهایی که برایش گریه کردم ندیدی . میدانم .
می دانم اینها را به شما نشان نمی دهند . می دانم جز برای برجهای دو قلو اشک دیگری نریختی . می دانم به اشک عادت نداری .
خیالتان راحت . من هستم . من جای همه شما اشک می ریزم . دختر شرق هست . هست که به جای شما اشک بریزد . تحقیر شود . تهدید شود . بترسد .
دختر شرق هست که برقصد . برقصد به هر ساز بد آهنگ . برقصد به ساز مرگ .
رقص مرگ .
---------------------------------------------------------------------------
توضیحات : امروز که از خواب بیدار شدم ، تصمیم گرفتم برای خودم جشن بگیرم .
چطوری ؟
گفتم محرمعلی خان امروز می خواهم بهت لطف کنم . برات جشن بگیرم . امروز از کار خبری نیست . تعطیل . برو خوش باش . اصلا هم به فکر اون 6 – 5 تا تحقیق ، سه تا خلاصه کتاب ، دو تا کنفرانس و شش تا گزارش که باید تا آخر هفته تحویل بدی نباش . نه . امروز روز تواِ . بسه . جشن بگیر . جشن .
خیلی خسته بودم ، خسته .
تنها بودم . پا شدم رفتم تو حیاط . لا به لای گلهای نسترن و درخت انجیر و انگور و گردو گشتم و سعی کردم به هیچی فکر نکنم . بعد ، بساط صبحانه رو راه انداختم و نشستم پشتش که بنا به عادت دستم رفت روی دکمه کنترل و تلویزیون روشن شد . دستم رو بردم طرف سفره و چشمم رو طرف صفحه که ...
که اولین تصویر این بود

جشن تمام شد .
مستندی بود درباره قانا ولی نمی دانم چرا امروز پخش می شد . پس کشیدم و نگاه کردم . تکلیف خودم را می دانستم . غریبه نبود که ندانم . دستم را گرفتم جلوی دهنم که بلند گریه نکنم و آهسته اشک ریختم و بغضم فرو ریخت . مستند دردناکی بود . درد در عمق جانت می نشست ولی عادت داشتم . تلخ است ولی از این صحنه ها زیاد دیده ام ( دلم نیامد بگویم این صحنه ها عادی شده )
مستند تمام شد . تلویزیون را بستم ولی اشکهایم را نه . در یک لحظه به این فکر افتادم که چند سال است دارم اشک می ریزم . دیدم همیشه . همیشه یا چشم هایم خیس بود و یا چشم های خیس دیده ام . همیشه این صحنه ها جزوی از زندگی ما بود . از وقتی که بلد شدیم دکمه تلویزیون را فشار دهیم . پیچ رادیو را بچرخانیم . عکس روزنامه را نگاه کنیم . از آن موقع یاد گرفتیم چطور گریه کنیم . غمگین باشیم . بترسیم . پسر و دختر .
دیدم این کار را خوب بلدم . خوب بلدیم . خوب یادمان داده اند .
نه از این اشک ها ناراحتم نه از درد . هیچ وقت کورکورانه اشک نریخته ام . در مورد خودم این را می دانم . همیشه فهمیدم و اشک ریختم . دیدم و ناله زدم ولی ...
ولی به این فکر می کنم که همه مثل ما هستند ؟ همه جا همین طور است ؟ نه می دانم که نیست . در گوشه دیگری از دنیا نمی توانی هر روز تلویزیون را روشن کنی و بهانه ای برای گریه کردن بیابی . گاهی شاید ولی هر روز نه .
نوشته بالا را همان موقع نوشتم . نمی خواستم اما یک تکه کاغذ کاهی نصفه و یک مداد دقیقا کنار دستم بود و اینها همیشه کار دستم می دهد .
این را بدون هیچ قصد و نیت و اراده ای نوشتم . شک داشتم بگذارم یا نه که گذاشتم . چون حس آن لحظه بود بدون فکر قبلی . پس بعد هم روی آن زوم نکردم .
در ضمن این را هم بگویم که منظورم از دختر شرق فراتر از این واژه است . این یک حس بود که در قالب این واژه آمد . گفتم که پسرانی از شرق ، از ایران ، گمان نکنند تنها از دید خودم نگاه کردم ، نه . خوب می دانم که آنها هم رقاصان خوبی هستند .
تخیل عجیب و غریبی دارم . عجیب !
منظورم اینه که تخیلم خیلی فعاله . بیش فعاله .
جوری که نمی تونم جلوشو بگیرم . می ره . می ره . می ره . پدر در میاره !
اما دلیلشو می دونم . ( اصلا نمی دونم چرا من همیشه دلیل همه چیزایی که مربوط به خودم می شه رو می دونم . دلیل همه ضعف هام . بدی هام . خوبی هام . خصوصیاتم . همش مثل روز برام روشنه .
من روانکاو خودمم . به راحتی می تونم خودمو تحلیل کنم . به راحتی و با بی رحمی . خودمو روانکاوی می کنم و دلایل روانی ، درونی ، بیرونی و ریشه ای هر کارمو می گم . فقط مشکل اینه که نمی تونم خودمو درمان کنم ! )
اما دلیل تخیل بیش فعال من :
از بچگی تنها بودم . تنهایی نه به معنی بی کسی و آه و ناله از روزگار و ... . نه . منظورم ساده تر از این حرفها است . تنها به این معنی که تک فرزندم . و از اون بدتر نوه اول . نوه اولی که تا هفت سال هم تنها نوه موند و تا نوه دوم و سوم ( پسر خاله ها ) خواستن تبدیل بشن به همبازی ، نوه اول دیگه نیاز به بازی نداشت .
اینطوری بود که محرمعلی خان همیشه بین بزرگترها بود . همیشه تو بازی تنها بود و همیشه حسرت یه بازی سیر به دلش موند . یه بازی واقعی .
اینطوری بود که محرمعلی خان نمی تونست خاله بازی کنه ، چون مهمونی نبود که بیاد خونه اش !
نمی تونست دزد و پلیس بازی کنه ، چون دزدی نبود که دستگیرش کنه !
نمی تونست معلم بازی کنه ، چون که شاگردی نداشت !
محرمعلی خان نه وسطی بازی کرد ، نه عمو زنجیر باف و بالا بلندی و استوپ هوایی !
اینطوری بود که محرمعلی خان تصمیم گرفت یه فکری به حال خودش بکنه ، که کرد .
فکر کرد بهتره تو فکرش بازی کنه . ( یادمه . دقیقا همین فکرو کردم . )
از اون به بعد محرمعلی خان هِی نشست کنار حوض ، هِی نشست زیر آلاچیق ، هِی نشت تو ایون خونه و ... هِی فکر کرد . هِی خیال کرد . هِی تو فکر و خیال بازی کرد .
تو خیالش چه بازی ها که نداشت . ولی این بازی ها هِی دلشو می زد . هِی کهنه می شد . عوض می شد . قشنگ می شد . هِی پیشرفت می کرد .
تا اینکه این بازی ها شد: بازی بزرگان
شد بازی زندگی .
حالا دیگه محرمعلی خان توی فکرش ، تو خیالش یه بازی تازه داشت . یه بازی تازه که هیچ وقت دلشون می زد . که کهنه نمی شد . چون خود زندگی بود .
چون محرمعلی خان داشت تو خیالش زندگی می کرد . و هنوز هم .
و محرمعلی خان ، بازی زندگی را از 5 – 4 سالگی شروع کرد .
می رفت بالشش رو می یاورد و می گذاشت کنار اتاق و دراز می کشید . دست راستشو می ذاشت رو چشماش و ...
و بازی شروع می شد .
ولی بقیه فکر می کردن خوابه . می کفتن : طفلک خوابید . حوصله اش سر رفت آخه بچه . چقدر تک و تنها خونه سازی بسازه ، تیله بازی کنه ، دکمه بازی کنه !!
غافل از اینکه محرمعلی هنوز مشغول بازی بود . محرمعلی حتی وقتی خونه سازی می ساخت و تیله و دکمه بازی می کرد هم تخیلش متوقف نمی شد و می تازید .
یه شیشه داشتم پر از دکمه . پر از دکمه !
رنگ و وارنگ ، کوچیک ، بزرگ ، سری ، تک .
یه چیزی می خوام بگم باورتون نمی شه . ولی باور کنین . همه اون دکمه ها اسم داشتن ! همه شون !!
وقتی می ریختمشون بیرون اول اونایی که شبیه هم بودن و سری بودن رو می گذاشتم پیش هم . آخه اونا یه خانواده بودن . دگمه سر دست های اون سری هم که می شدن بچه های خانواده . اونایی هم که تک بودن ، یا توی یتیم خونه شهر بودن ، یا جهانگرد بودن ، یا یه آدم مرموز ، یا زلزله زده ، یا جزو گروه دزدا و حرومی های شهر .
بگذریم . باید یه سلسله پست بزنم با عنوان : " دگمه بازی به سبک محرمعلی " ! ولی جدی دلم واسه دگمه بازی تنگ شد . دلم برای ادوارد تنگ شد . ادوارد دگمه محبوبم بود .
القصه . حالا بعد 22 سال ، یکی منو دعوت کرده به بازی . منو تو بازی راه داده . بازی داده . یه بازی دسته جمعی . یه بازی واقعی . اونم کی ؟!
کسی که هم دوست داشتنیه هم مورد احترام .
خوب عمو توکا!
من ، من . تو ، تو . کشیدم . کی رو ؟ ....
من یارگیری کردم . اینم بازی .
بازی تأثیر گذار ترین های زندگی محرمعلی خان :
1 – مامان احمد :
سابقه آشنایی : 22 سال پیش
وقتی شیرخوره بودم ، تا 3 – 2 سالگی به خاطر کار بابام ، تو دل جنگ رفتیم اهواز . محرمعلی خان قاطی بچه های جنوبی حرف زدنو یاد گرفت . این طوری بود که تا چند ماه بعد از برگشتن به تهران هم گه گاهی یکی ، دو تا تیکه اهوازی می پروندم و به هر کی رد می شد می گفتم : « سلام کاکا ! »
ما از بین اون همه تکه کلام جنوبی ، الان فقط یه واژه واسه ام مونده : " مامان احمد "
آره . اینطوری شد که مامان بزرگم رو به سبک جنوبی ها مامان احمد صدا زدم و می زنم . چون اسم پسرش ( دایی ام ) احمده . و حالا همه مامان احمد رو ، " مامان احمد " صدا می زنیم . هم من ، هم پسر خاله هام . هم سه تا بچه های خودش .
مامان احمد همه بچگی من ، نوجوانی من و همه امروز منه . مامان احمد همه خاطرات منه . همه لحظات من .
تو زندگیم حتی یه روز ، یه لحظه ام نبوده که خالی از مامان احمد باشه .
همه لالایی هامو از زبون مامان احمد شنیدم . همه دیکته های دبستانمو با صدای مامان احمد نوشتم . همه صبح هامو با تکونها و صدای مامان احمد بیدار شدم . ( هنوز هم تا وقتی مامان احمد صدام نکنه پا نمی شم . بیدار می شم ولی چشمهامو باز نمی کنم تا با صدای اون پا شم )
شاید باور نکنین ولی تو دبیرستان وقتی امتحان فیزیک و شیمی داشتم تا صبح ، تا خود صبح می نشست و با من فیزیک و شیمی می خوند ! حتی اگر چیزی از ترمو دینامیک و کربو هیدراتها سر در نمی آورد .
همیشه با من گریه کرد . با من خندید .
امروز هم که برای کار مهمی از خونه زدم بیرون ،از زیر قرآنی که در دستهای مامان احمد بود رد شدم .
مامان احمد همه خاطرات منه . همه تصور من از مهربونی . دوست داشتن . سختی کشیدن .
مامان احمد کسیه که به تنهایی برای من همه چیز و همه کسه . کسیه که اصلا خجالت نمی کشم که بگم مثل یه بچه بهش وابسته ام . فقط با اون این طوریم .
حرف آخر . مامان احمد کسیه که اگه بیام خونه و ببینم که مثلا واسه نون خریدن رفته بیرون ، اگه بیام خونه و وقتی برای اولین دفعه که صداش می زنم همون لحظه جواب نشنوم ، وحشت می کنم ، دلم می گیره . دلم به اندازه غروب های خون رنگ اهواز می گیره . و تا صداشو نشنوم ، احساس می کنم دنیا خالی خالیه .
2 – داییم و کتابهاش :
سابقه آشنایی : 22 سال پیش
تصور کنید ! تصورکنید ! یه دختر بچه 5 – 4 ساله که تو یه ظهر تابستونی کنار دایی اش لم داده و داییش داره براش تعریف می کنه و سرشو گرم می کنه .
همیشه تا داییم از دانشگاه می یومد می پریدم بغلشو می گفتم : « بتعریف ! » اینو از خودش یاد گرفته بودم .
حالا تصور کنید ! تصور کنید یه دختر 5 – 4 ساله که تو یه ظهر تابستونی کنار داییش لم داده و داییش داره واسش می تعریفه . از چی ؟
از ترور حسنعلی منصور . از بخارایی و رضا صفار هرندی . از سابقه مؤتلفه . از سابقه حجتیه !!
از عهدنامه گلستان و ترکمانچای . از کشتن بابی ها به دستور امیر کبیر . از برادران شرلی و فرار بنی صدر با قیافه زنانه !!
از موسیو نوز بلژیکی ، کتابهای احمد محمد ، شاملو و وارتان . از ناصرالدین شاه و سوتی هاش تو بلاد کفر و حرفهای میرزا رضا کرمانی در محاکمه . از دفاعیات گلسرخی !!
از هویدا ، نادر شاه ، چنگیز خان ، سهراب شهید ثالث ، هیچکاک ، درویش خان ، کر شدن ادیسون ، هیتلر ، استالین ، دولت آبادی . از ...
تصور کردین ؟ می دونم آش شله قلم کار بود ولی بعد از ظهر های کودکی من اینطور گذشت . کنار تعریف های دایی احمد از همه جا و از همه چیز . از تاریخ و هنر و فلسفه و ادبیات و سیاست و ...
و عجیب اینکه هیچ چیز بیشتر از این تعریف ها برایم خوشایند نبود و سرم را گرم نمی کرد . آن روزها این تعریف ها را فقط برای سرگرمی می خواستم و بس . ولی امروز می بینم که هر روز یکی از آن تعریفها به کمکم می آید . می بینم که آن تعریف ها چقدر روی محرمعلی خان اثر گذاشته .
اما کتابهای دایی احمد . شاید دوم یا سوم دبستان بودم که شروع به ناخنک زدن به کتابخانه چند هزار جلدی دایی کردم . همه می دانند که او چقدر به کتابهایش حساس است . یواشکی شروع کردم به خواندن چند کتاب جیبی که راحت تر می توانستم قایم کنم . اسم آنها را به جز یک یادم نیست : " پر "
یک روز دیدم داییم یک کتاب قطور گذاشت جلوم . رویش را خواندم : " مدار صفر درجه – جلد اول – احمد محمود "
گفت : کتاب خواستی به خودم بگو بهت بدم .
سه جلد مدار صفر درجه را 2 هفته ای تمام کردم !
داییم ذوق کرد . باورش نمی شد . دومین کتاب را هم یادم هست : " زمستان 62 – اسماعیل فصیح "
هنوز هم کتابهای کتابخانه داییم را می خوانم . خیلی مانده تا تمام شوند . خودم هم هِی به آنها اضافه می کنم . به نظر من تنها چیز ارزشمند خانه مان همین کتابخانه است .
3 – خانم پوربیک
سابقه آشنایی : 15 سال پیش
خانم پوربیک معلم کلاس اولم بود . او هم در زندگی من تأثیری گذاشت و رفت . ولی فکر نکنید این تأثیر آموختن علم و دانش و این حرفها بود ، نه .
فکر کنم از وقتی زبان باز کردم شروع کردم به گیر دادن به اطرافیان . هر کسی دم پرم می آمد می نشاندمش . با چشم های گرد زل می زدم تو چشمش که :
- خودا کِی به دنیا اومد ؟
- به دنیا نیومد که همیشه بود .
- مگه می شه . مامان نداشت !
- نه . خداست دیگه . همیشه بوده .
- همیشه یعنی از کِی ؟
- همیشه یعنی ... یعنی ... یعنی همیشه . ازل .
- خودا کِی می میره ؟
- استغفرالله . خدا که نمی میره .
- پس چی میشه ؟
- همیشه هست .
- همیشه یعنی کِی ؟
- همیشه ....همیشه یعنی گفتم دیگه ازل . یعنی ...
- ازل چیه ؟ خودا چرا نمی یاد پایین . اون بالا حوصله اش سر نمی ه ؟ کِی میاد ؟ چرا جواب آدمو نمی ده ؟ خودا اصلا چیه ؟ اصلا خودا....
- اگه زیاد به این چیزا فکر کنی دیونه می شی . ببینم خیلی دوست داری این چیزا رو بفهمی ؟
- آره . تو رو خودااااا بگو چی کار کنم .
- اگه می خوای اینا رو بفهمی باید فلسفه دان بشی .
و اینگونه بود که من تصمیم گرفتم فلسفه دان بشم . چند سال گذشت .
روز اول مدرسه بود و با اعتماد به نفس کامل ، بدون کوچک ترین لوس بازی و ترس به مدرسه رفتم .
ردیف اول نیمکت ها نشستم . خانم پوربیک آمد و معرفی شروع شد .
- اسم من نگینه . نگین زبرجد . من می خوام دکتر بشم . ( الان کانادا است . نمیدونم دکتر شد یا نه )
- به نام خدا . عاطفه کرمی هستم . دوست دارم در آینده پزشک شوم .
- من مارال میهن خواه هستم . می خوام مهندس بشم . ( خدا بیامرزدش . سرطان گرفت . مهندس نشد )
- نیکتا شادمهری . کلاس اول . می خوام پرستار بشم .
و حالا نوبت محرمعلی خان بود . خوب محرمعلی خان تو می خوای در آینده دکتر بشی ، یا مهندس ، یا پرستار ؟ شایدم می خوای معلم بشی ؟
- خانوم اجازه . من می خوام فلسفه دان بشم .
خانوم پوربیک زد زیر خنده و شروع کرد به مسخره کردن . اصلا هم نپرسید چرا می خوام فلسفه دان بشم !
و اینگونه بود که از فیلسوف شدن منصرف شدم . این بود تاثیر خانوم پوربیک . ( یادش به خیر هم معلم خوبی بود هم خانم خوبی )
4 – خانم فاضلی
سابقه آشنایی : 14 سال پیش
خانم فاضلی معلم کلاس دومم بود . دوست داشتنی ترین معلم دوران دبستان . اما تأثیری که بر زندگی من گذاشت چه بود . من خط خوش را از خانم فاضلی دارم و همیشه موقع نوشتن یادش می افتم .
5 – شمس
سابقه آشنایی : 8 سال پیش
اسمش شمس نیست . ولی شمس من است . او شمس و من ...
شاید به ظاهر 22 ساله باشم ولی خودم می دونم که 8 سالمه . می دونم که از وقتی اونو دیدم متولد شدم و شدم اینی که الان هستم . 8 سال پیش کسی که در کالبد من زندگی می کرد ، من نبود .
چند روز پیش بهش گفتم که تو مادر منی . تو منو به دنیا آوردی . گرچه در ظاهر هم سن و سال باشیم .
خیلی وقتها درباره تحول و عوض شدن آدما شنیدیم و باور نکردیم . باور کردنی هم نیست . بیشتر در حد حرف است . اگر هم کسی رو دیدیم که خودش یا اطرافیانش کوس تحولش رو می زنن ، بیشتر جو گیره تا متحول . چند روز بعد ، یا چند ما ه بعد خوب می شه . ولی من خوب نشدم . من واقعا مردم و دوباره زاده شدم .
و زیباییش اینجا بود که شمس هیچ اصراری در عوض کردن مولانا نداشت . شمس فقط خودش بود . فقط خودش بود . خودش و جلوه درونش . بدون پیرایه و نقاب . عریان . و همین عریانی مولانا را با خود برد . عریانی روح بی بدیل شمس .
من هم فقط دیدن او برایم بس بود تا جزئی ترین ذره های وجودم بمیره و در هوایی دیگر زنده بشه . بزرگترین و کوچکترین چیزهایی را که هستم و دارم از او دارم . بدون اینکه منو وامدار خودش بدونه .
نمی دونم تا حالا کسی رو داشتین که هر بلایی سرتون بیاد ، هر مشکلی داشته باشین ، هر سوالی داشته باشین ، مطمئن باشین که می تونین بهش رجوع کنین . مطمئن باشین که بهتون کمک می کنه و راه جلو پاتون می ذاره . مطمئن باشین .
کاش باور کنید که حقیقت رو می گم بی هیچ اغراق . کاش باور کنید که تحت تاثیر احساسات نیستم . اون واقعا همینه . حقیقتی که نمیدونم چرا ، ولی ، ولی به من تابید . با اینکه شایسته اش نبودم . خیلی ها دور اون جمع شدن . او شمس خیلی ها است . شاید در ظاهر یه دختر 22 ساله باشه ولی برای خیلی ها نجات بخش بوده . برای کسانی که شاید سه برابر او سن دارند ولی می دونم همشون دوست دارن روزی که ازش خداحافظی می کنن جلوش تعظیم کنن و برن . و بی شک اینها رو از خودش نداره . بهش داده شده .
اگرچه او شمس منه و من مریدش ولی نگذاشته این مساله حتی یک لحظه ظاهر بشه . کسی که از بیرون نگاه کنه رابطه ما رو فقط یه دوستی صادقانه می بینه . ولی من می دونم که آدمی مثل من نمی تونه تنهایی شمس رو پر کنه . تو این دوستی تنها کسی که بهره منده منم .
شاید به همین دلیل بود که شمس رفت . به این دلیل که همه اطرافیانش فقط از اون می کندن و می بردن ولی کسی چیزی بهش نمی داد . یعنی کسی چیزی نداشت که بهش بده . حتی عشق شورانگیز و خالص مولانا به شمسی که در وجود شمس می درخشید هم نتوانست اونو اسیر کنه . اسیر خاک . شمس کند و رفت .
شمس من . شمس من خودت می دونی که همه چیزم از توست و من هم میدانم که تو همه چیز را از او داری . شمس من تنها یک چیز می خواهم که می دانی .
درست که تا حالا داستان شمس و مولانا برایمان بی کم و کاست بوده . اما پایانش .
بگذار که آنگونه نباشه . هر چند می دانم ...
6 – سید خلیل
سابقه اشنایی : 6 سال
سید خلیل عالی نژاد .
اگر می شناسیدش که هیچ . حرفی ندارم دیگه . می دونم که به سبک خودتون می شناسینش . اگر هم نمی شناسن باز هم حرفی ندارم . من نمی تونم معرفی اش کنم . بلد نیستم تو این جور موقع ها واسه معرفی چی باید گفت .
اگر خواستین بشناسینش 3 – 2 ساعت جستجو تو اینترنت ، خرید سه کاست صدای سخن عشق ، آیین مستان و ثنای علی و 12 – 10 CD که توی انقلاب و بازارچه کتاب می تونین گیر بیارین و خوندن کتاب " تنبور از دیرباز تا کنون " می تونه کمک کنه . شاید .
آشنایی من با سید خلیل بعد از مرگش بود . بعداز سوختنش . بعد از سوزانده شدنش .
بعضی ها مرگش رو جزو قتل های زنجیره ای می دونن ، بعضی انتقام فرقه ای ، بعضی عروج ، بعضی ...
برای من مهم نیست . هیچ کدام برای من فرق ندارد . فقط می دانم که نیست و چه خوب که نیست . برای خودش می گویم .
برای من فقط یک چیز مهم است . این که او را بعد از مرگش شناختم .
این که او تنبور را به دستم داد . خوابش را دیدم . با همان ریش و موهای مشکیِ بلند ِ بلند .
تنبوری به دستم داد و رفت .

حالا تنبورم در گوشه اتاق است و من ِ کاهل کم تمرین می کنم .
ولی قول می دهم ، قول می دهم به خودم و به سید خلیلی که بعد از مرگش شناختمش که روزی شاگرد خوبی شوم . که روزی همه بهانه ها را رها کنم و درست پی اش را بگیرم . دلم برای نوایش تنگ است .
7 – توکای مقدس !
سابقه آشنایی : در دنیای مجازی از زمان تولد وبلاگ توکای مقدس و من (اسفند ۱۳۸۵ )
در دنیای خودمان 4 سال
این رو به این خاطر نمی گم که توسط آقای نیستانی به بازی دعوت شدم .
واقعا توکای مقدس برایم تاثیر گذار بود . اما ...
اما در این جا منظور من فقط همون دنیای مجازیه . در دنیای حقیقی اگرچه طرح ها و کاریکاتورهای آقای نیستانی روخیلی دوست دارم ولی تاثیری بر زندگی منی که هیچ دستی در طراحی و کاریکاتور و ... ندارم نداشت .
شاید اولش محرمعلی خانو همین طوری ساختم . فقط واسه اینکه دلم می خواست اسم یه وبلاگ محرمعلی خان باشه . به خاطر ارادت قبلی و قلبی به مرحوم محرمعلی خان مطبوعات .
اما... اما وقتی توکای مقدس رو دیدم جدا خوشم اومد . مطالب برام دوست داشتنی بود . دیدم آقای نیستانی چه راحت و صادقانه حرفهایش را می نویسد . و البته خوش به حالش که می تواند مختصر هم بنویسد نه مثل من طومار !
بعد حس کردم که اگر منم بتونم صادقانه حرفامو بزنم ، به ذهن مغشوش و همیشه درگیرم کمک می کنم.
دیدم منی که هیچ وقت نمی تونم در مقابل مسائلی که می بینم هرچند کوچیک بی تفاوت باشم ، منی که همیشه ذهنم درگیره ، که هنوز عادت نکردم ببینم و رد بشم ، عادت نکردم آدما رو تحمل کنم ، که مدام رفتارشونو ، حرفاشونو و چرایی رفتار و حرفشونو تحلیل می کنم چه خوبه یه راهی برای خودم ایجاد کنم . یه راهی که بتونم وقتی حرفی تو ذهنم می پیچه زندانیش نکنم . یه راهی مثل راه توکای مقدس .
حالا با اینکه زیاد نگذشته می بینم راه خوبیه . می بینم بهم کمک می کنه . حالا همه ذهن مغشوش و درگیرمو تو محرمعلی منفجر می کنم . وقتی می نویسم نمی نویسم ، فوران می کنم . فوران . یه لحظه مکث نمی کنم . تا آخرین واژه ای که تو ذهنم باقی می مونه پیاده می کنم . بدون هیچ دوباره خونی و ادیت . واسه همین خیلی موقع ها نوشته هام مغشوشه و از این شاخه به اون شاخه . که شاید خوندنش سخت باشه . انرژی بخواد . اگه اینطوره شرمنده .
توکای مقدس یه جای دیگه هم تاثیر گذاشت . و اون وقتی بود که کامنتشو دیدم .
مسخره می کنید بکنید ولی من می گم . خیلی ذوق کردم .
خجالت هم نمی کشم که ذوق کردم چون همین ذوق منو برای نوشتن مصمم تر کرد .
اینها تاثیر گذاراترین های زندگی من بودند . دلم خواست این آخر از چند نفر تشکر کنم . و چون دلم خواست این کار رو می کنم حتی اگر قاعده بازی نباشه . من هنوز تو قواعد بازی ناشی ام . با تشکر از :
لیلا ، خاله ، مرحوم احمد محمود ، و دو استاد : دکتر ص و دکتر گ که به من نشان دادند هنوز آدم های خوب و صادق هستند .
خوب بازی من تموم شد . می دونم گند زدم از بس توپ رو دست خودم نگه داشتم و آسمون رسیمون بافتم ولی چه کنم دیگه . عادت به بازی ندارم . تازه کارم .
حالا : من ، من . تو ، تو . کشیدم . کی رو ؟
مجید ادیبی رو ، مادربزرگ رو ، بهمن خشنودی رو ، امیر مهدی حکیمی رو ، امل رو .
------------------------------------------------------------------------------------------
پ .ن : آقای نیستانی باید ببخشید که من شما رو عمو توکا خطاب کردم ولی تو اون لحظه حسم این بود و من به احساسی که توی یه لحظه داشتم خیانت نمی کنم . برای همین هیچ وقت مطلبو ادیت نمی کنم .
پ . ن : شاید به نظرتون بی مزه بیاد ولی تا حالا هیچ وقت موقع نوشتن این طور گریه نکرده بودم . چه قدر خاطره ، چه قدر آدم جلوی چشمام زنده شدن .
سلام دوم خرداد .
امروز همش به یادت بودم . امروز همش جلوی چشمم بودی ، دوم خرداد !
امروز از شنیدن نام تو ، نه به یاد حقوق حقه جوانان افتادم ، نه جامعه مدنی و نه توسعه سیاسی .
امروز نه به یاد حیات نو و سلام افتادم نه بهار ، نه مشارکت ، نه نشاط ، نه خرداد ، نه عصر آزادگان ، نه توس ، نه صبح امروز و نه جامعه .

امروز به یاد قتل های زنجیره ای هم نیافتادم .
امروز نه به یاد ترور افتادم ، نه ترس ، نه رأی بیست میلیونی ، نه یار دبستانی ، نه هیجان و نه شور ، نه خلف وعده ، نه رای اول ، نه اکثریت خاموش و نه مشارکت حداکثری و نه هیچ کوفتی از این قبیل .
نه امروز به یاد هیچ کدام نبودم . حتی به یاد گفتگوی تمدن ها هم نبودم .
امروز فقط به یاد یک روز دیگر افتادم دوم خرداد ! به یاد یک روز دیگر .
می دانی چه روزی دوم خرداد ؟ می دانی به یاد کدام روز افتادم ؟
***
آخرین روز دانشجو با او بود . آخرین ۱۶ آذر با او . یادت هست ؟ آمد و هر چه گفتیم شنید . و هر چه گفت شنیدیم ، نشنیدیم ، یا نفهمیدیم !
خوب چه کنیم دلگیر بودیم و خسته . احساس فریب خوردگی بد احساسی است . حرفهای زیادی در دلمان مانده بود ، حق و ناحق . ولی باید می گفتیم . و گفتیم . بد جوری هم گفتیم . یادت هست ؟
گفتیم : ممد خالی بند فکتو ببند !
گفتیم : سید محمد پیرپگاجکی !
گفتیم تا کی حرف ؟ تا کی حرف ؟ تا کی حرف ؟ تا کی ...
و او گفت : " من می روم و می آیند آنهایی که عمل خواهند کرد ! "
آخرین روز دانشجو با خاتمی
و آنها آمدند .
***
یادت هست دوم خرداد ؟ یادت هست ؟ اگر چه دروغ گو و خالی بند خواندیمش ولی ...
ولی حداقل این بار او راست گفته بود .
آنها آمدند . دیدی دوم خرداد ؟! آمدند و ...
و عمل کردند .
عمل کردند .




*******************************

دلم برایت تنگ شده سید . چه قدر خوشحالم که در اوج عصبانیت و دلگیری هم هیچ وقت به تو فحش ندادم . خوشحالم سید . خوشحال و خسته و دلتنگ .